تبليغاتX
آسمانه

زندگي بدون عشق
 
0 نظر نسخه‌ی چاپ

رضا آشفته:

تصور اينکه زن و مرد جواني در زندگي مشترک خود، آن هم پس از طي 2 سال موجبات بر هم ريختن‌هاي روحي و رواني هم را فراهم کرده باشند، در زمانه حاضر دور از ذهن نيست.
"موهاي بلوند" نمايشي‌ است که وجهي کنايي به اين قضيه نسبتا متداول در دنياي معاصر مي‌زند. اصغر خليلي بر آن است تا در يک نمايشنامه مرتب و به اصطلاح ميني‌ماليستي، و با انتخاب مقطعي از يک زندگي، مخاطبش را متوجه دنياي پيرامونش کند. اگر قرار باشد که کار زمينه‌ساز يک زندگي سعادتمند باشد، نبايد از آن به عنوان ابزاري ويران‌کننده بهره‌مند شويم. کارگردان و کارمنداني که از صبح تا شب دوندگي مي‌کنند تا نيازهاي اوليه‌ مادي زندگي خود را فراهم کنند بي‌آنکه هيچ‌وقت رنگ خوشبختي و سعادت را حس کنند. البته برخي هم به دنبال طي مدارج عاليه در کار و زندگي خود هستند و هر روز پله‌اي از موفقيت کاري خود را بالا مي‌روند، بي‌آنکه متوجه از دست دادن مراتب انساني خود باشند. در"موهاي بلوند"، مرد و زن زندگي را با خوشي وسعادت آغاز مي‌کنند اما با يک مأموريت کاري تمام اين روابط از هم گسيخته مي‌شود. مرد و زن را به نام فرهاد و شيرين در صحنه مي‌شناسيم. فرهاد پس از طي مراتبي رييس بخش امور عمراني شرکتش مي‌شود. اما در اين فاصله شيرين که به دنبال عشق و خوشبختي است، کاملاً رواني و پريشان شده است. او در صدد است فرهاد گمشده‌اش را در اين دنياي بلبشو پيدا کند. گويا قرص‌ها و روانکاوي‌هاي درمانگران نيز کارساز نيست و او نمي‌تواند از اين راه گمشده يک نشاني پيدا کند.
اين تراژدي زمانه‌‌ معاصر ماست. آن‌قدر همه چيز در اسارت پول و ماديات است که همه تا بتوانند آن‌ها را مهيا کنند‌ خود و زندگي‌شان را از کف داده‌اند. موهاي بلوند فقط يک تلنگر کوچک است. قرار نيست که در اين نمايش آه و اشکي راه بيفتد، و يا همه با شعاري بزرگ پا را از سالن به بيرون بگذارند وبخواهند با تحولي بنيادين روبرور شوند. بلکه اين تلنگر من نوعي را متوجه اين موضوع مي‌کند که در کنار کار و مراتب عاليه و رشد و ترقي آن هيچ‌گاه غافل از زندگي‌ام و آدم‌هاي مرتبط با خودم نشوم. همين سادگي، ارزش کار را بالا مي‌برد. متن از شکل ساده‌‌ خود به عمقي قابل دسترسي پرتاپ مي‌شود. البته بستگي دارد که چقدر تماشاگر در خلوت خود با اين نمايش درگير شده باشد. او که نخواهد موهاي بلوند را بپذيرد، نمي‌‌تواند به اين عمق هم دست يابد. اما کسي که برايش کار و زندگي و ارتباط گسست اين دو، مساله باشد، از طريق موهاي بلوند مي‌تواند در خود کاوي‌اش استفاده کند. يک وجه نمايش هم همين تغيير و تبديلات ساده و ايجاد توجهات ژرف در آدم‌هاست. چرا يک گروه در صدد است تا کاري را به صحنه بياورد؟! يک ارتباط در اين بين شکل مي‌گيرد. ارتباطي که به دنبال خود کشف رمز و رموزي را به دنبال خواهد داشت. گاهي اين رمزها و نشانه‌ها در زندگي روزمره و روابط زن و شوهري ديده مي‌شود. مطمئناً همه ما گاهي دچار غفلت و به دنبال آن تنش و چالش در زندگي زناشويي‌مان مي‌شويم. نمونه‌هايي از اين دست براي واکاوي زندگي خصوصي هر يک از ما سودمند خواهند بود. به خصوص در دنياي امروز که کار چند نوبته زندگي آدم‌ها را پر کرده است و همه به نوعي از اصل زندگي و انساني خويشتن دور شده‌اند. اگر بخواهيم درباره‌‌ تفکرات پس از ديدن نمايش"موهاي بلوند" بنويسيم و بگوييم، نوشتن يک کتاب هم در اين رابطه کم خواهد بود. هوشمندي گروه نمايش هم در اينجا خود را عيان خواهد کرد، که بتوان از دنياي پيرامون و به خصوص مسايل در ظاهر پيش‌پا افتاده به ژرف انديشي‌هاي اين چنيني رسيد.
همين قضيه هم تماشاگر را دچار شک و ترديد مي‌کند که نکند دچار خودفريبي شده است، و در ذهن خود به دنبال شرح و بسط دادن به يک موضوع است. در صورتي که اين اتفاقي است که به صورت ناخودآگاه با تلنگر موهاي بلوند در ذهن فعال و جست و جوگر ايجاد شده است. يک نوع بلندنظري در پس توجه به موضوع پيش‌پا افتاده ديده مي‌شود، همان ذکاتي که گريبانگير همه‌ انسان‌هاست. ما همه چيز را پيش‌پا افتاده فرض مي‌کنيم، و همين ما را به سوي غفلت‌هاي بزرگ‌تر مي‌برد. آن‌گاه با يک فاجعه به خود مي‌آييم که چگونه ذره‌ذره خود را به نابودي کشانده‌ايم.
ايده اجرا
ايده اجرايي اصغر خليلي نيز در کنار متن به فرآيندي انديشمند و زيبايي شناسانه تبديل مي‌شود. اينکه دو بازيگر – يکي لاغر و بشاش و ديگر فربه و عبوس- بخواهند نقش فرهاد را بازي کنند، فرهادي که قرار است کمتر از دو سال زن و زندگي‌اش را به بهانه کار و پول در آوردن نابود کند، بسيار زيبا مي‌نمايد. زيبايي از اين جهت که کار و انحراف از زندگي با دو تيپ و شمايل متفاوت براي مخاطب عيان مي‌شود؛ و همين نوعي طنز تلخ را بر صحنه مي‌کشاند، تا مخاطب با نوعي شادابي ذره‌ذره تلخي‌هاي يک زندگي تراژيک و پريشان را درک و احساس کند. اگر قرار بود که اين طنز در پيکره روابط و اجرا جاري نمي‌شود، ديگر از آن فرآيند تاثيرگزار هم خبري نبود. ما فقط با يک تراژدي و يا با يک ملودرام مواجه مي‌شديم که نمونه‌هاي بسياري از اين دست را فراوان ديده و خوانده‌ايم.
همان ايده ميني‌ماليستي که در متن نمود عيني يافته است، در اجرا نيز به شکل ديگر حفظ شده است. چند ميز و صندلي و مبلمان ساده، يک پرده، يک تخت و جابه‌جايي اين وسايل در چند صحنه، تمام ‌فرآيند موجود در استفاده ارگانيک از وسايل و ابزار صحنه است که شکل نهايي موهاي بلوند را به تدريج در ذهن تماشاگر ثبت مي‌کند. بنابراين رنگ‌ها و وسايل صحنه جزيي لازم و ضروري از يک اجرا شده‌اند. همزماني وحرکات دوگانه فرهاد و شيرين به نسبت خوشبختي و تلخ‌کامي هم در اين ايده اجرايي جذابيت لازم را براي توجه و دقت بيشتر ايجاد مي‌کند.
همين در هم تنيدگي اتفاقات از گذشته تا امروز که در برگيرنده‌ي 2 سال مي‌شود، خود ظرافت متن و اجرا را براي ايجاد ساختاري دراماتيکي مضاعف مي‌کند. قرار نيست که در اين فضاي روا‌ن‌پريش شکل خطي حاکميت پيدا بکند. بلکه ذهنيت شيرين فضاساز اصلي متن و اجرا شده است. او است که به تمام اتفاقات و پديده‌ها و تغييرات شکل و معنا مي‌دهد. حتا از منظر اوست که فرهاد متن دو شکل متفاوت به خود گرفته است.
اصغر خليلي هم از اين نکات درون متن استفاده بهينه را در زمان اجرا برده است، تا در سادگي ظاهر اتفاقات به بيراهه نرود و خود باني شکل يافتن يک اجراي پيش‌پا افتاده نباشد. بلکه برعکس ‌ هر لحظه يادآور نکته ريز و ظريفي است که مي‌تواند اعتبار اجرا را بالاتر ببرد، و بر يک نکته زيبايي شناسانه تاکيد کرده باشد.
اين امکانات صحنه‌اي با نور به يک همخواني دراماتيک مي‌رسند، تا نورپردازي هم جزيي لاينفک از اجرا شود. قرار است که يک تراژدي رخ بدهد. قرار است که زني در خلوت خود بي آن که عشق و سودايي او را تلطيف کند، به ويراني کشانده شود. قرار است‌ که تماشاگر متوجه خود و موضوعات پيش‌پا افتاده‌ زندگي‌اش شود. نور در صحنه تخت‌خواب و در زماني که روان‌پريشي شيرين به اوج مي‌رسد، کاربرد بهتري پيدا مي‌کند. يعني در اين لحظات بافتي اکسپرسيونيستي در تصاوير القا مي‌شود که بيانگر يک زن و‌يران شده است. کت هم در اين دو صحنه نقش زيادي را بر عهده دارد. بيانگر پوشش تلطيف دهنده‌اي است که گويي الان وجود خارجي ندارد، اما يک نشانه اين تلطيف را ممکن مي‌سازد. چنانچه صداي فرهاد با قرائت گزارش کارش، چنين تلطيفي را براي شيرين يادآور مي‌شود.
احساساتي‌گري شيرين رو در روي بي‌توجهي‌هاي فرهاد قرار مي‌گيرد و اين اسطوره شيرين و فرهاد را در هم مي‌شکند. در اسطوره فرهاد تيشه برمي‌دارد تا تيسفون را براي شيرين بشکافد و با يک خبر از مرگِ ناگوار شيرين خود را به کشتن مي‌دهد. اما در دنياي امروز فرهاد تيشه را به گوشه‌اي پرتاب کرده و حالا ذره‌ذره آب شدن شيرين عاشق را انکار مي‌کند. اين نام و نشانه‌ها در اجرا و فرآيند محکومي و در تضادشان با پيشينه انساني‌شان بيانگر خود فراموشي ماست. ما اگر با اصالت انساني خود پيش برويم، در هيچ نوعي از زندگي‌ نابود نخواهيم شد و اسباب نابودي ديگران را نيز فراهم نخواهيم کرد.
بازي‌ها
اصغر خليلي در مقام کارگردان توجه زيادي به بازيگري دارد و بازيگري را بسيار دقيق مي‌شناسد. آنچه در صحنه ديده مي شود و پالايش و راحتي و صميميت موجود در آن، بيانگر هدايت درست است. شيوا مکي‌نيان هم يکي از پر احساس‌ترين بازيگران کشورمان است، که در لحظه احساس آن لحظه را بازي مي‌کند.
او مدام در پيچ و تاب اتفاقات خود را رها مي‌کند، تا احساس درست آن لحظه را عيان سازد. اين احساسات هم مدام در حال تغيير و تبديل شدن هستند. او با آن که بايد با دو فرهاد متفاوت يک شيرين را بازي کند، از اين فاصله‌ها هم به خوبي پا را بيرون مي‌گذارد. زيبايي و ظرافت بازيگري هم در همين دقايق و لحظه ها نمودا‌ر مي‌شود. شيوا مکي‌نيان فرآيند تبديل شيرين عاشق به شيرين روان‌پريش را به تدريج باز نمايي مي‌کند. او از پاساژهاي حسي غافل نمي‌ماند تا آنچه را بايد از اين زن بازگو شود توسط يک بازي درست و اصولي به اجرا در آورد. بر خلاف نمايشنامه که به ظاهر ساده ديده مي‌شود، بازي از همان آغاز، دلالت به پيچيدگي و ژرف‌انديشي‌هاي درست بازيگران مي‌کند. باز هم شيوا مکي‌نيان در مرکز اين توجه و استقرار درست بازي‌ها قرار مي‌گيرد، تا زني با موهاي بلوند در پايان هويدا شود. زني که در جواني موهايش سفيد و خاکستري مي‌شود، و براي فرار از اين وضعيت موهاي خود را بلوند مي‌کند!
اضطراب شور و عشق و هرآنچه که بايد شيرين داشته باشد، تا خود را عيان کند. شيوا مکي‌نيان کم نمي‌گذارد. او تلاش مي‌کند تا در اين صحنه با اتکاي به اهداف کارگردان همچنين از زياده‌گويي‌ها و زياده‌بازي کردن‌ها پرهيز کند. قرار است همه چيز با ايجاز و اختصار آشکار شود، شيوا مکي‌نيان و دو فرهاد(ميثم جهانگيري و مهدي حسيني) نيز از اين قاعده دور نمي‌شوند.
ميثم جهانگيري بازيگر توانمندي است، اما بيانش انساني مي‌شود که مشکل دارد. او دچار لکنت‌ها و سکته‌ها و تپق‌هايي مي‌شود که برازنده بازي درست و منطقي او نيست. او که مي‌تواند در ارايه يک نقش از جان مايه بگذارد، بايد به دنبال رفع نواقصي از اين دست هم برآيد.
پس از تحرير
جالب اينجاست که بودن يک گروه حرفه‌اي و انديشمند و تجربه‌گرا در اصفهان، باعث خوشحالي و خرسندي ماست، و بايد از چنين گروه‌هاي نو انديش حمايت لازم به عمل آيد تا خلاقانه‌ترين آثار خود را اجرا کنند. متاسفانه گروه‌هاي شهرستاني در معرض خطرات و آسيب‌هاي زيادي هستند، و نمونه‌هايي از اين دست که با بالاترين ميزان تئاتر انديشمندانه و تجربي ابراز وجود کرده‌اند، شايسته حمايت جدي‌تري خواهند بود.
اصغر خليلي پس از اميررضا کوهستاني و ابراهيم پشت‌کوهي سومين تئاتري است که از شهرستان‌هاي ايران برآمده، اما چيزي کم‌ از تهراني‌ها ندارد، بلکه اگر درست‌تر و محکم‌تر از اينها گام بردارد، او شايستگي‌ها و زيبايي‌هاي درون خود را در آينده براي اهل تئاتر و مخاطبان تئاتر ثبت خواهد کرد.
با اين تفاسير، خانه نمايش تالار مناسبي براي اجراي نمايش"موهاي بلوند" نيست، و اگر هم قرار باشد که در چنين تالاري کار اجرا شود، تبليغات مناسب مي‌توانست اين بي‌توجهي را از بين ببرد چون اين نمايش مستحق تماشاگران بيشتر است. ديدن چنين آثاري به نفع جامعه تئاتري است و تماشاگران از ديدن چنين آثاري به تئاتر امروز بيشتر اميدوار خواهند شد.

