محسن يلفاني، نمايشنامهنويس ايراني است که از سال 1360 مقيم فرانسه شده است. اين نويسنده پيش از انقلاب دو بار توسط ساواک دستگير و در زندان براي بار اول سه ماه و براي بار دوم چهار سال حبس کشيده است. او پيش از انقلاب براي نوشتن نمايشنامه"آموزگاران" دستگير و روانه زندان شد.
متاسفانه آن طور که بايد و شايد به متنهاي اين نمايشنامهنويس برجسته واقعگرا و متعهد اجتماعي پرداخته نشده و نسل جوان کاملاً با چنين نويسندهاي بيگانه است و نسل قديم در همان حد اطلاعات پيش از انقلاب دربارهاش ميداند.
يلفاني متولد 1320 در شهر همدان است و از سال 1335 درست سه سال پس از کودتاي مرداد 1332 نوشتن را آغاز ميکند. "آموزگاران" اولين نمايشنامه مهم اوست که باعث اسم و رسمدار شدن اين نمايشنامهنويس ميشود. علاوه بر آن نمايشنامههاي"در ساحل"، "دونده تنها" و"مرد متوسط" جزء بهترين آثار پيش از انقلاب اوست. يلفاني در اين 28 سال در فرانسه دست از نوشتن برنداشته و همچنان به زبان فارسي مينويسد. خوشبختانه کارگردان و مترجمي مانند تينوش نظمجو برخي از آثارش را به فرانسه ترجمه و در آن جا اجرا کرده است. همچنين باني معرفي و حضور دوبارهاش در سرزمين مادرياش شده است. چنانچه به همت او نشر ني نمايشنامه"در يک خانواده ايراني" نوشته محسن يلفاني را نيز منتشر کرده است. علاوه بر اين متن، نمايشنامههاي قويتري چون"شب"، "ملاقات"، "بن بست"، "در آخرين تحليل"، "انتظار سحر" و"يک ميهمان چند روزه" از ديگر آثار مطرح اوست که در دوران غربت نشيني نوشته شدهاند.
يک آغاز تکان دهنده
آن چه در آغاز نمايشنامه"در يک خانواده ايراني" آمده است، کاملاً واقعگرايانه مينمايد و هيچ نشانهاي از فرم يا فضايي غير رئاليستيک وجود ندارد.
هال بزرگ طبقه اول يک خانه دو طبقه، با درهايي که به آشپزخانه، دستشويي، يک اتاق و حياط باز ميشود و پلکاني که به طبقه دوم ميرود.
بعدازظهر يک روز اواخر تابستان.
صداي مادر: مراد... باز چه بلايي سر اين اجاق گاز آوردهاي؟ هر کاريش ميکنم روشن نميشه. چه کارش کردهاي؟ کجايي پس؟ ... من بهت گفته بودم فقط سيلندرش رو عوض کني... مراد، چرا جواب نميدي؟ ... شما آخرش من رو با اين لکنته آتيش ميزنين و خيالتون راحت ميشه...(1)
تا اين جا درمييابيم که فضاي نمايش خانوادگي است و قرار است که روابط و اتفاقات بين اعضاي يک خانواده ايراني مورد کنکاش و بررسي دراماتيک و محتوايي قرار گيرد و هيچ حرکت تکان دهندهاي هم در آن ملاحظه نميشود، جز غرولندهاي يک مادر که براي همه امري بديهي و طبيعي است. مرموزيت فضا با معرفي شخصيت ماني آغاز ميشود:
صداي ماني: مامان... چاي!
مادر که دو ظرف پلاستيکي را برداشته تا به آشپزخانه برود، دو مرتبه آنها را روي ميز ميگذارد، به طرف اتاق ماني ميرود و در را باز ميکند. (2)
صداي ماني: در رو ببند.
مادر داخل ميشود. صداي خفه گفتوگو شنيده ميشود.
