سرانجام کتاب سرگذشت نمایش در ایران منتشر شد
| ||||||||||||||||||||||||||
|
| ||||||||||||||||||||||||||
نوِشته هاى تئاترى و هنری و نمايشنامه هاي رضا آشفته
| ||||||||||||||||||||||||||
|
| ||||||||||||||||||||||||||
رضا آشفته:
چندی است که در اخبار میخوانیم میشنویم موزه تئاتر راهاندازی میشود.
شاید به یک دهه است که صحبت از تاسیس موزه تئاتر میشود، و حالا به دلایلی
از آن خبر چشمپوشی شده است.
چرا نباید تئاتر ایران که برای خود قدمتی 150 ساله دارد، صاحب موزه شود؟
اگر بخواهیم تاریخ 400 تا 500 ساله تعزیه، و تاریخ بیش از هزار سال
نمایشهای خیمهشببازی و سایهبازی را هم به آن علاوه کنیم، و اگر کمی پا
را از این ارقام فراتر نهیم، و به تاریخ چند هزارساله ایران و خرده
نمایشهای رایج در آن اشاره کنیم، و به این منظور آیینهای ایرانی را هم
یادآور شویم، مثلن یادگار زریران، سیاووشان، جشن کوسه برنشستن، میرنوروزی، و
غیره؛ اینها دلالت بر اهمیت هنرهای نمایشی در این مرز و بوم کهن و
باستانی دارد. چرا نباید بخشی از فرهنگ این مملکت در گوشهای تحت نام موزه
تئاتر شگفتیساز همگان شود؟!
شاید اغراق نباشد که از ساخت موزه تئاتر به عنوان یک ضرورت ملی و میهنی
نام ببریم؛ چراکه در روزگاری که تهاجم فرهنگی مدام ما را تهدید میکند،
پرداختن به ریشههای بومی و محلی حالا به هر شکل و عنوان یک ضرورت تلقی
میشود تا بتوانیم در حد ممکن از داشتههای فرهنگی خود پاسداری کنیم. در
نبودن این نشانههاست که نفوذ و تاثیر فرهنگ بیگانه راحتتر در بین مردم
متجلی خواهد شد. اگر قشر فرهیخته و آگاه نتواند مردم را نسبت به هویت ملی و
فرهنگی خود بیدار نگه دارد، آن وقت است که هر نوع فرهنگی با هر معیار و
ارزشی زیر و زبر فرهنگ ما را تحت سلطه خود در خواهد آورد. باید بدانیم که
ساخت و ساز یک موزه تئاتر چندان هم دخل و خرجی برای بودجه کشورمان ندارد،
اما پیامد آن بسیار زیاد و ارزشمند خواهد بود. یعنی هر آنچه که به گونهای
بتواند ما را نسبت به داشتههای خودمان آگاه و بیدار نگه دارد، ارزشمند است
و باید بر این لحظات ارزشمند بیفزاییم که در نبود آنهاست که بخشی و یا
حتا اکثریت جامعه دچار خلاء هویتی میشوند!
این در حالی است که اتابک نادری،
طراح توسعه تماشاخانه سنگلج و موزه تئاتر تهران با اشاره به رایزنیهایی
که با مشاور هنری شهردار تهران انجام داده است، اظهار امیدواری کرده که
اهالی تئاتر پایتخت و کشور بتوانند تا پایان سال90 موزه تئاتر تهران را به
عنوان عیدی از شهردار تهران دریافت کنند.
وی در همین رابطه اخیراً رایزنیهایی را با مجید سرسنگی
مشاور هنری شهردار تهران داشته که او برای انجام این کار اظهار امیدواری و
همکاری کرده. البته هنوز پاسخ رسمی از سوی معاون اجتماعی شهردار تهران
اعلام نشده ولی نظر مساعد اولیه آنها پابرجاست.
بنابه گفته اتابک نادری،
خواستههای تئاتریها غیرمعقول نیست، ما ساختمان جنب تماشاخانه سنگلج را
برای اختصاص به موزه تئاتر تهران میخواهیم. به دلیل ویژگی تاریخی سنگلج و
اشاعه مرکز فرهنگی بافت قدیمی شهری این مکان مدنظر ما است که این موضوع هم
دغدغه شهردار تهران است. ممکن است شهرداری بنا به خواسته ما که قصد داریم
موزه تئاتر تهران را تاسیس کنیم، ساختمانهای دیگری را پیشنهاد دهد ولی
بحث ما مجاورت تماشاخانه سنگلج و اهمیت به قدمت این تماشاخانه قدیمی است.
به گفته سرسنگی هیچ گونه نظر منفی در این رابطه وجود ندارد. اما معاونت
حقوقی شهرداری باید سازوکار حقوقی آن را پیدا کند که موضوع دور از ذهنی
نیست.
شاید این خبر خوشیمن باشد و این بار شاهد یک اتفاق تکاندهنده برای تئاتر
کشورمان در آغاز دهه 90 باشیم. چراکه همیشه حرکتهای تاریخی و مهم به کندی
پیش میرود! در صورتی که شتابزدگی در این موارد منطقی و ضروری به شمار
میآید و غفلت در آن باعث و بانی از بین رفتن بسیاری از داشتههای با اهمیت
ملی خواهد بود.
در زمانه اکنون که ماهوارهها و رسانههای جمعی زندگی را در بمباران
اطلاعاتی خود قرار دادهاند، توجه به حفظ و نگهداری داشتههای فرهنگی از
نان شب هم واجبتر به نظر میرسد. مگر یک ساختمان یا جمعآوری اسناد و
ابزار و ادوات مهم و شیوه نگهداری از آنها چقدر هزینهبر است؟ چرا نباید
در این رابطه همگان آستین همت بالا بزنند؟ با بودن و وجود این نشانههای
بارز فرهنگی است که میتوانیم تاکید عامدانهتری بر آنها کرده و سربلندانه
دیگران را دعوت به تماشای این نشانههای ارزشمند کنیم. شاید هم این حرکت
خیلی زود جلوه جهانی پیدا کند.
رضا آشفته:
اجرای عمومی در شهرستانها باعث پختگی آثار و ارائه آثار در خور تامل شده
است. امسال موفق شدم در چند جشنواره استانی و منطقهای شرکت کنم و با دیدن
آثاری که پس از اجرای عمومی موفق به شرکت در جشنواره شده بودند، چنین
استنباطی در من قوت گرفت. البته معلوم است که معاونت هنری عزم خود را جزم
کرده که اجرای عمومی را در شهرستانها در حد اعلای خود گسترش دهد؛ چراکه
وجود تئاتر از طریق اجرای عمومی برای مردم مسجل خواهد شد و این خود یک
نشانه¬ بارز فرهنگی است.
همچنین امور استانهای مرکز هنرهای نمایشی هم تاکید کرده تمام جشنواره
استانی از دل اجراهای عمومی برگزیدگان خود را تعیین کنند، البته نکتهای که
صد در صد هنوز عملی نشده است. بنابراین در این راه گامهای موثری برداشته
شده که در صورت تداوم و پیگیری آن شاهد اتفاقات ناب و تکان¬دهندهای در
زمینه تئاتر کشورمان خواهیم بود. یعنی در درازمدت این روند و رویکرد نتایج
کارآمد خود را اثبات خواهد کرد.