+ نوشته شده توسط رضا آشفته در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 و ساعت 4:42 PM |
 - رضا آشفته

داريوش اسدزاده، بازيگر، به تازگي عمل چشم را پشت‌سر گذاشته و روزهاي بهبودي را پشت‌سر مي‌گذارد تا از اواخر خردادماه امسال در يك سريال تلويزيوني نقش تازه‌اي را ايفا كند.او در اين باره مي‌گويد: <آب مرواريد چشم داشتم كه عمل با موفقيت انجام شد. از اواخر اين ماه در شهميرزاد سريال تصويربرداري مي‌شود و من هم نقشي در آن بازي مي‌كنم.>

يكي از كارهاي جدي‌اي كه اين بازيگر به آن مي‌پردازد، انجام تحقيق پيرامون تاريخ تئاتر ايران است. او از آغاز دوران باستان و هخامنشيان اين تاريخ را آغاز و تا سال 57 گسترش خواهد داد. داريوش اسدزاده سال‌ها از مطالعات خود در اين باره يادداشت‌برداري كرده و تاكنون 200 صفحه از اين كتاب را آماده چاپ كرده، اما نمي‌خواهد آن را اين‌طوري منتشر كند بلكه درصدد است تا با كامل شدن اين تاريخ تئاتر، همه تحقيقش را يكجا منتشر كند. او خود بازيگري و مديريت تئاتر را از سال 1324 در تئاتر تهران آغاز كرده كه بعدها اين تالا‌ر به نام تئاتر نصر نامگذاري شد كه امروز هم در لا‌له‌زارنو اين تالا‌ر وجود دارد و در آينده نزديك تبديل به موزه تئاتر خواهد شد. بنابراين وي درباره تئاتر معاصر بهتر مي‌تواند اظهارنظر كند چون در بطن آن قرار داشته است.

<جعبه موسيقي> هم عنوان فيلمي از فرزاد موتمن است كه با بازي داريوش اسدزاده در جشنواره فيلم فجر سال 86 پخش شد. او در اين روزها چندين فيلمنامه را خوانده كه به دليل ضعيف بودن حاضر به بازي در آنها نشده است.

داريوش اسدزاده متولد 13۰۲ كرمانشاه و فارغ التحصيل دانشكده بازرگاني و دارايي است. او از طرف هنرهاي ملي به جشنواره تئاتر پاريس اعزام شد و پس از مراجعت به كارگرداني تئاتر مشغول شد. بازي در فيلم <در آمريكا اتفاق افتاد> در سال 1350 را به دعوت يكي از استوديوهاي آمريكايي انجام داد. در پرونده بازيگري اين هنرمند علا‌وه بر بازي و كارگرداني چندين تئاتر، بازي در فيلم‌هاي ستاره بود، آبادان، بوي كافور عطر ياس، روز شيطان، همسر، دو نيمه سيب، ممل آمريكايي، علي كنكوري و... ثبت شده است.

+ نوشته شده توسط رضا آشفته در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 و ساعت 4:40 PM |

عليرضا نادري، نمايشنامه‌نويسي كه از سال 1374 با اجراي نمايش <پچپچه‌هاي پشت خط نبرد> در جشنواره تئاتر دانشجويي تبديل به يكي از چهره‌هاي مطرح ادبيات نمايشي كشورمان شده است، سه چهار روزي است كه در بيمارستان آتيه تهران بستري شده.موفق شديم با پسر عليرضا نادري گپي داشته باشيم كه وي در اين باره گفت: <الحمدلله حال پدرم فعلا‌ خوب است. علت بيماري‌اش گرفتگي عروق است و دوشنبه (فردا) جراحي قلب خواهند داشت.>اين نويسنده و معلم كه سال‌ها خدمات فرهنگي‌اش براي دانش‌آموزان اسلا‌مشهر به ياد مانده است، امروز به دليل فشارهاي قلبي در بيمارستان بستري شده است.

آنهايي كه از نزديك عليرضا نادري را مي‌شناسند، مي‌دانند كه آدمي خوش‌مشرب و خوش‌قلب است. نويسنده‌اي خونگرم و صميمي كه بي‌ادعا كارش را مي‌كند و هميشه خدا لبخندي به لب دارد.گويا قرار است كه پس از 8 سال عقب‌افتادن اجراي عمومي نمايشنامه <اين قصه را ايرانيان را نبشته‌اند>، دوباره اين كار را به صحنه بياورد. هرچند خودش ديگر تمايل چنداني براي اين كار ندارد. اين حرف‌ها را درست چند روز قبل از بستري شدندش گفته است.عليرضا نادري درباره جنگ با نگاهي واقع‌گرايانه و با تحليلي باورپذير تاكنون متن‌هاي زيادي را نوشته است. تله‌تئاتر چهار حكايت از چندين حكايت رحمان او براي سومين‌بار در ايام آزادسازي خرمشهر از شبكه 4 پخش شد. خودش اين نمايش را در سال 82 در تالا‌ر چهارسو اجرا كرده بود. قبلا‌ هم اين نمايش بارها توسط كارگردان‌هاي زيادي كار شده بود.31/6/1377 يكي ديگر از آثار اوست كه خودش كارگرداني كرد كه توسط نشر قطره هم سال گذشته منتشر شده است. نادري در تمام اين كارها سعي بر آن دارد جنگ را آنگونه كه هست نشان بدهد. از اغراق و تحريف پرهيز مي‌كند تا با واقعيتي دردانگيز همه را متوجه عواقب يك پديده غيرمعقول و ضدبشري كند.عليرضا نادري علا‌وه بر جنگ علا‌قه زيادي به مقولا‌ت اجتماعي و تاريخي داشته و متن‌هاي موفقي را نيز در اين باره خلق كرده است. سعادت لرزان مردمان تيرهروز، يكي از بهترين متن‌هاي تلخ اجتماعي است كه اكبر رادي با ديدن اين نمايش در جشنواره سال 79 به كارگرداني محسن عليخاني، از اين نمايشنامه‌نويس به عنوان آرتور ميلر ايران ياد كرده بود. نادري براي اين متن برنده اول نمايشنامه‌نويسي در جشنواره تئاتر فجر شد. تاكنون تقديرهاي زيادي از عليرضا نادري شده و جوايز بسياري به او تعلق گرفته است، اما او همچنان به دنبال بياني واقعي از حقايق تلخ جامعه‌اش بوده است. ديالوگ‌نويسي سريال ميوه ممنوعه كه سال گذشته به كارگرداني حسن فتحي پخش شد، يكي ديگر از كارهاي به ياد ماندني عليرضا نادري است. براي او آرزوي سلا‌متي مي‌كنيم.

+ نوشته شده توسط رضا آشفته در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 و ساعت 4:37 PM |
 - رضا آشفته

احوالپرسي با منوچهر انور كمي سخت به نظر مي‌آيد. او كه سال‌ها خدمات شايسته‌اي را به تئاتر و فرهنگ اين مملكت ارائه كرده امروز براي نسل جوان‌تر ناشناخته مانده است.او بياني گرم و صميمي دارد، اما چندان هم با تلخيص اخبار توسط خبرنگاران موافق نيست، چون آنچه بايد در خبرها دقيقا منعكس نمي‌شود. انتشار ترجمه‌اي ناب و تازه از نمايشنامه عروسكخانه اثر هنريك ايبسن بهانه اين گفت‌وگوي كوتاه تلفني است. همچنين شنيده‌ها به ما مي‌گويند كه منوچهر انور با همكاري محمدعلي موحد روي مقاله‌هاي شمس تبريزي كار مي‌كند.

همچنين اين مترجم كه در مقدمه عروسكخانه هم به تفصيل دو رساله درباره <ايبسن شاعر> و <چند اشاره به چالش ترجمه> نوشته است، اهل ترجمه را به تكاپو درآورده تا درباره ترجمه درست و فارسي، كمي سخت‌گيرتر شوند. در يك نگاه به مقالا‌ت مندرج در روزنامه‌ها و سايت‌ها مي‌توان به جدي گرفتن مقالا‌ت انور پي برد.منوچهر انور اميدوار است ترجمه آثار اجتماعي ايبسن را ادامه دهد و در ادامه اردك وحشي و ما مردگان كه برخيزيم را به زبان فارسي و با تطبيق متن‌هاي انگليسي و فرانسه ترجمه مي‌كند.اينكه چرا منوچهر انور پس از 4 يا 5 ترجمه‌اي كه از عروسكخانه به نام خانه عروسك شده است، به صرافت ترجمه و چاپ و نشر آن توسط نشر كارنامه افتاده است، خود او در اين باره مي‌گويد: <ديگران اين نمايشنامه را به نام خانه عروسك ترجمه كرده و من آن را عروسكخانه ترجمه كرده‌ام. همان‌قدر كه بين ترجمه عنوان اين نمايشنامه به خانه عروسك به دليل غيرفارسي بودن، با عروسكخانه فاصله است، فاصله‌اي بين متن اين ترجمه و ترجمه‌هاي موجود ديده مي شود.>اين دليلي اقناع‌كننده است كه حتي منتقدان نيز در اين‌باره قلمفرسايي و چندين نقد و مقاله در تاييد ترجمه و شيوه ترجمه منوچهر انور در عروسكخانه ايبسن نوشته و منعكس كرده‌اند.اين نويسنده همچنين دو كتاب <هزار بيشه ملا‌نصرالدين> با 300 قصه از ملا‌نصرالدين و تصويرگري نورالدين زرين‌كلك و <زبان زنده> اثر تاليفي درباره زبان را به نشر كارنامه ارائه كرده كه در شرف چاپ هستند. چاپ دوم <پختستان> كه براي اولين بار آن را انتشارات روشنگران و مطالعات زنان منتشر كرده است، توسط نشر كارنامه صورت خواهد گرفت.پاي صحبت‌هاي منوچهر انور، حتي در دقايق كوتاه مسائل جدي و ژرفي مطرح مي‌شود كه پرداختن و شرح و بسط دادن به آنها ساعت‌ها وقت و حوصله مي‌خواهد. او از جمله كساني است كه در كنار احمد براتلو جزو اولين كارگردانان گروه هنر ملي پس از شاهين سركيسيان (بنيانگذار اين گروه) بوده‌اند. كارگرداني <بلبل سرگشته> علي نصيريان و اجراي موفق آن در جشنواره بين‌المللي تئاتر پاريس و اجرا در تالا‌ر سارا برنارد يكي از افتخارات ايشان است. اين كارگرداني به نام مستعار شاروند ثبت شده كه پس از مرگ گروه هنر ملي تاكنون به ديده فراموشي با آن برخورد شده است. در آن زمان درباره بلبل سرگشته 93 مجله و روزنامه اروپايي خبر و مطلب نوشتند و امروز در اين‌باره اطلا‌ع چنداني در دست نيست. منوچهر انور برادر ايرج انور است كه در راه‌افتادن و ايجاد كارگاه نمايش، سهمي داشته است و در اين باره مي‌تواند حقايق روشني را آشكار كند.منوچهر انور متولد 1307 تهران، فارغالتحصيل از رويال آكادمي سلطنتي هنرهاي دراماتيك لندن است. وي فعاليت هنري را در لندن سال 1332 به عنوان نويسنده، بازيگر و گوينده در راديو و تلويزيون ‌BBC آغاز كرد. او پس از پيوستن به گروه هنر ملي و تدريس در دانشكده هنرهاي دراماتيك و يك ترم در دانشگاه هنر، به‌طور عمده فعاليت گويندگي و نويسندگي متن آنونس فيلم‌ها را شروع كرد. كارگرداني، نويسندگي و تهيه‌كنندگي فيلم شهرقصه بر اساس نمايشنامه بيژن مفيد در سال 1350 يكي از تجربيات سينمايي اوست.

+ نوشته شده توسط رضا آشفته در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 و ساعت 4:59 PM |

من از جن آلن رب گريه تاثير گرفته‌ام - رضا آشفته


<صبحانه براي ايكاروس> آخرين نمايشنامه‌اي است كه به قلم حميدرضا نعيمي در تالا‌ر مولوي اجرا مي‌شود، او خود در اين كار بازي مي‌كند. اين نمايش با كارگرداني آرش دادگر در ادامه ديگر كارهاي اين گروه است كه كاملا‌ متفاوت و تجربي مي‌نمايد. چرا صبحانه براي ايكاروس هر شب فقط براي تعداد محدودي 155 نفر) به صحنه مي‌آمد.


با توجه به اينكه گروه ما جزو گروه‌هاي تئاتر تجربي محسوب مي‌شود، ما با هر اجرا سعي بر آن داريم كه مبحث تازه‌اي را براي تماشاگران مطرح كنيم و اين رويه را از اجراي مكبث به اين طرف پيش گرفته‌ايم. در اين كار تماشاگر جزئي از ميزانسن كارمان قرار مي‌گيرد. اين موضوع براي تماشاگران صبحانه براي ايكاروس هم خوشايند بوده است، چون آنها به صورت شفاهي و يا در دفتر يادداشت اجرا، يادداشت‌هايي نوشته‌اند و اظهار خرسندي كرده‌اند از اينكه خود را جزئي از اجرا ديده‌اند.

آيا به دلخواه 15 نفر را براي ديدن اين كار مناسب ديديد؟

خير، ما در ابتدا به 40 نفر تماشاگر را براي اجرا در محيط كامل تالا‌ر مولوي در نظر گرفته بوديم، اما در زمان آغاز اجرايمان به ما گفتند كه يك نمايش ديگر نيز در اين تالا‌ر پيش از اجرايمان كار مي‌شود، به همين دليل نيمي از محيط تالا‌ر به دكور آنها اختصاص يافت و ما مجبور شديم در محيطي كوچك‌تر كار كنيم. ما اجراي خود را از 5 نفر به 10 نفر و در نهايت به 15 نفر افزايش داديم. اين تعداد بهتر مي‌توانند جزئيات صحنه را ببينند. متاسفانه يك‌شب 46 نفر تماشاگر براي ديدن كار آمدند و اجرا دچار اشكالا‌تي شد. مسوولا‌ن تالا‌ر هم فكر مي‌كردند كه با افزايش نفرات مساله‌اي ايجاد نمي‌شود، در صورتي كه كار ما با تماشاگر كمتر، بهتر ديده مي‌شود.