تا اين جا هم هيچ اتفاق تکان دهندهاي ملاحظه نميشود، فقط ايهام حاکم بر فضا دنبال کردن ماجراها و شخصيتها را با تعليق روبهرو ميسازد. اين تکان دهندگي از يک جا آغاز ميشود، به عبارتي در يک نقطه عطف آشکار ميشود و در نقطه بعدي که يک اوجگاه به شمار ميآيد، بازگشايي ميشود. عامل اين جريان ورود شخصيتي به نام مژده است. مراد و ماني پسرهاي اين خانه هستند و مژده تنها دختر خانواده است.
مادر در سکوت خانه تنها ميماند. در حياط باز ميشود و مژده با پيراهن سفيد به درون هال ميآيد. يک شاخه گل به دست دارد. چند لحظه پشت به نور تندي که از حياط به هال سرريز ميشود، ميماند. بعد انگار که در يک رويا، آرام و سبکبال، پيش ميآيد. به پلهها ميرسد و يکي دو پله بالا ميرود و تازه آن جا متوجه حضور مادر ميشود.
مژده: (روي پلهها ميايستد و او را نگاه ميکند.) مامان...
(از پلهها پايين ميآيد و به طرف او ميرود.) مامان... چرا اين جا وايسادي؟
مادر: داشتم به تو فکر ميکردم.
مژده: براي چي اين قدر ناراحتي؟
مادر: من ناراحت نيستم، دختر قشنگم.
مژده: چرا، چرا. از من که نميتوني پنهان کني. (3)
اين رويارويي عاطفي منطق ورود و خروج مژده را در صحنه معين ميکند. ما چند صفحه قبلتر از اين ميخوانيم:
مراد: پيرهن سياهم رو پيدا نميکنم. توي کشوي لباسهام نيست. (4)
در ادامه اين گفتوگوي مراد و مادر درمييابيم که آنها به دنبال برگزاري مراسم سالگرد يکي از عزيزان خود هستند.
مادر: بهش بگو بره ماشين رو آماده کنه. ميخواد باز هم مثل پارسال وسط راه لنگمون بذاره؟ شايد امروز دو نفر بخوان با ما بيان. (5)
در ادامه گفتوگوي مادر و مژده صحبت از شبي ميشود که کاملاً مبهم مينمايد. در اين شب بلايي سر دختر آمده که مادر دوست ندارد مژده از آن شب چيزي براي پدرش بگويد چون از آن شب پدر پوک و تو خالي شده و ديگر پا به سن پيري گذاشته است.
مژده بعد از مادر سر وقت پدر ميرود و در اين لحظات ما به يک لحظه تکان دهنده پا ميگذاريم:
مژده: شما همين قدر که باباي من هستين براي من کافيه.
پدر: يعني براي تو مهم نيست که بابات يه آدم معمولي و پيش پا افتاده باشه؟
مژده: بابا، چرا اين حرف رو ميزنين؟
پدر: من دلم ميخواست باعث سربلندي و افتخار تو باشم.
مژده: من شما رو همين جور که هستين دوست دارم.
پدر: دلم ميخواست کاري ميکردم که همه ميفهميدن با رفتن تو چي رو از دست دادن. دلم ميخواست همه رفتن تو رو همون جور حس ميکردن که من کردم ولي... (6)
در اين لحظه رفتن و نبودن مژده برايمان علني ميشود، اما اين دختر از دنيا رفته، حضور پررنگ و عاطفياي در اين خانه و در مراودات با افراد اين خانه دارد. او يک آدم تاثيرگذار بوده که هنوز در فکر و خيال اين افراد در رفت و آمد است. در دل واقعيت، يک روياي پويا و زنده ريشه دوانده و تمام زندگي اينان را تحتالشعاع خود قرار داده است. گويي بدون اين يادآوريها، زندگي متوقف خواهد شد. با آن که پدر و مادر در غم از دست دادن اين دختر که در جريان تحرکات سياسي اول انقلاب جان خود را از دست داده است، زودتر از موعد معمول پير شدهاند. در اين رو در رو شدن فضاي فيزيک و متافيزيک يا رئال و سورئال، نوعي درهم تنيدگي قابل لمس مشاهده ميشود که قصه روزگار ماست. پدر و مادرهايي که عزيزان خود را به خاطر جنگ تحميلي، مبارزات سياسي و مهاجرت به خارج از کشور به گونهاي از دست دادهاند و هر يک در دوري يا نبودن آنان دچار عذابها و پريشان حاليهاي روحي و رواني شدهاند. اين افسردگي را از زبان شادفر، پدر يک مفقودالاثر ميشنويم:
ارمغان: آقاي شادفر، آروم باشين. اين حرفها ديگه دردي رو دوا نميکنه...