امسال در بیستویکمین جشنواره تئاتر استان یزد و بیست و سومین تئاتر استان
مازندران شرکت کردم. با آنکه یزدیها ایدهپردازان هوشیاری بودند، اما به
دلیل عدم اجرای عمومی آثار الکن و ناقصی را پیش روی مخاطبان جشنواره قرار
دادند. بر عکس مازندرانی¬ها به دلیل طی طریق کردن اجرای عمومی حضور پخته-تر
و تامل¬برانگیزتری در جشنواره داشتند. این خود گویای نکته¬ای خاص است که
هر چه اجرای عمومی را پیش از جشنوارهها الزامی بگیریم، تولیدات نیز با
عبور از نگاه نقادانه مخاطبان و عبور از نقصهای احتمالی و برجسته با
کمترین نقص ممکن در جشنواره قد علم خواهند کرد.
در ادامه یکی از اجراهای مطلوب یزد را مثال میزنم که شاید به دلیل نداشتن
اجرای عمومی در مرحله منطقهای از گردونه آثار برگزیده حذف شد. نمایش جک،
جوک، جوکر به کارگردانی احمد ندافی درباره زن و قدرت است. در چهار دوره
تاریخی تناسب زن و قدرت مورد کنکاش قرار میگیرد. قدرت کلئوپاترا در مصر
باستان، شکست اسکندر مقدونی از رکسانا شاهزاده ایرانی، نفوذ و قدرت ترکان
خاتون مادر محمد خوارزمشاه در برابر هجوم مغولان، و نفوذ و تبهکاری مادر
ناصرالدین شاه در قتل میرزا تقیخان امیرکبیر از جمله مواردی است که در این
نمایش روایت و بازی میشود. حلقه اتصال این چهار روایت تاریخی هم دو قصه
جانبی است که توسط بازیگران و بازیسازان در صحنه ارائه میشود. مجید
جوادیان با نوشتن این متن، یکی از نوترین متون نمایشی را خلق کرده است.
هرچند میتوان همچنان در تکامل این متن و اجرا دخل و تصرف کرد، اما ایده
اصلی بسیار نو و آوانگارد مینماید. مثلن حضور جوکر فقط در نقش یک ناظر
نمیتواند به لحاظ علت و معلولی حضور این شخصیت را برایمان معناپذیر کند.
شاید با توجه به روال چندصدایی شدن این اجرا بشود از او برای مشارکت
تماشاگران استفاده کرد و همچنین بازیسازان نیز میتوانند صدای خود را به
نمایندگی از مردم در ماجراها وارد کنند و بنابراین نیاز به بازنگری اساسی
است تا صداهای دیگر در مواجهه با قدرت مورد جستوگری واقع شوند. بنابراین
ایده متن و اجرا تکاندهنده است و هنوز جای کار دارد تا بازیها و هماهنگی
بین آنها و مشارکت تماشاگران برای ارائه یک فضای پویاتر مورد توجه قرار
گیرد. احمد ندافی با این اثر به عنوان جوانی خلاق در عرصه اجرا میرود که
در صورت داشتن تمرین و اجراهای عمومی، پیوسته تبدیل به چهرهای قابل تامل و
درخشان شود.
بازدید : ۲۳۵ بازدید
نسخه چاپی
۲۴ اسفند ۱۳۹۰ ساعت ۱۴:۳۰
رضا آشفته:
نمایش "افسانه پنبه به سر"همانطور که از اسماش هم پیداست یک افسانه است. نمیدانم چقدر این افسانه سندیت دارد اگر هم نداشته باشد نویسنده متن به گونهای افسانهوار متن را نوشته که منطبق با خاستگاههای افسانه خواهد بود.
رفتن به سمت افسانهها و یا پیروی از ساختارهای روایی افسانههای کهن یک
راهحل مطلوب برای جذب مخاطبان کودک و نوجوان خواهد بود. البته این پیروی
کردن لازمهاش توجه به برخی از نوآوریها و درهم¬آمیزهای نوین است که در
ادامه به آن خواهیم پرداخت.
"افسانه پنبه به سر"، داستان زندگی پدر و مادری است که به هر دری میزنند
تا بچهدار شوند ولی نمیشوند. آنها به دعانویس و رمال پناه میبرند باز
بینتیجه است! یک¬روز که مادر در جنگل است با ندایی مواجه میشود. از یک
قوزک(خانه) پنبه میشنود که اگر مقداری پنبه را با خود ببری، بچه دار خواهی
شد. زن این کار را انجام میدهد و بچهدار هم میشود، اما سر زا میرود و
بچهاش هم با سری پر از پنبه و سفید به دنیا میآید که مردم میپندارند او
پیر به دنیا آمده است. پدرش او را به خانباجی برای بزرگ شدن میسپارد و به
ازایش هر ماه 8 سکه میپردازد. پدر پنبه به سر، علیل و زمین گیر میشود و
خانباجی هم تا میتواند به پنبه به سر ظلم میکند و از او کار میکشد.
خانباجی پسری دارد قلی نام که قوزی است و بد ادا و آزار و اذیتکن! او هم
به پنبه به سر ظلم میکند. حتا این دختر بیچاره نمیتواند با بچههای محله
بازی کند. یک روز از سر اتفاق پنبه به سر به داخل همان قوزک پنبه میرود.
در آنجا یک خانم مهربان با همسر و مادرش را میبیند. آنها وردی میخوانند
که موهای دختر سیاه و طبیعی میشود. همچنین سه تار موی سفید بر سرش میماند
که با آن میتواند سه آرزو کند که هر سهاش برآورده شود. اولی برای پدرش
است که زبان و تناش از علیلی بیرون بیاید که میآید! دومی سلامت قلی پسر
خانباجی است که حالا دو قوزه شده است!، و او هم سلامت خود را به دست خواهد
آورد. سومی هم سلامت تماشاگران است!
نمایش با زبان و بیانی ساده نوشته شده و هر چند گروه اجرایی غیرحرفهای
هستند، اما تمام تلاش خود را به کار گرفتهاند که اولن رضایت مخاطب کودک و
نوجوان را جلب کنند و ثانین از زیباییشناسی صحنه چندان هم غفلت نکنند.
شاید در جاهایی از اجرا هنوز هم بتوان دخل و تصرف کرد تا شرایط بهتر بر آن
حاکم شود، اما در بعضی جاها هم کاملن موفق مینمایند.
۲۲ اسفند ۱۳۹۰ ساعت ۱۲:۲۳
رضا آشفته:
مریم کاظمی با این یکی دو کار اخیرش در سالجاری ثابت کرده که در حوزه تئاتر کودک و نوجوان ضمن آنکه حرفی برای گفتن دارد، با دقت و زیباییشناسی خاصی به دنبال ارتباط جذاب مخاطبان این گروههای سنی است.