جناب نعيمي آيا در نوشتن ددالوس و ايكاروس هم با توجه به ادامه يافتن آن در اجراي اخير دخالت داشته‌ايد؟

براي اولين بار طرح نمايشنامه را دادم و طرح اجرا مال من نبود. من به همايون غني‌زاده با توجه به ايده اجرا گفتم كه بهترين داستان، ددالوس و ايكاروس است. بار اول آن را نوشتم و براي بار دوم خود غني‌زاده با همان سير اتفاقات، ديالوگ‌نويسي كردند و متن بهتر هم شد، اما من ايراداتي را به متن و جهان ادبي آن وارد مي‌دانستم؛ بنابراين در آن كار، بازيگري بيش نبودم.

آيا صبحانه براي ايكاروس متاثر و در ادامه ددالوس و ايكاروس است؟

خير من براي اولين بار صبحانه براي ايكاروس را در سال 83 نوشتم كه در اين سال حميد امجد و محمد چرمشير اين متن را رد كردند و در عوض 7 متن از خود را براي شركت در جشنواره تصويب كردند. نمي‌دانم در آن سال اين كار مستحق رد شدن بود يا نه؟ ‌

اين دو جزو دغدغه‌هاي شخصي شما بوده‌اند؟

صبحانه براي ايكاروس با ددالوس و ايكاروس هيچ شباهتي ندارد. در ددالوس و ايكاروس جهان ادبيات كم‌رنگ است و از جهان متن به جهان اجرا نرسيديم، اما صبحانه براي ايكاروس يك اقتباس از رماني از آلن رب گريه است. من تحت تاثير فضاي اين رمان قرار گرفته‌ام و براساس آن كاراكترها را خلق كرده‌ام و ما از دنياي متن و با همكاري آرش دادگر و بچه‌هاي گروه به ايده اجرا و طراحي صحنه رسيده‌ايم.

من به همين دليل از تمام اعضاي گروهم راضي هستم چون در زمان تمرين‌ها در خدمت اجرا هستند و هر كسي به نوعي در روند شكل گرفتن اجرا نقشي دارد.

چه‌قدر متاثر از حال و هواي رمان جن رب گريه بوده‌ايد؟

در ابتدا رمان را خواندم. در ابتدا و انتهاي آن، پيش‌گفتار و پس‌گفتاري آمده است. يك بازرس دنبال گمشده‌اي است و براي اين منظور به سراغ كساني مي‌رود كه اين گمشده را ديده و با او در ارتباط بوده‌اند. اين بازرس سرآخر چيزي دستگيرش نمي‌شود. بعد 99 صفحه درباره اين آدم مي‌خوانيم. من تمام اتفاقات نمايشنامه‌ام را از اين پيشگفتار تاثير گرفته‌ام. بر اساس همين نوشته، من بستر كامل و كاراكترهاي خودم را نوشته‌ام. من از رمان آلن رب گريه، عدم قطعيت را گرفته‌ام و اين جوهره آن رمان است؛ بنابراين بر اساس همين نكته، با ناخنك زدن به اساطير متن خود را نوشته‌ام.

ددالوس و ايكاروس از اساطير يونان به شمار مي‌آيند.

بله جزو يونان باستان هستند. ددالوس پدر افزارسازي جهان محسوب مي‌شود يا به نوعي پدر مهندسي اساطير است. ساخت اره، لا‌بيرنت و پرواز بدون كمك خدايان از ايده‌هاي او است. مردي بسيار باهوش و با ذكاوت.

گروه شما با هر بار اجرا به دنبال بيان نكته‌هاي تازه است، يا در ادامه كارهاي قبلي اجراهايتان را پيش مي‌بريد؟

آرش دادگر بهتر مي‌توانست به اين پرسش پاسخ بدهد. اما من هم به شخصه همواره در كار اجرايي دخالت داشته‌ام. قطعا ما به دنبال كشف و پيدا كردن راهكارهاي جديدي بوده‌ايم تا دريافت و احساس مخاطب را به سوي جهان‌هاي ناشناخته بكشانيم، بنابراين به راحتي نمي‌دانيم كه كار بعدي‌مان چه‌طور خواهد شد، در عين حال مي‌دانيم كه گروه به دنبال كشف يك دنياي ناشناخته خواهد رفت.

بنابراين اگر بپرسيم بعدا چه كاري را بر صحنه مي‌آوريد، بي‌خبريد؟

قطعا. اما در اين بين كارهاي مشخصي هم داريم. مثلا‌ سال گذشته شاه‌لير را كار كرديم كه هيات بازبيني تئاتر فجر متشكل از امين تارخ، حميدرضا اردلا‌ن و فريندخت زاهدي و كساني كه از تئاتر دور هستند، با برخورد سليقه‌اي و خوشايند نبودن كار براي خودشان مانع از اجراي آن در جشنواره فجر شدند. در صورتي كه ما برخورد ويژه با شاه‌لير كرده‌ايم.

+ نوشته شده توسط رضا آشفته در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 و ساعت 4:57 PM |

 

اعتماد ملي- رضا آشفته: فروشگاه شهر كتاب مركزي واقع در خيابان حافظ به زودي تخليه خواهد شد. ‌طي روزهاي گذشته حكم تخليه فروشگاه كتاب شعبه مركزي موسسه شهر كتاب توسط مرجع قضايي به مسعود گلا‌بي مدير اين فروشگاه ابلا‌غ شده است، و بنا بر پيش‌بيني اين مدير تا يك ماه آينده حكم اجرايي آن نيز صادر خواهد شد. وي در اين‌باره به مهر گفت: ما در موسسه شهر كتاب مكاني را كه الا‌ن فروشگاه در آن واقع شده است، 10 ساله از شهرداري اجاره كرده‌ايم كه از اين موعد نزديك به 5 سال زمان باقي مانده است اما حكم تخليه اين مكان به دليل تبديل ساختمان فروشگاه به بخش اداري سازمان فناوري اطلا‌عات و ارتباطات شهرداري از مرجع قضايي گرفته شده و به ما ابلا‌غ شده است. هرچند هنوز حكم اجرايي تخليه صادر نشده اما به احتمال زياد تا پايان ماه جاري اين حكم هم صادر مي‌شود.

مهدي فيروزان، مديرعامل موسسه شهر كتاب در اين‌باره به خبرنگار ما گفت: ما طي توافقي با شهرداري درصدد هستيم تا اين ساختمان را خالي كرده و آن را به ساختمان ديگري انتقال دهيم كه از اول مهرماه امسال در خيابان شريعتي، بالا‌تر از مطهري راه‌اندازي مي‌شود. همچنين بخش فارسي اين شهر كتاب از يك سال پيش به ميدان هفت‌حوض منتقل شده است و بخش خارجي آن نيز در شهر كتاب ساعي داير خواهد شد. بخش قرآني آن نيز طبق تعهدات شهرداري تهران به محل جديدي منتقل مي‌شود. وي درباره علت اين تخليه و جابه‌جايي شهر كتاب مركزي گفت: ساختمان فعلي شهر كتاب مركزي، نيمي از فعاليت‌هايش منحصر به فعاليت‌هاي انفورماتيك شهرداري است، و به دليل گسترش فعاليت‌هاي قاليباف، شهردار تهران براي دنبال كردن اهداف جدي، اين واحد هم نياز به گسترش فعاليت دارد. ما هم بنا بر حس‌نيت ايشان و كمك كردن به اين اهداف تصميم گرفته‌ايم كه اين محل را تخليه كنيم. البته در حال حاضر خيابان كريمخان زند تبديل به محيطي فرهنگي به منظور فروش كتاب و ديگر محصولا‌ت فرهنگي شده است، و ما براي تمركززدايي شعبه مركزي را در جايي مستقر خواهيم كرد كه خدمات بهتر و بيشتري را در اختيار مردم بگذارد.

اما كارشناسان كتاب و كتابفروشان متخصص با اين تصميم چندان موافق نيستند، چون در حال حاضر شعبه مركزي شهر كتاب بهترين خدمات ممكن را در اختيار شهروندان تهراني و غيرتهراني مي‌توانست، قرار دهد. به اين دليل كه در مركز شهر واقع است و همه به راحتي مي‌توانستند با دسترسي به آن نيازهاي فرهنگي خود را برآورده كنند، از سوي ديگر تعداد كتابفروشان كريمخان زند آنقدر زياد نيست كه بودن آنها باعث كسادي كار اين شهر كتاب شده باشد. در عين حال مهندس فيروزان، موسسه شهر كتاب را يك موسسه فرهنگي قلمداد مي‌كند كه به دنبال سودجويي نيست، بلكه در پي ارائه خدمات بهتر و بيشتر به شهروندان است. درباره اهميت شهر كتاب مركزي كه با داشتن 880 متر مربع مساحت براي فروش كتاب و با احتساب انبارها اين مساحت به بيش از هزار متر مي‌رسد، بايد گفته شود كه در حال حاضر بزرگ‌ترين كتابفروشي و محصولا‌ت فرهنگي تهران چندپاره مي‌شود، ارزش ريالي كتاب‌ها و ديگر محصولا‌ت فرهنگي موجود در فروشگاه بنا به گفته مسعود گلا‌بي به 900 ميليون تومان مي‌رسد، و در اين‌باره مدير شهر كتاب اظهار اميدواري كرده تا در فرصت باقيمانده به اجراي حكم، ناشران و كتابفروشان با خريد اجناس فروشگاه به آنها كمك كنند.

بديهي است جرقه ايجاد فروشگاه‌هاي زنجيره‌اي كه بعدها با نام <شهر كتاب> به حركت خود موجوديت بخشيد، از سال‌هاي اوليه دهه هفتاد شكل گرفت؛ در سال‌هايي كه غلا‌محسين كرباسچي رياست شهرداري تهران را بر عهده داشت و قرار بر اين بود كه شهر كتاب محلي بشود براي ارائه محصولا‌ت فرهنگي در قالبي متفاوت كه پاسخگوي نياز مخاطبان باشد. بدين ترتيب در سال 74 شهر كتاب در قالب يك موسسه عام‌المنفعه و غيرانتفاعي تاسيس شد و به ثبت رسيد و در قالب آن اساسنامه‌اي تهيه شد كه كتب تحقيقاتي، علمي و مذهبي و ديني در اولويت چاپ قرار گرفت. اين موسسه با گسترش فضاي موجود، در حال حاضر با 36 فروشگاه در سطح تهران مشغول فعاليت است. فيروزان اظهار اميدواري مي‌كند كه تعداد فروشگاه‌ها تا پايان سال جاري در شهرستان‌ها به 16 واحد فعال برسد، و اين تعداد در كل كشور به 52 فروشگاه فعال مجهز شود.

هنوز هم مي‌توان در اين‌باره تصميم درست‌تري گرفت، موقعيت شهر كتاب مركزي با هرگونه به هم ريختن قابل جبران نيست و فعاليت‌هاي انفورماتيك كه بيشتر درون‌گروهي است، در هر نقطه‌اي قابل گسترش است و تجديدنظر در اين رابطه به نفع نشر كتاب و فرهنگ كتاب‌خواني در كشورمان خواهد بود.

در اهم فعاليت‌هاي شهر كتاب به واردات كتاب‌هاي خارجي بزرگسالا‌ن از ناشران تراز اول دنيا، واردات كتاب و محصولا‌ت كمك‌آموزشي براي كودكان و نوجوانان، بانك اطلا‌عاتي جامع شهر كتاب با پذيرش سفارش كتاب و نشريات خارجي از مراكز علمي و فرهنگي، برگزاري نمايشگاه‌هاي مختلف با موضوعات متنوع به تناسب فصل و محل برگزاري نمايشگاه، تامين اوليه فروشگاه و نمايشگاه قرآني، واردات سي‌دي موسيقي كلا‌سيك از ناشران تراز اول دنيا تاكيد شده است، و جالب اينكه تمام اين موارد در شهر كتاب مركزي لحاظ و اجرا شده است و در حال حاضر چنين تجمعي در هيچيك از شهر كتاب‌هاي موجود در شهر تهران ديده نمي‌شود.

+ نوشته شده توسط رضا آشفته در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 و ساعت 4:56 PM |


دوست دارم متن خودم را كار كنم - رضا آشفته


هرمز هدايت به واسطه بازي در سريال <ميوه ممنوعه> به كارگرداني حسن فتحي تبديل به چهره‌اي تلويزيوني شده و عموم مردم حالا‌ او را مي‌شناسند. اما اين شخصيت وارسته و فرهنگي، سال‌هاست كه در تئاتر بازي مي‌كند، مي‌نويسد و كارگرداني مي‌كند. حتي با تله‌تئاترهاي متعدد حضوري پررنگ در عرصه تلويزيون داشته است. او همچنين يكي از دوستان نزديك شادروان اسماعيل داورفر است. به همين بهانه نيز با او درباره كارها و ارتباطش با مرحوم داورفر گفت‌وگويي كرده‌ايم.

جناب هدايت، الا‌ن به چه كاري مشغول هستيد؟

در حال حاضر هيچ‌كاري نمي‌كنم. چندين فيلمنامه سريال و فيلم 90 دقيقه‌اي تلويزيوني خوانده‌ام كه درباره هيچ يك به نتيجه نرسيده‌ام. بنابراين الا‌ن كاري نمي‌كنم.

امسال قصد تئاتر كار كردن نداريد؟

قصد دارم اما بستگي دارد كه مجوز اجراي نمايش بگيرم يا نگيرم. سال گذشته متن ديوار از نوشته‌هاي خودم را دادم كه رد كردند و گفتند يك متن ديگر جايگزين كن. امسال قصد دارم نمايشنامه آمادگاه را كه در حال كامل كردنش هستم، براي تصويب و اجرا شدن ارائه كنم.

ديوار چه موضوعي داشت كه رد شد؟

البته ديوار را براي حضور در خارج از كشور نوشته بودم. چون براي خارج رفتن نياز به متن كم‌پرسوناژ است، من از سه پرسوناژ در آن استفاده كرده بودم.