شادفر: آقاي مهندس، بنده قصدم جسارت به حضور ايشون نيست. ولي آقا، پسرک من حالا يه قبر هم نداره که ما هم بتونيم گاهي بريم سر خاکش و...(7)
در اين ساختار به ظاهر واقعگرا، يک روح حضور زنده و موثري در بيان حقايق پيرامون زندگي يک خانواده ايراني دارد. مژده که در جواني متاثر از عمو حميد، نويسنده و روشنفکر است و تا پاي جان مسير خود را ادامه ميدهد، حالا با اظهار ندامت و اشتباه او روبهرو ميشود.
حميد: همش تقصير من بود. من بودم که اين راه رو جلوي پاي تو گذاشتم. بدونِ اين که خودم واقعاً چيزي سرم بشه و بعدها وقتي معلوم شد که اين يه بيراهه بيشتر نيست، جلوت رو نگرفتم و آخر سر، با اين که ميديدم خطر نزديک شده، هيچ کاري براي نجاتت نکردم.
مژده: شما فکر ميکنين که ميتونستين من رو نجات بدين؟
حميد: مژده، تو خودت چرا کاري نکردي؟ يعني تو واقعاً باور کرده بودي؟
مژده: ديگه فکرش رو نکنين. حالا ديگه گذشته. (8)
اعضاي اين خانواده که روز سالگرد کشته شدن مژده گردهم آمدهاند، مژده به خانوادهاش دلداري ميدهد تا زندگيشان برقرار باشد، اما هر يک به نوعي مشکلات و دردسرهايي دارند که با پادرميانيهاي يک روح هم جبران پذير نيست. خانواده دايي(شادفر) و خانواده مهندس ارمغان(يکي از فاميلها) به جمع خانواده مژده ميپيوندند. بعد نوبت به عمو حميد و همسرش ميرسد. در زمان جمع شدن آنها روابطي شکل ميگيرد که هر يک بيانگر بخشي از دردها و آلام اين افراد است که نمونههايي از جامعه به شمار ميآيند، البته نويسنده سعي ندارد که تيپ سازي کند، بلکه هر يک از آنها شخصيت مستقل و غيرقابل پيشبيني دارند که در زمان مراودات و کشمکشها، درونيات و هويت راستين خود را عيان ميکنند. هر يک زبان و نگرش خاص خود را نسبت به دنيا دارد و همه به نوعي با دردهاي مشترک گره خوردهاند و سرنوشتي به هم پيوند خورده دارند.
خروج حميد از حياط خانه و سکوتي که در آن جا حاکم ميشود، پايان بخش نمايشنامه است. يعني يک گردهمايي به همه جريانها سمت و سو ميدهد تا با بخشي از دردهاي يک ملت آشنا شويم. به عبارت ديگر يک موقعيت تمثيلي و استعاريک شکل ميگيرد و حضور يک روح هم دلالت بر باورهاي ذهني اين افراد ميکند که نميتوانند به راحتي از چنگ کردههاي خود رها شوند. چنانچه که عملکرد مژده در بخشايش ديگران تاثيرگذار است و اوست که با حضورش تفسيري بر زندگي دارد تا با ارائه آگاهي زندگي بهتري را جايگزين موقعيت فعلي کند.