ما در واقع در حوزه کودک و نوجوان کارگردان و هنرمند متخصص خیلی کم داریم،
در حالیکه به دلیل اکثریت بودن این گروه سنی در میان جمعیت کشور، ضرورتن
باید بیشترین سرمایهگذاری برای هنر خاص کودکان و نوجوانان صرف شود.
نمایش آدم بلا، دیو ناقلا به گونهای انسان خوب و انسان شر را در مقابل هم
قرار میدهد. قصهای دارد که در آن غیر مستقیم درباره دیو درون که مفهومی
عرفانی و معرفتشناسانه است، بحث میشود. در ضمن می خواهد به بچهها گوشزد
کند که اگر آدمی در اتکای به رفتارهای انسانی خود زندگی کند، خیلی راحت دیو
درون را به بیرون خواهد راند. همچنین اگر متکی به رفتارهای پلشت و ضد
انسانی باشد، همواره پیرو فرامین و دستورات همین دیو درون باقی خواهد ماند.
این مفهوم در نوع خود ثقیل و سنگین است، اما در این نمایش به طریقی راحت و
سهل از طریق همان رفتار و روایت کردنها برای بچهها قابل هضم و درک خواهد
شد.
مریم کاظمی نمایش خود را روایی کرده است. خود و رضا فیاضی
راویان این نمایش هستند که هر دو در یک روز بارانی و آفتابی که بنابر
باورهای مردمی روز ازدواج شغالها، از ما بهتران و دیو و غولهاست، داستان
زندگی دو دیو به نامها سرکاسه و سرتاسه را روایت میکنند. سرکاسه دختری
مهربان است که دوست دارد آدم شود، اما سرکاسه فرمانروای دیوهاست که دوست
دارد آدمها را بخورد و آنها را آزار و اذیت کند. اما وقتی سرتاسه عاشق
سرکاسه میشود، ماجراها به نحو دیگری بین آن دو حل و فصل میشود. یعنی عشق و
محبت زمینهساز پاک شدن بدیها و دیوصفتیها خواهد بود. عشق با پاک کردن
دیوها همه را در مسیر انسانی شدن باقی قرار میدهد.
۲۲ فروردين ۱۳۹۱ ساعت ۱۲:۴۲
رضا آشفته:
خاطرات و مخاطرات پیرامون هنر تعزیه بارها مورد توجه نمایشنامهنویسان و کارگردانان تئاتر واقع شده است. این بار هم سیدمحمد مساوات در نمایش "این روبان سیاه" به حواشی یک تعزیه می پردازد.
هر چند مبنای کار او تخیل است تا بر اساس یک گزارش واقعی خواسته باشد که
چنین متنی را بنویسد و کار کند. شاید در این جاست که کمی قصه نمایش دیرباور
می شود؛ چراکه مبنای واقع گرایانه آن با روابط علت و معلولی کمرنگی همسو
شده است. این که مردی نقش شمر را در تعزیه بازی کند و این نقش تبدیل به
عامل قتل دختری شود، چندان منطقی نمی نماید. آن دختر، مرگ یا قتل شبیه امام
را باور کرده است، و حتا برخاسته تا از آن قتل جلوگیری کند و نتوانسته
است. شاید همین نکته بارز است که کلیت اجرا را زیر سوال می برد.
قصه از این قرار است که سیدمرتضا در لباس شمر، بانی یک اتفاق عجیب شده
است. در مراسم تعزیه، او که در لحظه ای باید سر امام را از تن جدا کند با
واکنش دختر سه، چهارساله ای روبرو می شود که از قتل پدر نقش آفرینی، می
خواهد جلوگیری کند. اما شمر، شمر است و درکی از نقش و بازی و دختر کوچک
ندارد و این سهل انگاری منجر به مرگ آن دختر به نام ترنج شده است. ترنجی که
حالا روحش در این خانه اعیانی سرگردان است و ترنج فرش ِ بانو شده، و اوست
که در خیال خود با این دختر زندگی می کند. اما کرشمه در لباس سیاه به این
خانه پا نهاده تا انتقام دختر خود را از شمر یا همان سیدمرتضا بستاند.
زمانی این خانواده متوجه حضور اسماعیل شیرازی یا همان کرشمه می شود که لباس
قرمز شمر از صندوق ربوده شده و به جای آن لباس سبز امام جایگزین شده است.
ردگیری آنان درست در می آید، اما او آمده که انتقام بگیرد و می گیرد. یعنی
سید مرتضا به دست اسماعیل شیرازی کشته می شود! درک این داستان کمی مشکل است
چراکه کسی که تعزیه بازی می کند، باید از شان و منزلتی برخوردار باشد. در
ضمن باور شمر تا سر حد جان فنا شدن امری محال می نماید. شنیده ایم که
شمرخوان ها و یزیدیان بعد از اجرا یا در زمان اجرای تعزیه مورد بی حرمتی و
ضرب و شتم واقع شده اند؛ چراکه باور مردم این بوده که در لحظه، شاهد قاتل
امام و مولای خود بوده اند. اما این که باعث قتل یک دختربچه شود و از سوی
دیگر موجبات انتقام گرفتن پدری را فراهم کند، کمی از قاعده و منطق بیرون
است. چراکه اسماعیل شیرازی خود هم بازیگر است و می داند که در زمان نقش
آفرینی، حس باورپذیرانه ای به تماشاگر انتقال می شود. ولو او مقصر باشد در
قتل ترنج، بازهم سید مرتضا بی گناه است، چون سهون موجبات قتل را به وجود
آورده است.
درک این مساله برای یک بازیگر امری عادی است و اگر یک نفر دیگر که با
قاعده بازی و نمایش آشنا نباشد و بخواهد انتقام از کسی بگیرد، به دلیل
وقوع چنین اتفاقی، شاید امری پذیرفتنی تر باشد! البته آن هم باز نیاز به
دلایل و پیچ و خم های دیگری دارد تا به جریانی انتقام جویانه مبدل شود.
شاید کرشمه یا اسماعیل شیرازی تصمیم به قتل می گرفت، اما در پایان از این
بازی بازهم به دلیل همان تاثرپذیری از تعزیه، دست می شست. این گونه بهتر می
شد مساله را باور کرد. یعنی به جای انتقام نیاز به تحول و پویایی و
تغییرپذیری اسماعیل است. بنابراین مشکل عمده در پردازش قصه این نمایش است
که در حال حاضر با درجه پایینی از باورپذیری روبرو می شود. هر چند گروه در
اجرا توجه و عنایت ویژه ای به فضاسازی و ضرباهنگ کرده و در القای فضاهای
فراواقع تلاش مضاعفی را به کار گرفته است. هم چنین خود نمایش با کدهای جلو
رونده و عقب رونده بافت کلی اثر را دچار افت و خیزهای بسیار می کند. یعنی
نمایش علاوه بر فضاهای سورئال از پیچیدگی قصوی برخوردار است و این اساس کار
را کمی قرص و محکم می کند. اما مشکل عمده به همان روابط سست برمی گردد که
باورپذیری آدم ها و اتفاقات را کمرنگ می کند. متاسفانه در جشنواره های
مناسبتی این نوع پردازش های غیرمنطقی به دلیل سهل انگاری های رایج و البته
کمبود متن های قرص و محکم از سوی داوران و انتخاب کنندگان مورد توجه قرار
می گیرند. بنابراین حضور در یک جشنواره یا حتا پس از آن اجرای عمومی، دلالت
بر استاندارد بودن آن اثر نخواهد کرد.