قصد نداريد آن را چاپ كنيد؟

من ديوار را به اضافه دو متن ديگرم به نام‌هاي هفت‌كردار و چايخانه باغ پريان براي چاپ به وزارت ارشاد از طريق نشر مركز داده‌ام كه هر سه رد شده‌اند. همين باعث شد كه كمي دلسرد بشوم. آخر اين دو متن، قبلا‌ ماه‌ها اجرا شده‌اند، چرا بايد مجوز نشر نگيرند؟

به نظرتان بهتر نيست الا‌ن به سراغ متن‌هاي خارجي برويد، فكر مي‌كنم قبولي آنها كمي راحت‌تر است؟

بله، متن خارجي را راحت‌تر تصويب مي‌كنند، اما من دوست دارم كه پس از سال‌ها يكي از كارهاي خودم را به صحنه بياورم. البته آمادگاه هم در اصل برگرفته از يك اثر خارجي است. اين كار را پيش از انقلا‌ب و اوايل آن به نام سربازها اثر ورسكر ايرلندي اجرا كرده‌ام كه اجراي كاملا‌ موفقي داشت. آمادگاه الا‌ن برگرفته از سربازهاست كه البته به آن ربط چنداني هم ندارد. من در يك موقعيت فرامكاني و فرازماني به آن پرداخته‌ام و از اسم‌هايي كه صفت هستند، استفاده كرده‌ام. بنابراين اصلا‌ نمي‌توان به آن اثر ايراني هم گفت، اما نوشته خودم است كه دوست دارم اين كار را اجرا كنم.

شما بعد از ميوه ممنوعه دچار سختگيري در انتخاب شده‌ايد؟

من اصولا‌ آدم سختگيري هستم و قبلا‌ نيز با وسواس كارهايم را براي بازي كردن انتخاب مي‌كردم.

آيا تئاتري بودن شما به اين سختگيري دامن مي‌زند؟

بله، يكي همين تئاتري بودن است، در ثاني من كار تاليفي به عنوان كارگردان و نويسنده كرده‌ام، بنابراين مجموع اينها دست در دست هم مي‌دهند كه به راحتي هر نوع كاري را انتخاب نكنم. حتي خود ميوه ممنوعه را به راحتي انتخاب نكرده‌ام.

جناب هدايت، شما با مرحوم داورفر هم دوست بوده‌ايد.

بله، من در 20 يا 21 سالگي وارد گروه تئاتر مردم به سرپرستي علي نصيريان شدم كه در آنجا اسماعيل داورفر هم بازي مي‌كرد، دوستي ما از اينجا آغاز شد. بعدا خودم يك تئاتر به صحنه آوردم، به نام كسب و كار خانم وارن كه در آن اسماعيل داورفر بازي داشت.

آيا اين همكاري‌ها تبديل به رابطه صميمانه هم شده بود؟

مرحوم داورفر در شب عروسي من كه در دوران حكومت نظامي برگزار شد، شركت كرده بود. آن زمان ويدئو نبود و ايرج راد با دوربين 8 ميلي‌متري از مراسم تصوير مي‌گرفت و چون حكومت نظامي بود، جمعي از دوستانم را نگه داشتيم. در اين شب داورفر هم تا صبح با طنزش مجلس را گرم نگه داشته بود.

درباره ويژگي بازي داورفر در تئاتر مي‌گوييد؟

او بيشتر كار طنز مي‌كرد و ويژگي‌هايي داشت كه خودبه‌خود آن را روي صحنه مي‌آورد. در مجموع خوب و نسبتا توانا بود و صاحب غريزه خاصي بود.

درباره شخصيت اجتماعي‌اش هم توضيح مي‌دهيد؟

همه دوستان و آشنايان داورفر، از او خاطره دارند، براي آنكه هر ماجراي ساده در رابطه با ساختن خانه و ماشين ژيانش را به خوبي تعريف مي‌كرد. او برخورد خاصي با مايملكش داشت و برخوردهاي جالبي در اين رابطه مي‌كرد.

الا‌ن با توجه به بيكاري‌تان در تلويزيون و تئاتر، چه كار مي‌كنيد؟

خودم را طوري سرگرم مي‌كنم، اصلا‌ آدم گوشه‌نشيني نيستم. با مطالعه و اينترنت وقتم را پر مي‌كنم. همين باعث مي‌شود كه به مطالعه امور فني، تئاتر، سينما و غيره بپردازم. مدام در حال كندوكاو پيرامون يك نكته هستم.

اميدوارم كه شما را با يك كار تازه در تئاتر ببينيم

من هم اميدوارم كه اين بار بتوانم متنم را تصويب كنم. پس از سال‌ها كار كردن حالا‌ انتظار دارم كه راحت‌تر كار كنم. البته اين به معناي راحت‌طلبي نيست. بلكه طبيعي است كه آدم كمي توقعاتش بالا‌تر برود.

+ نوشته شده توسط رضا آشفته در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 و ساعت 9:40 PM |

يك نمايش براي همه - رضا آشفته


غولتشن‌ها يك نمايش ايتاليايي است و از شاهكارهاي كارلو گولدوني. حميد پورآذري، كارگرداني اين نمايش را بر عهده داشته و آن را هم‌اكنون هر شب ساعت 15/20 دقيقه در تالا‌ر سايه اجرا مي‌كند. علي سرابي، هدايت هاشمي، جواد پورزند، محمد طبيب‌طاهر، معصومه قاسمي‌پور، رزيتا فضايي و آتيه جاويد در اين نمايش بازي مي‌كنند. با پورآذري درباره اين نمايش و كمديا دلا‌رته صحبت كرده‌ايم.


درباره كمديا دلا‌رته مختصرا توضيح بدهيد كه چه نوع نمايشي است؟

خاستگاه اين نمايش ايتاليا بود و از زماني شكل گرفت كه اروپا با فقدان نمايشنامه و نمايشنامه‌نويس روبه‌رو شده بود. اين اتفاق باعث شد تا در ايتاليا نمايش‌هايي بر پايه بداهه و مبتني بر حركت و حركات آكروباتيك و ايجاد موقعيت شكل بگيرد. در قرن 18 ميلا‌دي، كارلو گولدوني اين متون بداهه را جمع‌آوري و مكتوب كرد و به آنها وجوه زندگي روزمره را افزود.

آيا كمديا دلا‌رته خيلي نزديك به سياه‌بازي ايراني است؟

بله. در آن شخصيت‌هايي وجود دارد كه نمونه‌هاي آن را در نمايش روحوضي يا سياه‌بازي ايران مي‌بينيم. پانتالونه مردي است كه نمونه آن در نمايش‌هاي ايراني <حاجي> است.

پارلوكينو كه لباس‌هاي چهل‌تكه مي‌پوشد. او هميشه گرسنه است، و به دنبال كلك و ترفند است. در آخر هم موفق نمي‌شود. نمونه پارلوكينو در نمايش ايراني خود سياه است.

همچنين پسر عاشق‌پيشه و دخترپيشه در كمديا دلا‌رته نمونه‌اش در نمايش ايراني شلي (پسر) و دختر حاجي است.

غولتشن‌ها چندمين نمايش كمدي دلا‌رته است كه كار مي‌كني؟

دومي است. اولي نمايش يك نوكر و دو ارباب بود كه از كارلو گولدوني، آتيلا‌ پسياني اقتباس و آن را ايراني كرده بود. غولتشن‌ها هم ترجمه دكتر علي رفيعي است.

چرا غولتشن‌ها را به صورت ايراني كار نكرديد.

آنچه در اين نمايش بيان مي‌شود، نزديك به آن چيزي است كه ما هم دور و بر خودمان مي‌بينيم يا شكلش كمي با هم فرق داشته باشد، ولي درست عين هم هستند. به همين دليل ضروري نبود تا آن را به صورت ايراني اجرا كنيم. غولتشن‌ها يك فضاي جهاني دارد كه در هر جايي قابليت اجرايي بالا‌يي دارد.

يعني نمونه‌اش را در ايران هم به وفور مي‌بينيم.

ما نمونه اين آدم‌ها را در كوچه و بازار و در بين در و همسايه خودمان مي‌بينيم. ناگفته نماند كه در تمام ما مردها نوعي غولتشن‌گري وجود دارد كه شكل‌هايش با هم كمي فرق مي‌كند. طوري كه خيلي از بينندگان اين نمايش، به راحتي گفته‌اند كه ما هم به نوعي شبيه اين آدم‌هاي نمايش هستيم.

هدف از اجراي نمايشي كمدي دلا‌رته و غولتشن‌ها چيست؟

در كمديا دلا‌رته داستان‌هايي مطرح مي‌شود كه دور و بر ما اتفاق مي‌افتد. در نهايت در همه اين نمايش جنبه اصلا‌ح كردن اتفاقات در جامعه مدنظر است. پايان همه هم به نوعي خوش است و همه چيز درست مي‌شود. غولتش‌ها در اين نمايش سر به راه مي‌شوند و اسباب ازدواج دو جوان دلداده مهيا مي‌شود.

مخاطب غولتشن‌ها چه كسي مي‌تواند باشد؟

همه مردم. همان طور كه گفتم در همه ما رگه‌هايي از غولتشن‌ها وجود دارد. ما با ديدن اين كار ضمن آنكه لذت مي‌بريم، درصدد برخواهيم آمد كه خود را اصلا‌ح كنيم، البته اگر بخواهيم!

بازتاب نمايش تا امروز چگونه بوده است؟

با توجه به حضور مردم در سالن نمايش، بايد بگويم كه استقبال خوب بوده است. هر شب 160 تا 170 نفر در سالن 100 نفره به ديدن اين كار مي‌آيند.

نظر منتقدان؟!

تا آنجايي كه من نقدها را ديده و خوانده‌ام، نظرها مثبت بوده است.

آيا همچنان دغدغه كمديا دلا‌رته كار كردن را داري؟

كمديا دلا‌رته برايم خيلي مهم است اما دغدغه‌ام خود تئاتر است. همان چيزي كه دوست دارم روي صحنه بياورم. حالا‌ فرقي نمي‌كند كه اين تئاتر واقع‌گرايانه باشد، يا تئاتر كودك، يا تئاتر مهاجران، يا تئاتر روحوضي و... دوست دارم كه به خود تئاتر وفادار باشم، حالا‌ گولدوني اين بسته را برايم بسته‌بندي كرده است و آثارش اين قابليت را دارد كه براي مخاطب ايراني نيز جذاب و تاثيرگذار باشد.

درباره نمايش حسينقلي مردي كه لب نداشت بگو كه از پارسال تا الا‌ن دچار چه سرنوشتي شده است؟

تا الا‌ن دو اجراي خصوصي داشته‌ايم و الا‌ن كار آماده اجراي عمومي است. رحمت اميني قول مساعد داده‌ كه براي اجراي اين كار در تالا‌ر مولوي همكاري بكند و با مهدي مكاوي هم گفت‌وگو كرده‌ام. الا‌ن منتظريم تا كار را بازبيني كنند. من تمام هم و غمم اين است كه تلا‌ش بچه‌ها و كودكان كار افغاني ديده شود.

اين كار را كجا تمرين كرده‌ايد؟

خانه كودك ميدان شوش و چند مدتي هم در خانه فرهنگ سلا‌مت ناصرخسرو اين كار را تمرين كرديم.

درباره كار هم توضيح مي‌دهيد؟

حسينقلي، مردي كه لب نداشت، شعري از احمد شاملو است. وقتي بچه‌ها حسينقلي را مي‌سازند، مي‌بينند كه او لبي براي خنديدن ندارد، براي همين حسينقلي به‌دنبال اين لب مي‌رود. او به گل شازده كوچولو، به ماه و بوداي بامياي سر مي‌زند. تا اينكه در آخر به دريا مي‌رسد، دريا به او مي‌گويد كه براي خنديدن نياز به لب نيست بلكه براي خنديدن <يك دل مي‌خواد كه شاد باشه از بند غم آزاد باشه.>

+ نوشته شده توسط رضا آشفته در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 و ساعت 9:38 PM |

نمي‌داند از كجا آمده است تا امروز - رضا آشفته


گزارش خواب يكي از نمايشنامه‌هاي محمد رضايي‌راد است كه در نمايشگاه عرضه شده و خيلي زود در بين اهل تئاتر خوانده و مطرح شده است. او نمايشنامه‌نويس، فيلمنامه‌نويس، منتقد و مستندساز است و آثار متعددي را نوشته كه برخي از آنها را خودش كارگرداني كرده و يا اينكه كار را به ديگران سپرده است. او با آنكه از تئاتر در سال‌هاي اخير دور شده، اما در خلوت خود مشغول نوشتن چند متن است. در اين گفت‌وگو درخصوص <گزارش خواب> به‌عنوان يك نمايشنامه برگزيده و همچنين مسائل حاكم بر تئاتر امروز صحبت كرده‌ايم.

چه عللي مانع از اين شد كه نمايشنامه گزارش خواب به اجراي جشنواره و بعد اجراي عمومي نرسد؟

با توجه به كم‌بودن زمان تمرين و فشردگي پروسه‌اي كه به جشنواره ختم مي‌شد، هرچه به زمان بازبيني جشنواره نزديك‌تر شديم، من بيشتر متوجه بودم كه اين كار درنيامده است. بچه‌هاي گروه خيلي اصرار مي‌كردند كه گزارش خواب را به جشنواره برسانيم، اما به هر حال مي‌ديدم كه به هيچ شكلي اين كار آماده نمي‌شود. البته آنها حق داشتند كه كار به نتيجه برسد ولي من كار را تعطيل كردم. دوباره پس از مدتي آن را براي اجراي عمومي ارائه كرديم اما با توجه به تغييرات مديريت‌ها در سال 84 موفق به اجراي آن نشدم.

يعني به كار مجوز ندادند؟

بله.

الا‌ن دوست نداريد يك بار ديگر اين كار را براي اجراي عمومي محك بزنيد.

الا‌ن نه! ديگر نمي‌خواهم خودم را درگير نظارت و ارزشيابي كنم. اين كار نتيجه‌اش از پيش معلوم است و ترجيح مي‌دهم كه الا‌ن اين كار را نكنم.

با توجه به اينكه اين نمايشنامه به صورت كتاب منتشر شده، چگونه است كه مركز هنرهاي نمايشي به آن مجوز كار نمي‌دهد؟

ظاهرا مترها و معيار بخش‌هاي مختلف وزارت ارشاد يا ظاهرا با هم متفاوت است يا ميزان دقتشان متفاوت است. نمي‌دانم، يك بخش قبول كرده و مجوز چاپ داده اما يك بخش ديگر مجوز اجراي عمومي نداده، براي خودم هم اين نظر عجيب بوده است.

بازتاب انتشار كتاب گزارش خواب چگونه بوده است؟

مدير نشر ني به من گفت تا امروز فروش خوبي داشته و استقبال خوب بوده است. نكته جالب در انتشارش اين بود كه هنوز يك ماه از درآمدن اين كتاب نگذشته بود كه روزنامه اعتماد يك نظرسنجي از منتقدان، نويسندگان و كارگردان تئاتر كرد درباره نمايشنامه‌هاي پس از انقلا‌ب كه اين نمايشنامه به‌عنوان هشتمين متن برگزيده انتخاب شد.

درباره چگونگي خلق و آفرينش گزارش خواب بگوييد.