آن چه در نمايشنامه"در يک خانواده ايراني" باعث دوام و بقاي موقعيت ميشود، چند لايگي آن است. يک لايه مربوط به تاريخ ميشود که همواره فراموش و تکرار ميشود. دوم لايه اجتماعي آن است که شرايط حاضر افراد را نمايان ميکند. چنانچه خرابيهاي خانه پدري مژده و لکنته بودن اتومبيلش نمايهاي از اين موقعيت اجتماعي است. پرداختن به موارد سياسي و اشتباهات و خطاهاي موجود در آن نيز يک لايه ديگر نمايشنامه است. امروز عمو حميد از کرده خود پشيمان است و اين بخشي از عملکرد ناصحيح سياسي است که نتيجهاش کشته شدن و آوارگي خيليهاست. بُعد فلسفي متن نيز قابل تعمق است، حضور روح مژده با ابعاد فيزيکي بيشتر ما را نسبت به موقعيت و روابط آدمها حساس ميکند. اين رويارويي جنبه جادويي و جذابي به متن ميدهد که خود بستر دراماتيکي را براي دقت بيشتر به آن ابعاد ميدهد.
پانوشت:
1 تا 8 : نمايشنامه"يک خانواده ايراني"، نوشته محسن يلفاني، چاپ اول، 1387 ، نشر ني.
|
غلبه بر نااميدي | |
رضا آشفته: تله تئاتر کنار شير آتش نشاني که چندي پيش از شبکه 4 پخش شد، نمايشي درباره يافتن اميد و غلبه بر نااميدي است. نويسندهاي که از زن و زندگياش رانده شده است. شبانهاش را کنار شير آتش نشاني ميگذراند. او که نياز به قرص اعصاب دارد، چون نسخهاي ندارد از داروخانه شبانه روزي بيرون انداخته شده است. حالا با اعصاب درب و داغان، داد و هوار ميکند که سر و کله يک پاسبان کشيک پيدا ميشود. اولين شب خدمت اوست. نويسنده که به دنبال يک هم صحبت ميگردد تا حرفهاي ناگفتهاش را بيرون بريزد، وقتي ميبيند که پاسبان هم نميخواهد به دلخواهش در آن جا ماندگار شود، با کلک او را خلع سلاح ميکند. حالا پاسبان مجبور است که به همه درد دلهاي مرد نويسنده گوش دهد. حتي مجبور ميشود که ورق پارهها و طرحهاي نويسنده را بخواند. با تفکرش آشنا شود و اين که چند داستان ناموفق نوشته و اين که هنوز طرحهاي ناتمام زيادي پيش رو دارد. نويسنده به دنبال جايي است که در آن جا هيچ گونه سلاحي نباشد. پاسبان در اوج نااميدي نويسنده، بسيار اميدوار به فردايش فکر ميکند. قرار است که به او آپارتماني با وام درازمدت با بهره کم بدهند، يکي از اميدهاي روشن اوست. نويسنده از اين موضوع درمييابد که او هم بايد اميد داشته باشد تا فردايش روشن شود. فرهاد ناظرزاده کرماني در صدد است تا از طريق يک نويسنده شخصيتي که بيانگر زمانه خويشتن است، نقبي به دنياي امروز بزند. اين بار پريشان حالي و ماليخوليايي ويرانگر و تنهايي اسفانگيز گريبان يک نويسنده را گرفته و ول کن هم نيست. او که خود به اوج نااميدي رسيده، از زندگي ساقط شده است. نتيجه اين که همسرش با او متارکه کرده و او را از خانهاش بيرون انداخته است. اين مرد با روحيه شکست پذير و پريشان نميتواند به افکارش سر و ساماني بدهد و هيچ نقطه روشني براي ابراز وجود در نويسنده ديگر وجود ندارد. او اما در تقلاست تا خود را مورد واکاوي قرار دهد. يک برون فکني برايش کارساز خواهد بود. بايد سنگ صبوري باشد تا پاي درد دلهايش بنشيند که نيست. آثارش هم با کم توجهي عمومي روبرو شده است. در اين هير و