رضا آشفته: استقرار گروههای نمایشی بهترین راهحل برای برقراری اجرای عمومی در تمام ایران است. چند سالی است که در حاشیه برگزاری جشنواره تئاتر فجر شعار «تئاتر برای همه» به زیبایی میدرخشد.
زیبا از این جهت که بر پوسترها نقش میشود، و اما درباره چند و چون آن هیچ
راهکاری ارائه نمیشود. اگر هم شده باشد چندان مشهود نبوده است. اما فکر
میکنم طرح استقرار گروهها در تئاتر شهرستان مهمترین اتفاق ممکن برای
همگانیشدن تئاتر در کشور فرهنگی جهان خواهد بود. استقرار گروهها با هدف
شناسایی هنرمندان فعال تحت لوای یک گروه، در سراسر کشور صورت گرفته است.
اینکه گروهها خود را موظف به انجام فعالیت مستمر و حرفهای کنند، پیامد
توجه درست و برنامهریزی پویا در معاونت هنری و مرکز هنرهای نمایشی است.
باید به ازای این تعیین گروهها و فعالسازی آنان در تالارهای نمایشی،
حمایت مادی و معنوی نیز به شکل پررنگ و کارآمد خود را نشان دهد. گروههای
تئاتر در شهرستان به شکل پراکنده و هرازگاهی و با هدف شرکت در جشنواره و
مناسبتهای عمومی فعالیت میکنند. یعنی به گونهای غیرراهبردی در تئاتر
ایران مشارکت دارند. در حالیکه تعریف درست گروه تئاتر با فعالیت در زمینه
تولید تئاتر برای اجرای عمومی محقق خواهد شد. حالا این نوع رفتار متناقض
لطمات غیرقابل جبرانی را بر بدنه تئاتر ایران وارد میسازد. ما اگر به ازای
هر شهرستان در طول سال دستکم ۱۲ نمایش در حد حرفهای تولید و اجرا کنیم،
با افتخار خواهیم گفت که ما نیز با توجه به معیارهای جهانی در تولید فرهنگ
ملی و بومی خود کوشیدهایم. یک گروه حرفهای علاوه بر نیروی انسانی نیاز به
یک سری امکانات فنی و مادی دارد. مطمئنا تحقق اجرا با تمرین همراه است.
بنابراین باید تالارهای نمایشی در اختیار این گروههای توانمند و نسبتا
حرفهای قرار بگیرد تا آنان بتوانند در زمان مناسب اجراهای خود را سروسامان
دهند. شناسایی تالارها و فعالسازی آنها نیز مکمل استقرار گروهها در
تمامی شهرهای ایران خواهد بود. حالا سالنهای آمفیتئاتر نیز با کمی
دستکاری و تجهیزشدن با نیازهای مرسوم صحنهای به گونهای قابلیت بیشتری
برای اجرای تئاتر پیدا خواهند کرد. فرهنگ ایرانی نیاز به حمایت دارد و
تئاتر بهترین وسیله برای تعالی بخشیدن به چنین ایدهآلی است. تجهیز تالارها
و راهاندازی آنها سرمایه کلانی است که ما را در کارآمدکردن هنر تئاتر به
پیش خواهند راند.
گروهها همچنین برای تولیدات تئاتر خود نیاز به هزینهای مناسب برای
درستکردن دکور، چهرهپردازی، لباس، نور و تولید افکت و موسیقی دارند.
بنابراین بخشی از این هزینه دریافتی در برنامه استقرار گروهها صرف تولیدات
هنری خواهد شد. البته اگر این رقم به ضرورت و با پیگیری بیشتر از اینها
شود، نتیجه هم خواهناخواه برای تولیدات مطلوبتر به چشم خواهد آمد. دستکم
میتوان این امتیاز را برای گروههای بسیار فعال با تولیدات کاملا حرفهای
و درخور حمایت بیشتر در نظر گرفت. یعنی هدف هم همان تولید تئاتر برای مردم
باید باشد. حالا هر گروه که فعالتر هست، مطمئنا نیاز به حمایت مطلوبتر
نیز خواهد داشت.
استقرار گروهها یک طرح مثبت است که به تدریج برآیند آن را در برقراری
تئاتر برای همه شاهد خواهیم بود. پیش از این گروهی وجود نداشت مگر به شکل
نادر و خودجوش که برخی از افراد همینطوری در کنار جمعی دیگر به فعالیت
تئاتری میپرداختند. اما این ثبت دقیق گروهها ضمن تعهد و مسوولیتسازی
بانی تحرک گروهها برای حرفهایشدن خواهد بود. به عبارت بهتر از این پس
خود گروهها هستند که در تکاپو خواهند بود تا اسم و رسم خود را فراتر از
شهر خود به چهارگوشه کشور و حتی فراتر از آن در سطح جهان ابلاغ کنند. این
آرزویی دور از ذهن نیست که ما با این حرکت باعث پویایی تئاتر در سطوح
بالاتر باشیم. به هر تقدیر تلاش و تعهد است که نگاه آرمانگرایانه را وارد
فضای تئاتر خواهد کرد و این خود تضمینکننده حرکتهای نابتر در فضای کشور
خواهد بود. استقرار گروهها فراتر از ثبت یک عنوان و پرداخت یارانه حمایتی
است. این خود سرآغاز بودن گروهها در فضای تئاتر کشور خواهد بود. این بودن
هم با دیدن آموزش، با داشتن برنامه تمرین و تولید نمایش معنا و مفهوم عینی
خود را ابراز خواهد کرد. یعنی نوعی مسابقه و تلاش مستمر بر پیکره تئاتر
تزریق خواهد شد و این درست مثل سازمان لیگ فوتبال است که تیمهای شهرستانی
را برای رسیدن به مدارج بالاتر به تکاپو و تلاش بیشتر دعوت خواهد کرد. حالا
در این بین داد و ستد آموزشی و ردوبدلشدن آثار برجسته و طیکردن آزمون و
خطاهای بسیار ما را در استمرار و تعالی چنین هدفی سوق خواهد داد. به عبارتی
همه به دنبال سروسامان گرفتن نام و نشانشان، تلاش درست و اصولی را پیش
خواهند گرفت چراکه قرار است نتیجه کار این گروهها در سطح ملی دیده شود.
حالا همه هم میخواهند خود را اثبات کنند، پس دیگر فضا باری به هر جهت نیست
و کسی در این بین نخواهد بود که فقط به گرفتن یارانه چشمداشتی داشته
باشد. چراکه در صورت نداشتن فعالیت این حداقل هم از میان برداشته خواهد شد.