الا‌ن برايم سخت است كه بگويم اين متن از كجا شروع و متولد شد. اولين بار كه درباره اين متن صحبت مي‌كردم، با نغمه ثميني بود. ايده‌اي داشتم كه در آن آدمي نمي‌خوابد و سال‌هاي سال همين‌طور بيدار است. او هم همان موقع خواب در فنجان خالي را مي‌نوشت. شايد اين كار به لحاظ شماتيك و فضاي كلي به آن متن نزديك باشد. هر دو در يك فضاي قجري اتفاق مي‌افتند و اين تيم خواب و خواب‌رفتگي در هر دو هم هست. ثميني هم مي‌گفت من هم يك چنين قصه‌اي دارم. زماني كه اين مساله را براي او تعريف مي‌كردم، اين ايده داشت تبديل به طرح مي‌شد. شايد يكي از مضامين آن همين استعاره خواب باشد؛ بيدارماندن و تاريخ بيداري اين آدم‌ها. نمي‌دانم شما برنامه ديدني‌ها را به خاطر داريد؟

بله، به خاطر دارم.

در يك قسمت اين برنامه آدمي را آورده بودند كه اصلا‌ خوابش نمي‌برد. اين آدم هميشه توي ذهنم بود كه در مغزش چه مي‌گذرد.

با توجه به اشاره شما به شباهت گزارش خواب با خواب در فنجان خالي، آيا شما هم مثل ثميني معتقد هستيد در صد سال اخير هيچ تغييري در تاريخ ما روي نداده است.

در ابتدا بگويم اين شباهت فقط در تم است و مطلقا تشابهي بين كار من و خانم ثميني وجود ندارد. به يك معنا همين است. يك آدم نمي‌خوابد چون زماني عهد بسته تا زماني كه استبداد، در اين مملكت كه ناصرالدين شاه حكومت مي‌كند، وجود دارد نمي‌خوابم مگر روزي كه مردم را سعادتمند و نهال آزادي را تناور ببينم. ناصرالدين شاه هم براي آنكه اين مرد به عهد و پيمان خود برسد، دو مرد را مامور مي‌كند تا مانع از خوابيدن او بشوند. نخوابيدن اين مرد يك‌جوري استمرار همان وعده هست كه همواره انگار تكرار مي‌شود و جامه عمل نمي‌پوشاند. دوره‌هاي تاريخي را كه به‌طور گذرا مرور مي‌كنيم، مي‌بينيم كه در هر دوره‌اي اين مرد اميد به خواب رفتن را انگار از دست مي‌دهد.

چرا از دهليز به‌عنوان يك مركز براي اتمام اتفاق‌ها و جريان‌هاي تاريخي در صد سال اخير استفاده كرده‌ايد. در اينجا از هر دوره تاريخي آدم‌هايي هستند كه در مقابل جريان‌ها و امكانات بي‌تفاوت نبوده‌اند.

من هدفم اين بوده كه جداي از وجه استعاري، اين دهليز تبديل به عنصر دراماتيك شود و پيش‌برنده نمايشنامه باشد. اين مرد (صحافي) در ابتدا در يك محيط بزرگ حبس شده كه به مرور زمان اين محيط كوچك و كوچكتر شده كه امروز فقط يك روزنه براي او باقي مانده تا از طريق آن بيرون را ببيند. در وجه استعاريك اين زيرزمين، نماد اجماع تمام افرادي است كه در گروه‌هاي مختلف سياسي؛ چپ، روحاني، ملي و مذهبي و جنگل و غيره در جريان‌ها و تحولا‌ت سياسي جامعه نقش داشته‌اند. در مورد هيچ يك از گروه‌ها كم‌فروشي نشده است. همين پويش‌هاي سياسي - اجتماعي است كه هيچكدام هم به نتيجه مطلوب نرسيده‌اند. اين زيرزمين زماني به نسل امروز مي‌رسد كه با موسيقي زيرزميني و فرهنگ زيرزميني و غيررسمي و حاشيه‌اي مرتبط مي‌شود.

اين جوان‌ها از فصل و انفعالا‌ت اجتماعي بريده‌اند و به قرص اكس پناه برده‌اند. آيا مسيري كه قرار بوده طي شود تا آرزوي اين مرد محقق بشود، امروز ديگر براي هميشه با آن آرزو كاملا‌ فاصله گرفته است؟

آقاي صحافي يك نگاه آرماني را نمايندگي مي‌كند. من فكر مي‌كنم كه زندگي در اينجا به انتها مي‌رسد. همه كلا‌ن گرفتارهايي كه در باب آزادي، استقلا‌ل، عدالت و غيره بوده است. اينجا يك جوري به انتها مي‌رسد و آزادي با دگرديسي به يك جور آزادي ديگر راه پيدا مي‌كند، آزادي از همه قيد و بندهاي رواني و فردي رها مي‌شود. گلا‌ره وعده آزادي را به آقاي صحافي مي‌دهد كه وقتي قرص را مصرف مي‌كند، مي‌گويد اي كاش ما هم به جاي حب آزادي، اين حَب آزادي را داشتيم. به نظرم اين گفتار اينجا به پايان مي‌رسد.

وضعيت اجتماعي ما چنين پاياني را براي خودش آماده كرده يا فقط اين تصوير ذهني شما براي چنين وضعيتي است؟

من براي شما يك مثال مي‌زنم. احساس مي‌كنم چيزهايي براي نسل جديد وجود دارد كه براي نسل ميانه و نسل گذشته‌تر اصلا‌ موضوع تفكر نيست و بالعكس چيزهايي براي ما موضوع تفكر است كه براي نسل جديد موضوع تفكر نيست. به عنوان مثال جوان‌هاي امروزي خيلي راحت با سياست‌هاي مركز هنرهاي نمايشي كنار مي‌آيند. آنها خيلي راحت درباره اينكه سفارشي از تئاتر رضوي گرفته‌اند، در هر جايي صحبت مي‌كنند. البته حركات و سكنات اين عزيزان اصلا‌ نمي‌‌خورد كه در تئاتر رضوي كار كنند، نه اينكه تئاتر رضوي نبايد باشد. مي‌خواهم بگويم اينها براي آنجا نبوده‌اند، ولي مي‌بينيم كه در آن جايگاه قرار مي‌گيرند. همين برخورد بسيار نرم و مسامحه‌گري كه با سانسور و مميزي دارند، با كارهايي كه به افراد سفارش داده مي‌شود، احساس مي‌كنم كه مفهومي در اينجا غايب است. يك نفر كه به چيزي اعتقاد ندارد، نبايد آن كار را انجام دهد. فكر مي‌كنم الا‌ن اين موضوع با شدت و حدت بيشتري وجود دارد. شايد مفهوم سنت هم به‌گونه‌اي مزاحم است و هم اين آدم‌هاي سهل‌انگار. كلا‌م گفتارهاي ما تغيير كرده است. من براساس نگاه اكسپرسيون به موضوع نگاه مي‌كنم كه در خودش اغراق هم دارد.

پيش از انقلا‌ب و تا همين چندي پيش همه براساس ايدئولوژي‌ها كار و فكر مي‌كردند و امروز ديگر نگاه ايدئولوژيك از بين رفته يا كاملا‌ كمرنگ شده است.

كاملا‌ همين‌طور است، اتفاقا خيلي هم خوب است. مي‌خواهم بگويم جاي بديلي پيدا نكرده‌ايم، ما يك‌جور بي‌حسي و رخوت داريم. الا‌ن يك جور گرايش به تئاتر تجربي وجود دارد. اين تئاتر به‌نظرم تئاتري است كه بيشتر به درد اهل فن مي‌خورد تا آن را ببينند. بيشتر از طرف خود تئاتري‌ها و كساني كه در اين زمينه پژوهش پيدا مي‌كنند، مورد استقبال قرار مي‌گيرد. اين يك نشانه است، چرا تئاترسخنگو دارد كمرنگ مي‌شود؟ در عوض تئاتر غيرسخنگو كه سخن گفتن را با بدن، بيان، فرم، حركت و غيره نشان مي‌دهد، عمده‌تر مي‌شود. بي‌حسي، رخوت و گريز از سخن گفتن در آثار امروز ديده مي‌شود. سخن گفتن راديكال يك جوري هدف را نشانه مي‌رود و سعي مي‌كند تير را به سمت هدف پرتاب كند. من بيشتر اين را مي‌گويم. تئاتري كه صريح باشد و با صراحت حرفش را بزند و جان‌مايه خودش را به صورت رايكال ارائه كند. به نظرم اين در تئاتر ما امروز مفقود است.

اين شرايط اجتماع است يا اينكه فاصله‌اي بين هنرمندان و اجتماع ايجاد شده است؟

حدود چند هفته پيش - قبل از سال جديد - در يكي از سالنامه‌ها، غفوري آذر درباره اينكه وضعيت فرهنگ و هنر ما به چه شكلي خواهد بود، در مورد تئاتر نكته جالبي گفته كه اين جمله به نظرم خيلي تأمل‌برانگيز است. ضمن اينكه حقيقت دارد مايه شرمساري نيز است. نقل به مضمون مي‌كنم، گفته است: اهل تئاتر همواره خود را با شرايط وفق مي‌دهند و خودشان را با سياست‌هاي جديد هماهنگ مي‌كنند. اين مساله به نظرم اگر واقعيت داشته باشد كه دارد، يك زنگ خطر جدي براي هنرمندان تئاتر است؛ زيرا مثل هميشه خودشان را با اين وضعيت وفق مي‌دهند.

هدفشان تنها كاركردن است.

بله. الا‌ن تئاترهايي كه عموما روي صحنه مي‌روند يا از نوع فاخر هستند يا تجربي. اين دو گونه به فاصله دو نقطه پاره‌خط از هم فاصله دارند، در عين حال به شدت به همديگر نزديك هستند. هر دو به شدت سياست‌گريزند و غيرسخنگو هستند. چه نمايش رودكي و شمس، چه نمايشي كه قرار است تجربه‌اي در مورد اجرا باشد، هر دو در يك اندازه سياست‌گريز و به همان اندازه سياست‌زده هستند. هيچ رفتاري نمي‌تواند سياسي نباشد. بخشي نيز به همين وضعيت بيمار تئاتر ما برمي‌گردد. اينكه ما دور مي‌شويم، از تئاتر سخنگو.

منظورتان از تئاتر سخنگو را بيشتر روشن مي‌كنيد.

تئاتري كه مجبور است در همه ابعاد خودش از انسان و وضعيت انسان سخن بگويد. چه وضعيت سياسي، رواني و وجودي، اما تئاتر فاخر درباره وضعيت انسان معاصر حرف نمي‌زند. اين تئاتر براساس يك دستورالعمل به وجود مي‌آيد. تئاتر تجربي هم از سخن گفتن دور مي‌شود، ميل به تجربه‌كردن و نحله‌هاي گوناگون بياني آن را از سخن گفتن دور مي‌كند.

عليرضا نادري مي‌تواند سخن راديكال بگويد. او در نمايشنامه ديوار يك مساله را به صورت راديكال بيان مي‌كند، اما تئاتر تجربي ذاتا نمي‌تواند. آنتونن آرتو، به هر حال پيغمبر تئاتر تجربي است. عملا‌ مي‌گويد كه از تئاتر معاصر به اين دليل متنفرم كه فقط مي‌خواهد از انسان حرف بزند. من با تئاتر تجربي مخالف نيستم. ژان ژونه با آنكه تئاتر دراماتيك نوشته، اما برخلا‌ف نظر تئوريسين‌هاي تئاتر تجربي، خيلي هم آوانگارد است.

تئاتر سخنگو ضمن بيان يك مساله و موضوع، از لحاظ شكل و زيبايي‌شناسي هم حرفي براي گفتن دارد.

بله. كاملا‌ به اين مساله ايمان دارم. تئاتر ژونه چالشي است با خود تئاتر و در كلفت‌ها و سياها با تئاتر مرسوم ستيز مي‌كند و شكل ديگري از تئاتر را ارائه مي‌كند. آن يك جور ضدتئاتر است تا تئاتر معمولي.

به همين دليل در آثار بكت، يونسكو تا ياسمينا رضا و ويتئي ويسني يك اين روند ادامه يافته است.

بله.

با توجه به شرايط معاصر متن معاصر را نوشته‌اند با شكل و شمايل مدرن.

بله.

شما با چنين ديدگاهي به سراغ نوشتن گزارش خواب رفته‌ايد؟

بله. اساسا در تمام نمايشنامه‌هايم مي‌خواهم از وضعيت انسان سخن بگويم. حالا‌ در يك موقعيت تاريخي يا انتزاعي، اما بشري و ملموس. در عين حال هم كوششم اين است كه من چطور مي‌توانم نمايشنامه‌اي بنويسم كه اين متن به لحاظ ساختاري هم جذاب و هم داراي خلا‌قيت باشد.

چقدر از رئاليسم جادويي در نوشتن گزارش خواب تاثير گرفته‌ايد؟

به هر حال اگر تاثير هم وجود داشته باشد، برمي‌گردد به مطالعات من در گذشته. من آثار خوان رولفو، ماركز و يوسا را خيلي سال پيش خوانده‌ام. از همه اينها مهمتر به نظرم بورخس است. اين تاثير ناخودآگاه است، منكر اين نيستم كه واقعيت در گزارش خواب در جاهايي لغزنده و ليز مي‌شود. اينكه آدم‌ها يك جور پيش‌آگاهي نسبت به يكديگر دارند، اما من بيشتر اين را در حيطه منطق تئاتري ديده‌ام. مثلا‌ صحافي با يك سلا‌م و عليك انگار گذشته ديگران را مي‌شناسد. به خاطر اينكه لا‌زم ديدم خيلي از حرف‌هاي مربوط به سلا‌م و عليك را بردارم تا از همان ابتدا به سراغ اصل مطلب بروند. اين يك مقدار لحظات را جادويي كرده است.

تاريخ در ساختار اين متن حضور پررنگي دارد.

فكر مي‌كنم، در طول تاريخ ايران مثل 100 سال اخير وقوف تاريخي روي خودمان نداشته‌ايم. خودآگاهي نسبت به تاريخ واقعا از مشروطه به اين سو وجه غالب تفكر است در انديشه ايراني. همه سويه‌هاي انديشه ما ناخودآگاه به تاريخ اين صدساله متصل مي‌شود، چون ما بسيار نزديك هستيم به لحظه گسست، به لحظه‌اي كه سعي كرده‌ايم از جهان سنتي دور و مدرن شويم. اين وقوف تاريخي در طول تاريخ اين‌قدر آشكار و هويدا نبوده است. به نوعي همه سرنوشت ما در اين مسير نهفته است.

براي رسيدن به زبان نمايشي كه ضمن ساده‌بودن، به زبان دوره قجري نيز گوشه‌چشمي دارد از چه منابعي براي اين منظور استفاده كرده‌ايد؟

در زمان نوشتن اين نمايشنامه از هيچ منبع مكتوبي استفاده نكرده‌ام، جز مراجعه به موسيقي‌هاي آن دوره. تنها چيزي كه موقع نوشتن به دردم مي‌خورد، شنيدن موسيقي بود. اگر قرار بود كه چرند و پرند دهخدا را بخوانم، يا يادداشت‌هاي روزانه ناصرالدين شاه را بخوانم. تاريخ بيداري ايرانيان را بخوانم؛ من قبلا‌ اينها را خوانده بودم و براي پرهيز از زبان مكانيكي در زمان نوشتن به آنها اصلا‌ مراجعه نكردم. دوست داشتم زبان بي‌واسطه‌تر باشد و يك خورده در ظرف بلغزد و زبان امروز ديزالو شود در زبان گذشته. وقتي آقاي صحافي دچار جنون، ماليخوليا و حمله‌هاي بي‌خوابي مي‌شود، زبان امروزي‌اش به زبان قجري تبديل مي‌شود. خيلي دلم نمي‌خواست يك زبان پرطنطنه، فخيم و ديواني به كار گرفته شود. بيشتر به دنبال يك زبان بودم كه به تغيير فضا و تغيير زبان پي برده شود.

دنبال اين نبوده‌ايد كه زبان وجه غالبي در كار باشد، بلكه فقط شكل كاربردي دارد؟

بله.

آيا تمام شخصيت‌هاي نمايشنامه در طول متن تداوم پيدا كرده‌اند؟

همه اينها گذشته را فراموش كرده‌اند. حتي صحافي هم گذشته را فراموش كرده و نمي‌داند از كجا آمده است تا امروز. مي‌داند كه يك نقطه كوري در ذهنش هست كه مانع از دانستن آن گذشته مي‌شود. او تمام آدم‌ها را طول اين سده به ياد دارد، به جز خودش را. يك نقطه سياه در اين هيپاتالا‌موس وارونه وجود دارد، نمي‌داند كجا گمشده است. شمس‌الدوله و قمرالدوله هم نمي‌دانند چرا گلسرخي را لو داده‌اند و آنها هم خودشان را گم كرده‌اند. اين وجه طنزآلود كار است.

آقاي ناصري هم مي‌تواند تداوم‌بخش شخصيت ناصرالدين شاه باشد؟

بله. او هم نسبت به گذشته آگاه نيست و ناخواسته وارث يك دستورالعمل است كه بنا بر وصيت پدرش كارهايي را انجام مي‌دهد. ناصري به صحافي زيرزمين را براي ادامه زندگي مي‌دهد، چون اين حق را برايش قائل است كه در اينجا ماندگار شود. او از روزگار شاه شهيد تا امروز دوام آورده و بايد همچنان در اينجا ماندگار باشد.

وقتي در برنامه ديدني‌هاي تلويزيون گزارشي از صحافي و سمساري‌اش پخش مي‌شود، همه به سمت اين نقطه و شخصيت مي‌آيند. نگاهتان نسبت به رسانه در اين كار چگونه است؟

ما هميشه يك نظام دوتايي در اين نمايشنامه داريم. يك جا آقاي صحافي به آقاي ‌x و دستيارش مي‌گويد كه من شما را بارها ديده‌ام. يك بار در هيئت دو تا باستان‌شناس، يك بار در هيئت دو تا گزارشگر، در هيئت دو تا كهنه‌خر و دو تا كارگر. حالا‌ اينها در برنامه ديدني‌ها به‌طور غيرمستقيم از صحافي بازجويي و تحقيق مي‌كنند. صحافي مدام تحت مراقبت و نظر است كه چرا نمي‌خوابد.

يك نوع نظارت امنيتي وجود دارد.

بله. همه اين آدم‌ها يكي هستند. دو تا آدم امنيتي كه در نقش‌هاي مختلف در صحنه حاضر مي‌شوند. صحافي زير نگاه‌هاي مواظب و مراقب است.

ناصرالدين شاه چطور در اين متن زنده مي‌شود؟

صحافي يك لحظه با خوردن قرصي كه از گلا‌ره مي‌گيرد، دچار توهم مي‌شود و پي به گذشته خود مي‌برد. او در آنجا موفق به كشف نقطه تاريك و سياه ذهنش مي‌شود.

در آثارتان به دنبال تجربه شكل‌هاي متنوعي هستيد، چرا؟

دوست ندارم خودم را به يك ژانر خاصي محدود بكنم. احساس مي‌كنم بايد در حيطه‌هاي متفاوت تجربه بكنم. علي‌رغم اين اگر تجربه‌ها عالي هم نباشد، ولي دوست دارم كه تجربه‌ام در هر اثري متفاوت باشد. مثلا‌ در بازگشت به خوان نخست زبان آركائيك را در خدمت درام گرفته‌ام. فخامت را از زبان آركائيك در اين كار گرفته‌‌ام و به آن زندگي بخشيده‌ام يا از مسائل خيلي پيش پاافتاده در اين كار استفاده كرده‌ام.

برداشتتان از زبان آركائيك مي‌تواند برخلا‌ف استفاده معمول آن باشد؟

بله، من برداشت معكوس دارم. مي‌خواهم بگويم اين زبان زماني اهميت دارد كه در آن زندگي باشد. وقتي زندگي در آن نيست، اين كلمات شنيده نمي‌شوند.

مثل قابوسنامه يا سياستنامه كه در آنها زبان و زندگي در هم گره خورده‌اند.

بله. قابوسنامه مثال خوبي است، چون در آن درباره تجارب خيلي پيش‌پاافتاده حرف مي‌زند. مثل غذاخوردن. قرار نيست با اين زبان، حماسي يا عرفاني سخن بگويند. بنابراين سعي نمي‌كنم خودم را در يك قالب محصور كنم. هنوز هم در كارهاي اخيرم چندگانگي ژانري وجود دارد. كار آخرم روي آميختگي اين فضاي ابزورد و فضاي كهن به شكل كاملا‌ ساده تلفيق مي‌شود. تئاتر ابزورد به شدت براي مردم پاريس قابل فهم بود. يونسكو، آدامف و ديگران به دليل آنكه از عناصر فرهنگي خودشان استفاده مي‌كنند، بيشتر درك مي‌شوند. ما اين كارها را خيلي انتزاعي مي‌بينيم. وقتي داشتم رقصي چنين را مي‌نوشتم، معتقد بودم كه اگر در جاهايي به سمت ابزورد مي‌رود، نشانه‌هاي خودمان در آن باشد. پيك‌نيك در ميدان جنگ آرابال متوجه خيلي از عناصري هست كه در اسپانيا بوده است. وقتي مي‌خواستم بر فراز برجك‌ها را بنويسم، دوست داشتم از عناصر بومي خودمان استفاده كنم. مثلا‌ در جايي اين دو تا سرباز به هم مي‌‌‌گويند اخوي. يا مي‌گويند توكل كن به خدا. اينها نشانه‌هايي از كلمات ژانر دفاع مقدس است، اما در يك وضعيت انتزاعي به كار گرفته شده است. اين كلمات اشاره به جنگ ما دارد. من ابايي ندارم كه اين كار درباره وضعيت خودمان است، اما نه با نشانه‌هايي كه مي‌گوييد، در كليت خودش چنين چيزي را هم دارد. سعي كرده‌ام يك شوخي با تئاترهاي دفاع مقدس بكنم. شوخي با سماع، دف و همسرايي. در عروسي شغال هم نشانه‌هايي مانند پونك و سپهسالا‌ر وجود دارد، همه فضاها ملموس در يك موقعيت ديگرگونه بود. بايد سعي كنيم در تئاتر ابزورد و تجربي هم به دنبال عناصر بومي خودمان باشيم.

يعني تاكيدتان اين است كه بومي‌گرايي در متن لحاظ شود.

حتما نبايد اين باشد! ولي من دوست دارم به اين شكل اتفاق بيفتد.

اگر نشانه‌هاي بومي را از متن حذف كنيم چه مي‌شود؟

بومي‌گرايي يك لفظ چندمعنايي است. به خصلت‌هاي فرهنگي يا نشانه‌هاي ملموس فرهنگي، من به اين اصطلا‌ح اشاره مي‌كنم. بومي‌گرايي چون با آيين‌ها و فولكلور و... درمي‌آميزد، چند معنايي مي‌شود. در مطالعات فرهنگي، خصلت فرهنگي خاص ما مدنظر است.

فرهنگ ايراني؟

بله. اين اگر باشد، جبران مي‌كند آن انتزاعي‌بودن را و ما راحت‌تر درك مي‌كنيم.

در آثار تجربي يا به اصطلا‌ح تجربي ما اين داشته‌هاي فرهنگي حذف شده است، به همين دليل اين نوع آثار اغلب مبهم و گنگ هستند. البته برخي هم با ارجاعات خودي، كار خود را ارائه مي‌كنند. هرچه اين ارجاعات بيشتر باشد، اثر قابل درك‌تر خواهد شد.

اگر چنين باشد، ما با چيزي روبه‌رو هستيم كه وضعيت انتزاعي ما بيانگر وضعيت ما خواهد بود. در عروسي شغال اين احساس ايجاد مي‌شود كه اين نمايش درباره آدم‌هاي ما است، اما به شكلي كاملا‌ ابزورد و مضحك و نشانه‌هايي از زندگي ما است. در آثار عباس نعلبنديان مدام اين ارجاع به خصلت‌هاي فرهنگي ما است.

و اشاره به واقعه عاشورا و...

عاشورا، تعزيه، در پژوهشي ژرف و... مدام ارجاعاتي به تذكره‌الا‌وليا مي‌كند، بيهقي و به روزنامه‌هاي آن دوران. نعلبنديان هيچ متني ندارد كه بدون ارجاع به خصلت فرهنگي خودش باشد. منتها اين به تدريج باب شد كه وقتي مي‌خواهيم تئاتر تجربي بنويسيم، هرچه دور از ارجاعات فرهنگي و هرچه انتزاعي‌تر باشد، جهانشمول‌تر خواهد شد.

در صورتي كه با اين كار نه‌تنها شكل اينجايي به خود نمي‌گيرد كه شكل آنجايي هم پيدا نمي‌كند. برخي كه برخلا‌ف اين جريان عمل مي‌كنند، مثل شما اثري را خلق مي‌كنند كه قابل لمس است.

بله.

+ نوشته شده توسط رضا آشفته در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 و ساعت 9:36 PM |


فردوسي را از نو مطالعه كنيم - رضا آشفته


اپراي عروسكي رستم و سهراب بر اساس حماسه‌اي از شاهنامه حكيم فردوسي با طراحي و كارگرداني بهروز غريب‌پور و موسيقي لوريس چكناواريان و عروسك‌گرداني علي پاكدست، مريم اقبالي، آزاده انصاري، علي ابوالخيريان، حسن ايمانخواني، شيوا مسعودي، مرجان احمدي، افسانه زماني، جليله هيبتان، غزل اسكندرنژاد، بنفشه صمدي، همايون صلا‌حي، رويا مقيسه و مونا كياني‌فر سال 83 و 84 در تالا‌ر فردوسي - روبه روي تالا‌ر وحدت - اجراي بسيار موفقي داشت.

غريب‌پور در يك حركت كاملا‌ً فرهنگي و عظيم توانست ضمن اجراي متني تراژيك از شاهنامه فردوسي، متولي راه‌اندازي يك تالا‌ر مستقل براي اجراي نمايش‌هاي عروسكي به شيوه نخي (ماريونت)، اجراي اپرا براي مدت زماني طولا‌ني و متداول ساختن شيوه ماريونت در ايران بشود. در سال 86 هم موفق به اجراي اپراي عروسكي مكبث شد كه در ادامه همان رستم و سهراب بود، با اين تفاوت كه اين بار عروسك‌ها در ايران ساخته شد. سال 2008 از طرف سازمان يونسكوي جهاني به نام فردوسي كبير نامگذاري شده است. به همين بهانه رودرروي بهروز غريب‌پور نشستيم تا درباره فردوسي و دو اپراي رستم و سهراب و مكبث و حواشي آنها گفت وگو كنيم كه در ادامه مي‌خوانيم.

 با توجه به اينكه در حال حاضر از قهرمان‌هاي حماسي و اسطوره‌اي خبري نيست، شما بر چه اساسي داستان رستم و سهراب را براي تبديل شدن به يك اپراي عروسكي انتخاب كرديد؟

من موافق شما در اين موضوع نيستم چرا كه امروز براي بچه‌هاي ما قهرماني به نام هري پاتر وجود دارد كه تنها شكل قهرمان عوض شده چرا كه بشر اساساً به قهرمان نياز دارد. درست است كه برشت مي‌گويد: <بدبخت ملتي كه به قهرمان نياز دارد>، اين موضوع در حيطه سياسي مطرح است.

اما برداشت من از تراژدي رستم و سهراب پرداختن به قهرمان نيست. آنچه كه در فردوسي فوق‌العاده ارزشمند است و كم مورد توجه قرار گرفته اين است كه پيش از جامعه‌شناسان امروز، پيش از علماي سياست و ديپلماسي امروز و فلا‌سفه امروز، فردوسي است كه ندا مي‌دهد <خرد افضل شهرياران بود> او قهرمانش را در شرايطي قرار مي‌دهد كه بين خرد و نابخردي كدام را انتخاب مي‌كند و وقتي نابخردي را انتخاب مي‌كند نتايج را تراژيك مي‌كنند. مثلا‌ً در مورد تهمينه زماني كه سهراب جوان و جوياي نام به او پيشنهاد مي‌كند كه من به ايران حمله مي‌كنم و كيكاووس را از تخت بركنار مي‌كنم و تو را بانوي ايران‌زمين و رستم را شاه خواهم كرد و اگر من و رستم ايران را به دست بگيريم جهان را به دست مي‌آوريم و اگر رستم خرد را به كار مي‌گرفت، اين تراژدي ايجاد نمي‌شد و يا رستم اگر در مصاف با سهراب به اين انديشه بود كه اين فرد، فرد شايسته‌اي است و در هويت او تامل مي‌كرد اين فاجعه به وجود نمي‌آمد. آنچه كه براي من مهم است يكي انتخاب‌هاي تراژيكي است كه افراد مي‌كنند و به اين دليل آرزو دارم كه نشان بدهم فردوسي ما از هنر بالا‌تر است و ما به آن بي‌توجهي كرده‌ايم. مساله ديگر اينكه در دوره‌اي كه كودكان ما شيفته بازي‌هاي كامپيوتري شدند بهشان بگوييم پدران ما با رستم و سهراب ما را با سرزمينمان آشنا كردند. به تصور من بسياري از نويسندگان و هنرمندان كنوني داستان ايرج و سياوش را نخوانده‌اند و نمي‌دانند فردوسي چه نگاه عارفانه‌اي دارد و يكي از درس‌هايي كه نويسندگان امروزي مي‌توانند از فردوسي بگيرند اين است كه در خلق انسان‌ها چقدر عدالت به خرج داده، هرگز افراسياب را نادان نشان نداده و حتي گاهي او را به عنوان دشمن هم ستايش مي‌كند.