استقرار گروهها سرآغاز جانگرفتن اساسی تئاتر در کشور خواهد بود و فقط
این تهران و چند کلانشهر دیگر نخواهند بود که از مزایای این هنر فرهنگساز
بهرهمند میشوند. شاید این هم بهترین راهحل برای فعالشدن هنرمندانی است
که در دانشگاههای هنری کشور مدرک تحصیلی تئاتر در مقاطع لیسانس و
فوقلیسانس گرفتهاند اما آن را بدون استفاده در کنجی رها کردهاند. چراکه
امروز تمامی هنرمندان شهرستانی خواهند توانست با فعالکردن گروههای خود به
گونهای حرفهای از طریق تئاتر درآمدزایی کنند.
| فروردین ۱۳۹۱ - ۱۶:۰۵ | تعداد بازدیدها: ۳۴۰ |
رضا آشفته: تئاتر محیطی یکی از اتفاقهای خاص سال گذشته است که به شکل پیگیر در جدول برنامههای تئاترشهر قرار گرفته است که این روند و رویکرد تئاتری میتواند به شکل بارزتر در دیگر نقاط خاص تئاتر تهران و شهرهای دیگر نیز مورد توجه و عنایت قرار گیرد.
| |
صدایی ویرانگر
رضا آشفته
(در ادامه شما نقدی از یک نمایش را می خوانید که آن را در مجتمع فرهنگی بابل دیده ام. این نمایش از5 تا 12 فروردین 91 هرشب ساعت 19:30 هم چنان دارد اجرا می شود که دیدن آن را برای علاقه مندان به آثار هارولد پینتر پیشنهاد می کنم.)
به سلامتی جاده در تالاری که ایدهآل برای اجرای آن هست، به کارگردانی مهدی سقا اجرا شده است. تماشاگر از راهروی نسبتن کثیف و با گذر از راهپلهها و سایه و روشن آن پا به مکانی میگذارد که اصلن شکل و شمایل یک تالار را ندارد. یک زیرزمین با چندین در و یک ورودی که خیلی دراز و کم عرض مینماید. شاید اگر زندهیاد هارولد پینتر میبودند از دیدن این نمایش در یک تالار که بیشباهت هم به سالن بازجویی نیست، به وجد میآمد که در بهترین شکل و حالت ممکن متن به سلامتی جادهاش کار شده است. دانسته است که ارائه فضا بخش مهمی از هر اجرایی است چراکه بسیاری از حسیات و مفاهیم از طریق ارائه یک فضای درست و موثر القاءپذیر خواهد شد. الان هم این اتفاق از سوی مهدی سقاء در بابل ممکن شده است. این نکتهی بارزی است که در نگاه اول موجب گرفتن ارتباط درست و موثر با این متن و اجرا خواهد شد.
داستان نمایش دربارهی یک خانواده هست که از سوی دستگاه امنیتی کشوری نامعلوم مورد بازجویی و شکنجه واقع شدهاند. شرایط تحمیلی طوری است که گویی این خانواده در تضاد با دیدگاه حاکم بر جامعه و به شیوهای دگراندیشانه زیست میکنند. این در حالی است که پدر ژیلا یک مامور و سرباز حکومتی بوده و در این راه جان خود را هم فدا کرده است. اما الان او و شوهرش در تضاد به شیوه حاکم به نقطه تلاقی رسیدهاند. مرد بازجو آنان را تحت شکنجه دارد و به زن تجاوز شده، مرد مورد ضرب و شتم واقع شده و سر آخر کودک هفت سالهی آنان سر به نیست خواهد شد چراکه آب دهان بر سربازان امنیتی انداخته است.
هارولد پینتر شکنجهگر را مردی دینی و به یقین یهودی (صهیونیست) معرفی میکند، او که خود را صدای خدا میداند. البته در اجرا این یهودی بودن به ظاهر حذف شده اما بار معنایی کلمات و جنس رفتارها بازهم تداعیگر یک یهودی متعصب خواهد بود. بنابراین خیلی بر حق مینماید که اینان را تحت هر شرایطی بازجویی و شکنجه نماید. مرد سر آخر آزاد میشود. به احتمال قوی همسرش هم به زودی در صورت خواست خود آزاد خواهد شد و به مردش خواهد پیوست. شکنجهگر به او توصیه میکند که زنش را دوست داشته باشد و از زندگی و طبیعت لذت لازم را ببرد.
مهدی سقا بر آن بوده تا بر پایه ناتورالیسم موجود در رفتارها بازیها را عیان سازد. یعنی تلقینات حسی و رفتاری در بازیگران لازمه جریان پیشبرندهی بازی شده است. البته با این نگاه موفق هم بوده است. اما خود پینتر چیزی بین واقعیت و ضد واقعیت اغلب سیر میکند و به قول پیتر هال کارگردان انگلیسی متون پینتر، بهتر است در اجرای این متون به سبک و شیوه مارسل مارسو فرانسوی عمل شود. یعنی به گونهای جریان پیشبرنده متکی بر رفتارها و ژستهای پانتومیمگونه باشد. به هر حال این نگاه مهدی سقاء هست و این نگاه هم در نوع خود جوابگوی این متن پینتر هست که نسبت به آثار اولیهاش بسیار رئالیستیتر جلوه میکند. شاید این خود چنین برداشتی را به وضوح برساند. هر چند مهدی سقا هم در جاهایی از این ناتورالیسم به گونهای چشم پوشیده است و جریان بازی و اجرا را به سمت مینیمالیسم در خور اعتنا سوق داده است. یعنی حسها و حرکتها کمی محدودتر شده است. شاید در یکی دو لحظه هست که این واقعیت رفتاری و حسی فوران میکند. مثل لحظه کتککاری بازجو که ژیلا را به خاطر ذکر نام پدرش شکنجه میدهد و بر سرش فریاد میکشد. شاید بهتر باشد که این لحظه هم به لحاظ رفتاری رتوش شود و ایزوله شدن زن از شکنجهی علنی بار حسی و دیداری این لحظات را مافوق تصور گروه اجرایی با مخاطب مواجه گرداند.
به هر حال هدف مهم در برقراری ارتباط با مخاطب عیان میشود. هر چند برخی شاید بر این باور باشند که شکل اجرا باید با همان نشانهی بارزتر رئالیسم به تماشا درمیآمد. یعنی این نوع مخاطبان به دنبال ما به ازای بیروی و تطابق محیطی و جغرافیایی بگردند. اما هدف مهدی سقا القای یک حس بارز از طریق بارورسازی تخیل بوده است. چنانچه صحنه تجاوز به زن و سر به نیست شدن کودک در صحنه شکل عینی به خود نمیگیرد و فقط در روایت ماجراها از طریق شکنجهگر این لحظات برای تجسم مخاطب تداعی میشود. بنابراین هرچه این لحظات از صحنه حذف شود بار معنایی و زیباییشناسانه آن بالاتر میرود. در این ماجراجویی هنرمندانه گروه بازیگران هر یک بنابر وظیفه حضور ارزشمندی در تداعی لحظات و نقشها بر عهده گرفتهاند. علی محمدی حاجی در نقش نیکلاس بر آن هست تا با بازی در سکوت و در عین حال بیان بیشترین دیالوگ و حرکت حضور فعالی در برقراری ضرباهنگ نمایش داشته باشد. محمدرضا سجادی در نقش ویکتور ترجیح میدهد با سکوت و نگاه بازیاش را پیش ببرد. امیرحسین لیموچی (نیکی) همان نحوه کودکانه و بیخیالی محض را در پیش گرفته است. مژده قربانی در نقش ژیلا یک زن به مفهوم حقیقی آن هست. زنی لطیف که از شکنجه و بوی مرد بد و بیگانه میهراسد و در عین حال تسلیم محض شرایط هست که او هم به گونهای قربانی این موقعیت برهم ریخته است. همین تنوع کافی است تا جلوهی درستی بر همهچیز سیطره یابد. روزبه فلاح هم آهنگسازی است که با انتخاب پیانو لحظات شکنجه و بر هم ریختن نظم ذهنی و روانی تماشاگران را موجب خواهد شد. همچنین موسیقی در برگیرنده حس غالب در فضاست که این تصویر با روشن و خاموش شدن مکرر مهتابیها به کمال خواهد رسید که تماشاگر راحت سر جایاش ننشیند و نسبت به همهچیز احساس در خور تاملی بیابد.