به نظر من اگر با توجه به نكاتي كه ذكر شد ما از طريق قهرمان با اين پديده ارزشمند، فلسفي و ماندگار ادبي آشنا شويم مانعي ندارد.

با همه اين توانايي‌ها چرا اين آدم در جامعه ما مهجور مانده است، چه در جامعه و چه در دانشگاه؟

فخرالدين اسعدگرگاني مي‌گويد: تو در گيتي جز او دلبر نديدي / ازيرا بر بتانش برگزيدي، به هر حال فردوسي را براي ما تفسير نكردند. بنابراين ما فردوسي را بايد از نو مطالعه كنيم، 18 داستان تراژيك در شاهنامه داريم كه هر كدامشان مي‌توانند جهاني شوند. فردوسي به همان اندازه كه در رزم وارد است، در عشق و نشان دادن عشق يك مادر مثل تهمينه تسلط دارد. مثل بسياري از نويسندگان مدرن به سوداهاي بشري كه در سودابه تجلي پيدا مي‌كند اشراف دارد و ناداني‌هاي شاهان را زيبا ترسيم كرده مثل داستان كاوه آهنگر، ايرج و... بنابراين فكر مي‌كنم حداقل‌هايي كه اپراي رستم و سهراب دارد شناخت خويشتن است و شناخت ميراث فرهنگي ادب كشور است. ما نه‌تنها فردوسي بلكه همه بزرگانمان را از دست مي‌دهيم. ترك‌ها صاحب مولوي ما شدند، نگراني من اين است كه تاجيكستان صاحب فردوسي شود. درك غلط اين است كه فكر مي‌شود اگر ما به گذشتگان تاريخ بها بدهيم از ايمانمان كم مي‌شود در حالي كه اين خلا‌ف منطق و تاريخ است. فردوسي نشان داده كه عميقاً اسلا‌م را جذب كرده است ولي خرافات را جذب نكرده و به قيمت اينكه دين را پذيرفته باشد بر تجارب چند هزار ساله تمدنش خط بطلا‌ن نكشيده. پيام من اين است كه ما اگر فردوسي را هم از دست بدهيم يك پشتوانه بزرگ ملي را از دست داده‌ايم.

موج احساسات مردم را با جان و دل مي‌پذيريم و برايمان غرورآفرين است كه ما ايرانياني هستيم كه يك زماني توليدكننده بهترين توليدات فرهنگي براي جهان بوديم و اين‌طور نيست كه فقط تقليد كنيم. در اپراي رستم و سهراب از غرب تجربه گرفتم اما به راه آنها نرفتيم.

عروسك‌هاي ماريونت بيشتر در خدمت اجراي نمايش‌هاي تغزلي است، اما شما در اپراي عروسكي رستم و سهراب يك متن حماسي و در اپراي مكبث يك متن تراژدي را به كار گرفته‌ايد، چرا به دنبال خرق عادت بوده‌ايد؟

اصلا‌‌لا‌‌زم نيست كه اروپايي‌ها در اين رابطه پيشگام شوند. اروپايي‌ها بيشتر از متن‌هاي ليريك استفاده كرده‌اند. در سالزبورگ كه درواقع تنها اپراي دائمي جهان به صورت عروسكي محسوب شده است، به سراغ متون تراژيك نرفته‌اند، چون در آنجا به توريست به‌عنوان مخاطب اصلي خود فكر شده است. من مي‌خواستم توانايي اين زبان را دوباره مطرح كنم كه اصلا‌‌قرار نيست اپراي عروسكي به مضامين ليريك بپردازد. من هم به اين مضمون علا‌‌قه دارم. اگر نينوا اجرا نشود، كار بعدي‌ام يا ليلي و مجنون يا اتللو خواهد بود. قطعا اجراي نينوا يك تا دو سال وقت خواهد برد و من در اين مدت حتما يك اجراي ديگر را به صحنه خواهم آورد.

درباره تاثير اپراي عروسكي رستم و سهراب در جوامع خارج از كشور بگوييد. ‌

موقعي كه من رستم و سهراب را در پراگ و در جمع نخبگان عروسكي دنيا اجرا كردم، آنها به من گفتند كه ما امروز به توانايي نمايش عروسكي دوباره پي برديم. رفتن به سراغ اسطوره بسيار مشكل است. اسطوره‌اي چون رستم همواره به صورت بازيگر مورد تمسخر قرار مي‌گرفته، ولي در اپراي عروسكي ما حتي يك بار هم تمسخر نشنيديم. حتي آنان پس از ديدن اپراي مكبث هم خواهند گفت كه نمايش عروسكي، زبان توانايي براي بيان بسياري از مضامين است.

با توجه به اين موضوع كه اين شيوه عروسك‌گرداني (عروسك نخي ماريونت) كاملا‌ً اروپايي و كاملا‌ً پرهزينه است، چه ضرورتي اين فكر را در شما ايجاد كرد كه اين شيوه عروسكي را در ايران متداول كنيد؟

اين نوع كار امروز به عنوان يك كار كاملا‌ً اروپايي شناخته مي‌شود، در حالي كه هم كشور ما و هم هندوچين داراي سنت عروسك نخي هستيم و در ميان اين كشورها كه حوزه تمدن شرق آسيا هستند چين داراي عروسك‌هاي نخي است كه گاهي تا 70 نخ را دارا هستند و اين به دليل تمايل فرهنگي اين كشور به رعايت نكات ظريف حتي در مورد نمايش عروسكي است كه به كوچك‌ترين حركت عروسك هم توجه داشتند و مهارت چيني‌ها در اين رابطه زبانزد نمايش‌شناسان جهان است و از اين بابت من به يك سنت شرقي اقتدا كرده‌ام و از اين جهت كه نمايش آوازي است باز هم در نمايش شرق، شيوه نمايش سنتي خود ما براي مثال شيوه تعزيه آوازي است، در چين هم نمايش آوازي داريم. بنابراين بايد گفت يك دوره اين تمدن و فرهنگ و ميراث به غرب برده شده و غرب براساس يك تجربه و مكانيسم آموزشي كه داشته همواره توانسته يك پديده را از يك سرزمين بگيرد و آن را گسترش و توسعه بدهد. در مورد اپرا و اپراي عروسكي هم چنين كاري كرده است. بنابراين آنچه كه ما امروز در دنيا داريم و معروف به اپراي عروسكي سالزبورگ است سنتي قريب به 300 سال است و در اتريش و اروپا واقع شده است. من از ظرفيت‌هاي نمايش عروسكي جهان بهره گرفتم، نه فقط نمايش‌هاي عروسكي اروپايي. نكته ديگر اينكه در نمايش عروسكي نخي كه نوعي نمايش عروسكي است كه حيوان و انسان داراي يك آناتومي كامل هستند، دشواري‌هاي فراوان در حركت وجود دارد البته به همان اندازه لذت فراواني براي بازي‌دهنده و تماشاگر وجود دارد تا يك اثر هنري تمام‌عيار خلق شود.

من شيوه نخي كمتر كار كرده بودم مگر تلفيقي و آرزومند اين بودم كه اين شيوه را در كشور خودمان معرفي كنم. زماني كه مدير مركز تئاتر عروسكي بودم چند خيز برداشتم تا خودم يا دوستان ديگر شيوه نخي را تجربه كنيم و نسبتاً هم موفق شديم اما نه كاملا‌ً ولي موقعي كه اين پيشنهاد شد كه اپراي رستم و سهراب را به صورت زنده كارگرداني كنم آن موقع به اين نتيجه رسيدم كه بايد يكي از آرزوهاي ديرينم را به منصه ظهور برسانم و به همين دليل پيشنهاد كردم كه اين اپرا را به صورت عروسكي كارگرداني كنم.

آيا مي‌شود گفت سنت عروسكي نخي ما با مبارك بيشتر پاسخگوي مسائل اجتماعي و روزمره است و جاي خالي مطرح شدن داستان‌هاي بزرگ توسط عروسك را شما توسط اين مبنا بازكرديد؟

ما براي هر كدام از اين شيوه‌هاي عروسكي دامنه و محدوده‌اي داريم و به دلا‌يل مختلف هر كدام از اين شيوه‌ها كاربردهاي مختلفي دارند. من سعي كردم از اين مرز ترسيم‌شده كه در جهان براي عروسك نخي رسم كرده‌اند فراتر بروم. مثلا‌ً موقعي كه راجع به عروسك نخي صحبت مي‌شود در دنيا قائل به اين موضوع هستند كه شيوه عروسكي نخي تنها براي سوژه‌هاي رمانتيك خوب است و به دليل بطئي بودن نوع حركت و سختي و دشواري نوع حركت عروسك نخي، اساساً در دنيا مرسوم است كه از عروسك‌هاي دوبعدي براي سايه استفاده مي‌‌كنند. من اين مرز را شكستم و در نمايش عروسكي كه شما مي‌بينيد با استفاده از عروسك سه‌بعدي نمايش سايه را به وجود آوردم.

بنابراين يك فرض اوليه وجود دارد و يك اقدام ثانوي براي كارگردان است كه بتواند اين مرز را فراتر ببرد.

در مورد نمايش عروسكي سنتي خودمان هم اين نكته درست است و من به دليل اينكه در آن كار هم قريب 35 سال تجربه دارم همواره سوالي كه از من مي‌شد اين بود كه آيا نمي‌شود با نمايش‌هاي عروسكي داستان‌هاي جدي‌تري را بيان كرد و من پاسخم اين بود كه وقتي در عروسك سنتي خودمان تنها سه نخ در اختيار داريم با محدوديت‌هايي روبه‌رو مي‌شويم و عروسك به صورت جهشي حركت مي‌كند و نمي‌تواند دقيقاً وانمود كند كه حركت تمام‌عيار موجود زنده را دارد. در مورد خيمه‌شب‌بازي هم سعي كردم دامنه را فراتر ببرم و در كارهايم محدوديت‌ها را به امكان تبديل كنم ولي بيشتر از اين نمي‌شود از خيمه‌شب‌بازي تقاضا كرد و به محض تقاضاي بيشتر بايد تعداد نخ‌ها را بيشتر كنيم و عروسك‌ها و ساختار و... را تغيير دهيم و به اين ترتيب وارد حيطه نمايش عروسكي كلا‌سيك غرب شويم. ما در مورد عروسك‌هاي ديگر هم تابع نمايش عروسكي غرب بوديم، چه ميله‌اي و چه دستكشي، معمولا‌ً به سمت شيوه‌هاي خودمان نيامديم براي اينكه امروز اين ديگر ميراث غرب نيست و ميراث جهان و يك وسيله بياني است؛ مانند همه چيز، مثل فوتبال، سينما و واليبال كه قواعد را از ديگري مي‌گيريد و برابر با ظرفيت‌هاي ملي خود از آن استفاده مي‌كنيد.

چرا اين اتفاق در كشور ما خيلي دير افتاده است؟ البته با توجه به اينكه ما گونه‌هاي مختلف نمايش عروسكي را تجربه كرده‌ايم و اينگونه برايمان تثبيت شده است؟

نمايش عروسكي نخي دقيقاً لب مرز قرار دارد، در نمايش‌هاي عروسكي ديگر به دليل تحرك بالقوه‌اي كه دارند مثلا‌ً در شيوه دستكشي، حتي ميدان عمل نمايشگر عروسكي كم‌تجربه بازتر است. ولي در نمايش عروسكي نخي كوچك‌ترين اشتباه ديده مي‌شود و مي‌توان گفت هنگامي يك جامعه عروسكي مي‌تواند به طرف نمايش عروسكي برود كه به نقطه بلوغ رسيده باشد و به همين دليل در تمام دنيا نمايش عروسكي غني محدود است و بين تمام كشورهاي دنيا معدود كشورهايي شهامت رفتن به سمت اين نوع كار را دارند. البته اين به معناي آن نيست كه من شيوه‌هاي ديگر را نمي‌پسندم بلكه هر كدام از اين شيوه‌ها به موقع خودشان بسيار موثر هستند اما اگر حمل بر خودخواهي نباشد بايد بگويم دست به ريسك بزرگي زدم و ريسك بزرگ را براساس پشتوانه چهار دهه نمايش عروسكي كار كردم و اين پشتوانه باعث رشد من شده كه با همكاري بازي‌دهندگاني كه آنها هم عضو جامعه عروسكي هستند و به اين نقطه از باور عشق به عروسكي و امتياز هنري رسيدند كه توانستند در اين ريسك با من همكاري كنند. و اگر ادامه پيدا كند فكر مي‌كنم اين گام، گام يك نفر نيست، گام نمايش عروسكي ايران است كه به نشانه بلوغ برداشته مي‌شود.

شما چقدر اميدواريد كه اين گام با توجه به شرايطي كه وجود دارد دوام داشته باشد؟

شرايط پيراموني يك هنر هميشه بااهميت و موثر است اما از چنان قدرتي برخوردار نيستند كه عشق به جسارت‌ها را نابود كنند هرچند مي‌توانند آنها را محدود كنند. من برنامه فراواني براي اپراي عروسكي ايران دارم و قبلا‌ً هم كه كار مي‌كردم شرايط پيراموني من ايده‌آل نبود، زماني كه به ايران برگشتم به جز دو سال اول كه دوران طلا‌يي تئاتر ايران بود، بقيه ايام تئاتر با مشكلا‌ت فراواني دست به گريبان بوده و در آن سال‌ها، هم مركزي را تاسيس كردم و هم كارهاي عروسكي و تئاتري براي خردسالا‌ن كردم. فكر من اين است كه بيش از اينكه اين موضوع به شرايط پيراموني وابسته باشد به شرايط دروني ما نيروهاي علا‌قه‌مند به نمايش عروسكي بستگي دارد و اگر من اين عشق را نداشته باشم حتي شرايط پيراموني ايده‌آل هم كاري از پيش نمي‌برد. چنانچه كه براي بسياري از هنرمندان اروپايي شرايط پيراموني مناسب است اما عشق به اين مساله وجود ندارد. براي مثال در دانمارك، نروژ و... گروه‌هاي عروسكي بسيار هستند كه براي كارهاي بزرگ ريسك نمي‌كنند.