۱۸ بهمن ۱۳۹۰ ساعت ۱۶:۰۲
رضا آشفته:
ما در ایران عادت به دیدن نمایش بدون کلام نداریم. چه نمایشهایی که ریشه در سنت تئاتری ما دارد و چه نمایشهایی که برگرفته از تئاتر غربی است، هر دو متکی به کلام بودهاند. تعزیه، نقالی، روحوضی نمایشهای دارای کلام هستند. البته لالبازی داشتهایم و تا اندازهای هم با میم و پانتومیم آشنا هستیم، اما وجه غالب، کلام و گفتار است.
از این روی دیدن یک نمایش بدون کلام هنوز برایمان به لحاظ روانی ساده نیست. به همین دلیل ساده، نمایشهای بدون کلام بخش بینالملل از سوی مخاطبان با سوءتفاهم مواجه شدهاند. البته ویدئو آرت، هپنینگ، پرفورمنس و دیگر اجراهای متکی بر تکنولوژی و فرم، امروز در دنیا به وفور ارائه میشود.
دوران تیرگی یک ویدئو آرت است. نمایشی که در ترکیب فضای پویانمایی با بازی یک بازیگر اجرا میشود. برای درک این اجرا به ناچار باید مختصری درباره ویدئو آرت بنویسم تا بتوانیم بهتر آن را بررسی کنیم. «از نظر آیرا کنیز برگ، ویدئو، ریشهٔ لاتینی دارد و به معنی دیدن است. اما تعریف این واژه در روزگار ما طیفی از سیستمها و دستگاههای الکترونیکی، فرمتهای متفاوت ضبط و پخش تصویر و صدا، نوعی رسانه و شکلی از هنر را شامل میشود. در حقیقت، ویدئو رسانهای است که ریشه در بسیاری از ابداعات تکنولوژیک دارد که البته سیل گسترده رویدادهای فرهنگی، سیاسی و هنری قرن بیستم را دربر میگیرد.
از نظر فنی خاستگاه ویدئو را باید در تکمیل سیستمهای صوتی، تصویری جستجو کرد که مبنای دیجیتال (۰ و ۱) دارند. فیلم رسانهای آنالوگ است که فریم به فریم دنیای سهبعدی روبهروی لنز دوربین را به سطحی دوبعدی تبدیل میکند. این تبدیل با بازی نور بر سطح امولوسیون ایجاد میشود اما در مورد ویدئو، کامپیوتر و تلویزیون مسئله فرق میکند: صفرها و یکها هستند که واقعیت را میسازند اگر که بتوان به آن نام واقعیت داد.»[۱]
«ویدئو آرت شامل دادههای صوتی و تصویری است که ذخیره سازی و پخش projection و باز خورد اطلاعات در آن بسیار گوناگون است این دادهها در بسیاری از موارد در زمان متوقف شده، تسریع شده یا به عقب برگردانده شده زمان واقعی real time یا زمانی مجهول ـ معنا مییابند. مکان و محیط ارائه اثر و نیز گاه عمل تماشاگر- در حقیقت شرکتکنندهـ و بازخورد دادههای حاصل از این تقابل نیز وجوه دیگر آثار ویدیویی هستند.
ویدئو آرت قواعد سینما حتی سینمای تجربی را نیز به رسمیت نمیشناسد. چرا که ممکن است آشکارا فاقد روایت دیالوگ و طرح باشد. در دایرهٔ تنگ برنامه سازیهای تلویزیونی هم نمیگنجد. هر چند از رسانهٔ تلویزیون امکانات ایستگاههای تلویزیونی و حتی جعبهٔ تلویزیون به مثابه یک حجم استفاده میکند. ویدئو آرت همانگونه که در مرز میان تجدید، مفهوم، زمان و اجرا زندگی میکند، هنرهای عکاسی دیجیتال، سینمایی، اجرایی و خلاصه تمامی رسانههای نوین را به خدمت میگیرد. و این همه یک دستاورد بزرگ دارد: آزادی بی حد و حصر هنرمند. ویدئو گاه به تعاریف و بازتعاریف سیاست، جنسیت، هویتهای فردی و فرهنگی از طریق روایتهای خطی و غیرخطی نوین میپردازد و گاه یکسره به مثابه شعری چند وجهی عمل میکند. گاه به بدن هنرمند و اجرای او میپردازد و گاه به تماشاگر، حضور او واکنشهای فیزیکی او.»[۲]
ملالی غیرقابل بازگشت
رضا آشفته:
"خاطرات شب"از سوئیس به کارگردانی ماتیوس روتیمان یک نمایش سورئالیستی است. فراواقعگرایی (سوررئالیسم) محصول تغییرات بعد از جنگ جهانی اول و فراموشی دادائیسم بود که از سال ۱۹۲۱ آغاز شد.
ظهور سوررئالیسم زمانی بود که نظریههای فروید روانپزشک اتریشی درباره ضمیر ناخودآگاه و رویا و واپسزدگی(سرکوب)، فرهیختگان اروپا را به خود مشغول کرده بود. بنای این مکتب ادبی و هنری بر اصالت خیال، رویا و تداعی آزاد و تصورات ضمیر ناخودآگاه است.
سورئالیسم بر خلاف کوبیسم که هنرمند را در محدوده خاصی منحصر میکرد، به هر نوع خیالپروری و خیال پردازی در حالت بیداری، اصالت هنری بخشید و آفرینش هنرمند را در بهرهگیری از برخوردها و برداشتهای پیشبینی نشده و تصادفی و ابداعات نامتعارف آزاد گذاشت. از همین رو است که حاصل کار هنرمندان این سبک، بسیار شخصی و کاملن نامعمول و متمایز هستند.
"خاطرات شب" درباره یک مرد است که در تنهایی خود دارد چیزی را پنهان میکند. به تدریج درمییابیم که قتلی صورت گرفته و این با چند المان بیان میشود. لکههای خون بر چند تکه پارچه و دستمال بیانگر یک اتفاق مخوف است. بعد هم کفش و لباس زنانه که از دراور بیرون کشیده میشود. مرد احتمالن زنش را کشته و سرآخر خودش هم توسط دراور بلعیده میشود. راز او به گونهای در یک کابوس برملا میشود.
تاثیر بونوئل
بدیهی است که مکانیزم نمایشهای سورئال کمی پیچیده و سردرگم است و این باعث میشود که رای و نظرهای متفاوت درباره این نوع آثار ارائه شود. یعنی بستگی به حال و هوای ایجاد شده در مخاطب دارد. اگر مخاطبی با آن کابوس و رویای موجود در اثر نمایشی، حالا به هر شکلی به ارتباطی برسد و دچار تغییر و تحولی شود، یقینن آن اثر خیلی مهم و تاثیرگذار بوده است. بازتاب منفیاش هم این خواهد بود که مخاطب به ارتباطی نمیرسد. یعنی نشانهها، نمادها و کدهای ارتباطی دچار گسست شده و به اصطلاح به عدم ارتباط خواهد رسید. نمایش "خاطرات شب" هم چنین کارکردی دارد. این اثر هم در ادامه دیگر آثاری است که در این وادی تجربه و اجرا شدهاند. آنچه کارگردان سوئیسی تدارک دیده در تعاریف و ابتکارات ثبت شده قرار میگیرد. به همین خاطر هم هست که میتوانیم آن را با آثار بونوئل مقایسه کنیم. وقتی بونوئل در جوانی به فرانسه رفت سوررآلیستها تأثیر فراوانی بر او گذاشتند. در اکثر فیلمهای او مرز بین واقعیت و رویا آنچنان مخدوش است که نمیتوان به روشنی نماهایی واقعی و رویایی را از هم جدا کرد.
رضا آشفته:
نمایش "همچون شبنمی چشم بسته و آغوش گشوده" نوشته محمدرضا کوهستانی با
بازنویسی، طراحی و کارگردانی علی نرگس نژاد که پیش از این در جشنواره
تئاتر مقاومت اجرا شده بود، در تالار حافظ اجرا می شود.
در این نمایش نسیم ادبی، فهیمه امن زاده، فرزین صابونی
و روشنک گرامی بازی می کنند. نمایش درباره رزمنده ای به نام یعقوب است که
از نامزد خود به نام اسما می گذرد تا از ناموس دوست و هم سنگرش فرزین که
مسبب نجات جان اش بوده است، نگه داری کند. یعقوب به ظاهر با رعنا ازدواج
کرده و برای شبنم پدری می کند. تا این که شبنم پا به سن می گذارد و از نوع
ارتباط یعقوب و رعنا مطلع می شود، او برای پایان دادن به این عدم ارتباط
دست به هر کاری می زند. گفت و گوی سایت ایران تئاتر را با علی نرگسنژاد
میخوانید:
چطور شد این نمایش که جاذبه های لازم را برای دیده شدن دارد متاسفانه با مخاطب کمی اجرا می شود؟
ابتدا از شما تشکر می کنم که برای نبودن مخاطب تاسف می خورید. اما باید در
این باره بگویم که تماشاگر خارج از کنترل من ِ کارگردان است. تا زمانی که
تماشاگر بیاید داخل سالن و اجرا را شروع بکنیم، که در اجرا مشارکت بکند؛
آن موقع است که من می توانم با تماشاگر وارد نوعی مبادله بشوم. این سوال
برمی گردد به شرایطی که داریم. الان من و آروند دشت آرای (کارگردان نمایش
کمی بالاتر) دو اجرای اول سالن حافظ هستیم، و هنوز این سالن معرفی نشده
است. تازه وقتی معرفی شد باید زمانی بگذرد تا جغرافیای این سالن در حرکت و
رفتار تماشاگر هم جا بیفتد. همان طور که تماشاگر برای دیدن آثار دلخواهش
سری به تئاترشهر می زند، باید سالن حافظ را هم بلد باشد و به آن سر بزند.
هم چنین در آن عادت به تماشا کردن کارها بکند.
چقدر سالن را کارآمد می بینید؟
معماری هر سالن بخشی از هر اجراست. پذیرشش و دست کاری در آن معماری هم
بخشی از اجراست. معماری سالن نه فقط در طراحی صحنه موثر است که بخشی از
زبان اجرایی است. شاید وقتی به اجرا نگاه کنیم تفاوت اجرایی از نظر زبان و
جنس اجرا به سالن ارتباط پیدا کند. به نظر می آید الان به خاطر کامل نبودن
سالن است که در آن کمی احساس مشکل می کنیم. اما من این سالن را دوست دارم.
وقتی کامل بشود، سالن خوبی خواهد شد. این سالن نیاز دارد که آکوستیک بشود.
وقتی هم آکوستیک بشود دیگر مشکلاتی که الان دارد را نخواهد داشت.
آیا قبلاً در حوزه تئاتر مقاومت هم کار کرده اید؟
کاری نوشته ام چهار پنج سال پیش به "اسم والمری" که در شهرستان هم اجرا شد. اما در تئاتر حرفه ای این اولین تجربه ام است.
"والمری" چه قصه ای داشت؟
دو رزمنده در میدان مین، گیر می افتند.
یعنی یک فضای کلی بود یا مشخصه های جنگ خودمان را هم داشت؟
نه! مشخصه های جنگ خودمان را هم داشتیم، نه به عنوان عناصر غالب بلکه به صورت موقعیت انسانی بود.
نظرتان درباره جنگ چیست؟
جنگ در هر صورت یک پدیده انسانی است.
انسانی یا ضد انسانی؟
جنگ بخشی از رفتار انسان است. شاید ضد انسان یا ضد آسایش انسان باشد. اما
واقعیت این است که جنگ¬ها همیشه اتفاق می افتند و بعدن هم اتفاق خواهند
افتد و عواقب و عوارضی را به دنبال خواهند داشت. جنگ انکار شدنی نیست و
این را هم نمی¬توانیم انکار بکنیم که هر جنگ در هر تاریخ، جغرافیایی و یا
کشوری یک پدیده بسیار مهم و تاثیرگذار است. جنگ ها ماهیت و نسبت طبقات
اجتماعی و رفتارهای اجتماعی را تغییر می¬دهند همیشه و نه فقط در هنگام جنگ.
این متن به سفارش شما نوشته شد یا بعدن به شما پیشنهاد دادند که آن را اجرا بکنید؟
این متن به جشن واره مقاومت رسیده بود. آقای پارسایی به من زنگ زد گفت این
کار هست و تناسب دارد با فضاهایی که تو کار می کنی، می خواهی این را کار
بکنی؟ من هم رفتم و گفتم بگذارید متن را اول بخوانم اگر دوست داشتم حتمن
کارش می کنم. خواندم و دوست داشتم و آن را کار کردم.
چقدر از متن در بازنویسی شما تغییر کرده است؟
موقعیت ها، پلات و شخصیت ها همان است. منتها من در واقع دراماتورژی و
روایت خودم را از نمایش ارائه کرده ام. البته با اجازه نویسنده.
مشکلی در این تغییر و تبدیل ها ایجاد نشد؟
خیر.