حركت شما با توجه به اينكه دو سال را صرف طراحي و ساخت عروسك و آموزش و تربيت عروسك‌گردان‌ها كرده‌ايد و با توجه به هزينه‌ها چقدر براي فرهنگ ما كمك‌كننده بوده؟

ابتدا بايد توضيح بدهم كه من چگونه از هزينه فراوان جلوگيري كردم كه مي‌توانست هزينه‌هاي بيشتري را در بر گيرد. براي مثال، اولين هزينه‌اي كه مي‌توانست براي تهيه كننده داشته باشد، قرارداد دوساله با من به عنوان تنظيم‌كننده اپرا، طراح صحنه‌ها، طراح عروسك و طراح نور، مدير پروژه و كارگردان بود. در حالي كه من هيچ قراردادي ندارم. نكته بعدي اين است كه گروهي كه با من در ساخت عروسك‌ها (از وين) همكاري كردند، با درك اين عشق و علا‌قه‌مندي حاضر شدند يك‌دوم اين دستمزد را دريافت كنند و نيم ديگر را معنوي دريافت كردند و خواستند كه اسمشان به عنوان همكاري مشترك در پوستر آورده شود. طي اين دو سالي كه كار كرديم گروه هم بدون توقع دستمزد كار كرده. اما تاثيرات كار اين است كه اولا‌ً ما به لحاظ عملي ديد تماشاگر را نسبت به اين شيوه فراتر برديم. از روزي كه نمايشمان اجرا شده تا امروز 90 درصد تماشاگرانمان بزرگسال هستند. در صورتي كه اين تلقي در جامعه وجود داشت كه نمايش عروسكي مختص كودكان است و اين نكته در ايران به اين معني بود كه كار ضعيف، غيرقابل اعتنا و داراي ارزش هنري كمتري است. نكته بعدي اين است كه من به سراغ اثري رفتم كه جاودانه است. به عنوان يك كارگردان تئاتر هميشه دغدغه داشتم كه سهم من در اداي دين به فردوسي چيست و با مروري كه بر اجراهاي گذشته داشتم ديدم كه غالباً تماشاگر از آنها راضي نبوده و درك ديگري از رستم و سهراب داشته ولي امروز در مقابل عروسك‌ها چنين واكنشي ندارد و آنها را مي‌پذيرد، براي اينكه آنها را به جهان ديگري دعوت كرده. اگر اين مساله را يك امتياز بدانيم نشان مي‌دهد كه ما از نظر ادبيات كلا‌سيك غني هستيم به شرط اينكه بتوانيم توليد كنيم. نمايش عروسكي ما اين توانايي را دارد كه در خدمت ادبيات كلا‌سيك و ارزشمند ايران قرار بگيرد. اما امتياز بعدي آن براي جامعه عروسكي ايران اين است كه در دانشكده‌هاي ما به دلا‌يل مختلف مثل بودجه و كمبود مكان، غالباً دانشجويان فرصت كار كردن با انواع شيوه‌هاي عروسكي را ندارند و اپراي رستم و سهراب را يك پروژه دانشگاهي تلقي كردم، بنابراين احساسم اين است كه وقتي 20 نفر مستقيماً در اين كار سهم دارند مي‌توانند تجاربشان را به شمار بيشتري انتقال دهند و جامعه عروسكي غني‌تر شود و فراتر بردن دانش دانشجويان از مسووليت‌هاي هر هنرمندي است كه عاشقانه سالياني از عمرش را وقف آن هنر كرده است و اين يك اداي دين است.

شما در كارتان يك ريسك ديگر هم كرديد. يعني علا‌وه بر استفاده از اين شيوه، از اپرا استفاده كرديد كه پديده‌اي غريب براي ماست. فكر مي‌كنيد تماشاگر ايراني با اين اجرا چقدر توانست با اپرا آشنا و دوست بشود؟

وقتي به من پيشنهاد شد كه كار را به صورت زنده اجرا كنم، يك برآورد اقتصادي، فرهنگي و ارزشي كردم و همه اينها پاسخ منفي بود. چرا كه زماني كه 26 سال فعاليت اپرايي را كنار گذاشتيد و پيش از آن هم فعاليت چنداني در آن زمينه نداشتيد، لزوماً بايد اين نمايش را براي حداكثر هفت شب روي صحنه مي‌برديد در حالي كه هزينه خواننده، اركستر زنده، دكور، لباس و نور را پرداخت مي‌كرديد. اين تنها مي‌توانست يك امتياز به عنوان اولين اپراي بعد از انقلا‌ب در پرونده كاري باشد. من از اين خودخواهي صرف نظر كردم اما شيوه‌اي را در پيش گرفتيم كه بعد بتوانيم به‌اندازه همه اپراهاي موجود در دنيا در كشورمان اپراي عروسكي كار كنيم تا اين سنت در بين نسل امروز ثابت بشود و بعد از آن اپراي زنده داشته باشيم.

در دنيا معمولا‌ً اپرا در رپرتوار برگزار مي‌شود و در غير اين صورت شكست اقتصادي مي‌خوريد. بنابراين ما بايد آنقدر پيش برويم و آنقدر براي اپراي عروسكي اپرا داشته باشيم كه وقتي به سمت اپراي زنده مي‌رويم، خواننده‌ها اگر پنج شب روي صحنه است يك ماه هم براي اپراي بعدي تمرين كنند و دغدغه كافي داشته باشند براي صدا، حنجره و تامينش. من فكر مي‌كنم تحت‌تاثير اپراي عروسكي رستم و سهراب بسياري از آهنگسازان ايراني صرافت اين را پيدا كردند كه روي بسياري از مضامين ايراني اپرا بنويسند. در اتريش هم كه سنت اپرا را از ايتاليا دارد ابتدا اين عروسك‌ها بودند كه اين بار را به دوش كشيدند تا بتوانند به صحنه منتقل كنند. بنابراين اپراي عروسكي نخي مي‌تواند پلي ميان اجراي اپرا و صحنه اپرا باشد. اما اينكه خود اپرا چه ارزشي دارد؟ اپرا در واقع تلفيق همه هنرهاي نمايشي و موسيقايي است و داراي قدمت زيادي در تمدن‌هاي كهنسال است و اين نشان‌هنده اين است كه بشر دوست دارد آواز را با نمايش تركيب كند و به نتيجه ديگري دست پيدا كند و فكر مي‌كنم اپراي رستم و سهراب اين شرايط را به دست مي‌آورد و اگر ادامه پيدا كند منجر به پيدايش مكتب نمايش عروسكي نخي ايراني مي‌شود و مي‌توانيم نتايج اميدواركننده داشته باشيم.

شما با اپراي عروسكي رستم و سهراب حركتي را آغاز كرديد كه اگر همچنان اين روند با متن‌هاي ايراني و اقتباس‌هاي ادبي همراه مي‌شد، روند بهتري را مي‌گذرانديد. با اين‌حال چرا به سراغ مكبث رفته‌ايد؟

از اواخر دوره قاجاريه گرايشي به نوشتن و اجراي اپرا در ايران آغاز شد. اين آثار غالبا ضعيف هستند. ميرزاده عشقي يكي از اين افراد است. به هرحال كوشش كرد با نوشتن اپرا‌ها حال و هواي نمايش موسيقايي و مضامين آن را در ايران عوض كند. تا زمان اپراي رستم و سهراب نوشته لوريس چكناوريان، تعدادي از آهنگسازان ايراني مثل احمد پژمان، حسين دهلوي، پرويز منصوري و خود چكناوريان تلا‌‌ش كردند كه اپراهاي ايراني خلق كنند. من به دليل علا‌‌قه‌مندي‌ام به اپرا از پيش از انقلا‌‌ب همواره تماشاگر اپراهاي تالا‌‌ر رودكي بودم. متاسفانه مي‌توانم بگويم كه اپراهاي ايراني، غالبا آثار ضعيفي بوده‌اند. يعني منهاي رستم و سهراب، بقيه آثاري نبودند كه در قياس و تراز بين‌المللي باشند. اما وزارت فرهنگ و هنر وقت تلا‌‌ش مي‌كرد كه اپراي ايراني به‌وجود بيايد. بعد هنگامي كه قصد كردم رستم ‌و سهراب را به صحنه ببرم، بخش عمده‌اي از كار موسيقايي اپرا آماده شده بود. يك بار هم اركسترسمفونيك تهران اپرا را با چند خواننده، بدون صحنه و كارگرداني اجرا كرده بودند. بنابراين من موقع رستم و سهراب يك اثر آماده داشتم. يك اثر آماده طبيعي است كه شامل يك رشته هزينه‌هايي است كه پيشاپيش و قبل از آنكه من كارگرداني را آغاز بكنم، انجام شده بود. در اجراي اركسترسمفونيك تعدادي از نقش‌ها خوانده شده بود و تعدادي باقي ‌مانده بود و براي آنكه كل اپرا اجرا نشده بود بايد خوانندگاني اپرا را اجرا كنند. بنابراين الزامي بود كه شما بايد خواننده اپرا داشته باشيد، خواننده‌هاي اپراي ما يا كوچ كرده‌اند يا ديگر خوانندگي اپرايي ندارند. به ناچار بهترين گزينه اين بود كه چكناوريان به سراغ خوانندگان ارمني برود و آنها فارسي بياموزند و اپرا را اجرا كنند. انصافا هم بهترين خواننده‌هاي ارمنستان دعوت به كار شدند. علي‌رغم اينكه لهجه اين خواننده‌ها محسوس بود، در نقاطي تماشاگر گلا‌‌يه مي‌كرد كه ‌اي كاش ايراني‌ها مي‌خواندند. شايد به دليل نداشتن اين اطلا‌‌عات، اين گلا‌‌يه را مي‌كردند. من به كرات در روزنامه‌ها هم گفته بودم. قصد اين بود كه كار دوم را هم براساس اثر ديگري از چكناوريان به صحنه بياورم، اما اثر ديگر مستلزم پرداخت دستمزد آهنگساز، تمرين اركستر، پرداخت دستمزد اعضاي اركستر، پرداخت دستمزد خوانندگان، ضبط و در نهايت درآوردن يك ‌ CD از مجموعه اين انتخابات بود. براي انجام اين اتفاق لا‌زم بود ميليون‌ها تومان صرف شود. حداقل 500 ميليون تومان بايد هزينه مي‌شد تا اپراي سياوش براي كار عروسكي آماده بشود.

فكر نمي‌كنيد با اين شروع، هزينه‌ها در آثار بعدي تقليل پيدا مي‌كرد؟ ‌

نه، هرگز تقليل پيدا نمي‌كنند. براي آنكه دائما دستمزد خواننده بالا‌‌تر مي‌رود، دستمزد نوازنده بالا‌‌تر مي‌رود. من روي دو مضمون ملي و مذهبي كار كرده‌ام. پيشنهاد بعدي‌ام اين بود كه اپرايي براساس واقعه عاشورا كار بكنيم. من اين تصور را داشتم كه براي اپراي عاشورا مشكل بودجه پيدا نخواهم كرد. بنياد مستضعفان پيشنهادي كرده بود كه من روي اپراي عاشورا كار بكنم. وقتي من ميزان بودجه اوليه براي نوشتن و ضبط موسيقي را اعلا‌‌م كردم، گفتند كه اين رقم خيلي زياد است اما من دلم مي‌خواست كه روند اپراي عروسكي ادامه پيدا بكند.

+ نوشته شده توسط رضا آشفته در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 و ساعت 9:35 PM |
 رضا آشفته :

پري صابري امروز تبديل به چهره‌اي جاافتاده در تئاتر ايران با سبك و سياق خاص خود شده است.او اين روزها منتظر است تا صحبت‌هايي كه درباره اجراي بعدي‌اش شده است، رنگ عمل به خود بگيرد و آنگاه بتواند با يقين درباره‌اش اطلا‌ع‌رساني كند.از پري صابري نمايشنامه بابا نشاط به مركز هنرهاي نمايش ارائه شده كه تا امروز پاسخي درباره اجراي آن دريافت نشده است. بابانشاط بر اساس شخصيت ملا‌نصرالدين نوشته شده و نكته‌بيني ايرانيان را در بر دارد. همچنين به مناسبت نامگذاري سال فردوسي از طرف سازمان جهاني يونسكو در سال 2008، دوست دارد كه حضور خود را به نام فردوسي اعلا‌م كند و به اين منظور نمايشنامه هفت‌خوان رستم را براي كار كردن آماده دارد حالا‌ بستگي دارد كه چه زماني بتواند موافقت مسوولا‌ن را براي اجراي اين متن‌ها به دست آورد.

پري صابري همچنين درباره سعدي يك متن دارد و باز هم به دنبال فرصتي براي ارائه آن است. او معتقد است كه اين نام‌هاي بزرگ و آثارشان گنجينه‌ها و افتخارات ملي ما ايرانيان هستند و بايد آنها را براي جامعه ايراني و بين‌الملل ارائه و معرفي كرد. پري صابري ديني نسبت به اين شخصيت‌هاي ناب ايراني دارد كه با كار كردن در اين باره آن را ادا خواهد كرد و از آن به عنوان پرچمي سرافراز ياد مي‌كند كه با نصب آن فرهنگ ايراني را براي جهانيان ابراز خواهد داشت. پري صابري گروه خاصي را براي كار كردن ندارد و اصولا‌ معتقد است كه در كشورمان هيچكس نمي‌تواند گروه تئاتري تشكيل بدهد. چون در وضعيت فعلي تئاتر حرفه‌اي وجود ندارد، به اين معنا كه ضمن به صحنه بردن يك نمايش، گروه در تدارك كار بعدي خود باشد.

اين كارگردان، نمايشنامه‌نويس و مترجم بيش از 40 سال سابقه تئاتري دارد. او با آنكه تخصص اصلي‌اش تئاتر مدرن دنياست اما گرايش زيادي به فرهنگ و هنر ايراني پيدا كرده و اكثر كارهاي خود را در اين زمينه ارائه كرده است. او در پاريس تحصيلا‌ت تئاتري داشته و چندين كار فرهنگي به صحنه آورده است. دايي وانياي چخوف و آنتيگونه كه تلفيقي از متن سوفوكل با تعزيه و ذكر مصائب حضرت زينب(س) است، از جمله كارهاي مدرن اوست. به علا‌وه اين موارد مي‌توان به بيژن و منيژه، رستم و سهراب، سوگ سياوش (هر سه بر اساس شاهنامه)، شمس پرنده (مولا‌نا)، رند خلوت‌نشين (حافظ)، باغ عرفان (سهراب سپهري)، يوسف و زليخا و من از كجا، عشق از كجا (فروغ فرخزاد) اشاره كرد كه در سال‌هاي گذشته به صحنه آمده و با استقبال شديد مردمي روبه‌رو شده‌اند.

+ نوشته شده توسط رضا آشفته در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 و ساعت 9:34 PM |
http--www.roozna.com-Images-News-Larg_Pic-FootballIran_200762713252125.jpg