فکر می کنم مبحث دراماتورژی برای متنی که نویسنده اش حی و حاضر باشد، کمی خطرناک است.
بله! اما آقای کوهستانی لطف کرد. شاید من خودم چنین لطفی را در حق کسی نمی¬کردم.
چه نکاتی در متن باعث شد که آن را برای کارگردانی بپذیرید؟
اول خود قصه برایم جذاب و شیرین بود. یک بخش هایی از قصه را انگار که قبلن
هم شنیده ای! نوع روایت، اما تازه است. این برایم جذاب بود. ساختار، گرچه
مقداری آن را به هم ریختم. موضوعیت و جنسیت، این جنسیت در رفتارشناسی آدم
ها. آدم ها همیشه برایم جذابند و در تئاتر هم جذابند. مواد کارم هستند.
لحظات و حالات انسانی در این نمایش نامه به نظرم از پتانسیل بالایی
برخوردار است.
نکته
ای که در متون دفاع مقدس، یا مقاومت تکرار می شود این است که خیلی به سمت
جنبه های تبلیغی که ساختار درام به معنای استاندارش با آن سروکاری ندارد،
می روند. فکر می کنم این متن چندان وقعی به حال و هوای تبلیغی و تحمیلی
ندارد.
من همیشه به سراغ چیزی رفته ام که بنابر گفته خودت
تحمیلی نباشد. البته گاهی این تحمیلی می تواند خوب و مقدس هم باشد. تحمیلی
به نظرم معنای بدی ندارد. اما این نکته، درام را از کار می اندازد. به
نظرم شاید پروپاگاندا، درام تبلیغی و درامی که می خواهد یک ملت را تهییج
کند تا دفاع کند، در برهه خاصی از هر جنگی، نیاز است. شکل های خاصی از
حماسه سرایی و نوحه خوانی مثل سرودهای آقای آهنگران و خیلی های دیگر جزء
رفتار طبیعی هر ملتی در آن شرایط است. آن شرایط همه را بسیج می کند که به
جنگ بروند. اما در این دوره تاریخی دچار اشتباه شده ایم. یعنی وقتی جنگ
تمام شد، تئاتر و سینمای ما برنگشت رفتار طبیعی خودش را انجام بدهد. هم
چنان آن شرایط جنگ ادامه پیدا کرد، در حالی که جنگی وجود نداشت. این که
واقعیت اتفاقات و آدم ها را در آن شرایط ببینیم؛ به معنای این که مفاهیم
مقدس را زیر سوال ببریم نیست. به معنای شناختن آسیب ها و وضعیت جنگ است.
بگوییم که جنگی بر ما تحمیل شد و دفاعی هم در مقابل آن به وجود آمد. به
نظرم همیشه دفاع، مقدس است و هیچ گاه دفاع ِ نامقدس نداریم. الان که کار
تمام شده ما باید چه کار بکنیم به نظرم دلایلی که تماشاگر از این دستگاه
روی گردان بوده است، از واژه جنگ یا مقاومت، این است که انگار که ما
یادمان می رود که جنگ تمام شده است. حالا باید آسیب هایش را بررسی کنیم تا
ببینیم کجاها خوب عمل کرده ایم و آن را در زندگی اجتماعی و مناسبت هایمان
بررسی کنیم. خیلی ها هنوز به جنگ با نگاه نوستالژیک نگاه می کنند و این
نیاز به آسیب شناسی دارد. ما باید بدانیم چرا الان جامعه ما آن رفتارهای
انسانی را ندارد؟ همیشه ترسی در مسوولان بوده از نگاه آسیب¬شناسانه به جنگ
که این ترس بی جاست و مشکل ساز است. حتا برای تصور جنگ از آن دوران باید
با آسودگی خاطر و شجاعت بیش تر برگردیم و آن را ببینیم. به نظر من هیچ
اشکالی ندارد که از خطاهای انسانی و مسائل بغرنج انسانی در این دوران حرف
زده بشود. این کمک می کند به تشریح فضاها و شرافت-هایی که آن موقع بوده و
باعث میشود ما الان آن¬ها را لمس کنیم. این دوره نباید مثل یک چیز دور و
یک عکس کهنه باقی بماند.
ما
در این موقعیت حس می کنیم که با توجه به موضوع آن، که گونه ای عشق و
تقابل با آن است، موقعیت حسی تر و هیجانی تری داشته باشیم. اما می بینیم
از این قضیه اجتناب کرده اید و درگیر با مینی مالیسم شده اید. چطور شد به
حداقل حس ممکن بسنده کرده اید؟
من این نوع نگاه را دوست دارم
و به نظر می¬آید که شما هم خیلی دقیق نگاه می¬کنید. ولی یک اما و اگر
دارد. الان که شما اثر را توصیف می¬کنید، با واژه¬های یک منتقد به کار
نگاه می¬کنید. با ادبیات و زبان یک منتقد اثر را تفسیر و تبیین می¬کنید.
این واژه¬ها و گفتمان شماست. ما وقتی داریم کار می¬کنیم با واژه¬های شما
فکر نمی¬کنیم. ما با واژه¬های کارگردان، بازیگر، و با بعضی دیگر از
واژه¬ها کار می¬کنیم که این، محصول¬اش است. این نتیجه¬اش است که شما با آن
برخورد می-کنید. ما در آن زمان آدم¬ها را در موقعیت قرار می¬دهیم. این در
واقع سهم ما از آن آدم¬ها در آن موقعیت¬هاست. اگر خیلی هیجان¬زده نیست،
در واقع مینی¬مال سهم ما از آن است. ما همیشه منبعی از واقعیت را پیش فرض
گرفته¬ایم و خیلی از پیش نگفته¬ایم این هیجان¬انگیز باشد یا نباشد و چگونه
آن را در اجرا نشان بدهیم یا ندهیم. ما با یک نگاه مکاشفه¬ای به سراغ اجرا
می-رویم. می¬خواهیم ببینیم این آدم در این موقعیت چه کار می¬کند. سعی
می¬کنیم با آن بازی کنیم، کشف¬اش کنیم و ...
یعنی به شکل بداهه این مکاشفه صورت می¬گیرد؟
خیر! انگار که در بداهه واژه¬ بی¬برنامه نهفته باشد. پیش فرض¬مان واژه
مکاشفه است. این آدم آن آدم را دوست دارد، حالا ببینیم این کشف چگونه
خواهد شد.
بنابر تکنیک این کشف چگونه صورت خواهد گرفت؟
این در فرآیندی اتفاق می افتد. یعنی دقیقن نقطه مقابل بداهه است. در
فرآیند تمرین روزها و روزها فکر و تحلیل می کنیم که این آدم چه می گوید و
چه کار می کند. این آدم چه واکنشی را در حالت طبیعی اش نشان می دهد. بستگی
به توان ما هم دارد که چقدر بتوانیم به آن آدم در آن لحظه خاص برسیم،
خروجی اش آن چیزی است که شما می بینید. ما در کارمان همیشه به فرآیند
معتقد بوده ایم؛ فرآیند مکاشفه که با بازیگران مان کار کرده ایم.