بير و از سر ندانستگي و يا شانس، سر و کله پاسباني در کنار شير آتش نشاني پيدا ميشود. سادگي و شفافيت پاسبان تا آنجاست که توسط نويسنده به انگيزه يک ديده بوسي خلع سلاح ميشود. اما اين مرد با اميد که ريشه در صداقت، صراحت و سادگياش دارد، فانوس اميد زندگاني نويسنده را که کورسويي بيش نيست، دوباره پرفروغ ميکند. گويي نجات نويسنده از اين مخمصه دروني، نجات يک دنياست. او زايش هر فرد را با فانوس اميد تصور ميکند که اگر خاموش شود، زندگي پريشان و غير قابل تحمل خواهد شد. اين فرايند ريشه رواني در اتفاقات، روابط، پديدهها و رخدادهاي دنياي معاصر دارد. در اين دنيا ديگر هيچ آدمي با صراحت و صداقت زندگي نميکند. به قول معروف همه خرده شيشه دارند و همين آزاردهنگي موجب آزار افراد ميشود. گويي همه در اضافه دروني خود، سمپاشي ميکنند تا خود را به مرور از بين ببرند. اين فرايند تبديل به انواع بيماريهاي رواني ميشود که به اقسام مختلف در رفتار و گفتار و سکنات آدميان موج ميزند. دنياي روان پريشي که از سوي قدرتها با انواع سلاحهاي ويرانگر تهديد ميشود. گويي آنان نيز از اين آزاردهندگي بيوقفه و مدام لذت ميبرند، اما بايد در اين دنيا جايي باشد که در آن جا براي نگهداري از دنيا، هيچ سلاحي وجود نداشته باشد، بله، اين همان درون ماست که ميتواند پاک و پالايش شده باقي بماند و از گزند سلاحها و تهديدها مبرا شود. اگر کسي بتواند خود را از اين روحيه ويرانگري مبرا سازد، هميشه سرحال و سرخوش زندگي خواهد کرد. بنابراين نقد دنياي امروز با توجه به شرايط سياسي که هر قدرتمند براي ماندن متوسل به دستگاهها و ابزار زور ميشود، در کنار شير آتشنشاني به صراحت بيان ميشود. البته اين بخش از تهديدهايي است که در دنياي امروز انسان با آن درگير است و گونههاي ديگري از اين تهديدها را ميتوان در محيط زيست، طبيعت، روابط اجتماعي، ناهنجاريهاي اجتماعي و هزاران پديدههاي ديگر جستوجو کرد. از بيرون، يک آغاز متفاوت تله تئاتر کنار شير آتش نشاني به کارگرداني حجت عليخاني، از بيرون تالار مولوي آغاز ميشود. تقاطع خيابان 16 آذر و انقلاب اسلامي را دوربين نشان ميدهد. يک پليس راهنمايي و رانندگي و پوستر نمايش که قرار است در اين تالار اجرا شود. آن گاه تصاويري از عموم تماشاگران که بيرون تالار منتظر ايستادهاند. بعد نوبت خريد بليت و ورود به سالن ميشود. گويي گزارشي از آغاز اين تله تئاتر را پيش روي داريم که در تالار مولوي اجرا ميشود. اين يک آغاز زيباست براي آشتي تئاتر و تلويزيون. اين که مردم با اين مقدمه و گزارش تصويري برايشان اين نکته برجسته شود که اين نمايش در يک تالار تئاتر اجرا ميشود و حالا از طريق رسانه عموميتر تلويزيون، تصوير و گزارشي از آن، امشب پخش ميشود. تلويزيون با اين حرکت به مردم گوشزد ميکند که اگر قرار است زندهتر و گوياتر از اين با هنر تئاتر مواجه شويد، وقت و پولتان را خرج کنيد و به سالن تئاتر برويد. حتي تالار مولوي با اين تله تئاتر به مردم شناسانده ميشود و نشاني آن هم در اختيار همه قرار ميگيرد. اين ترفند و تمهيد در نوع خود خدمت بزرگي به هنر تئاتر ميکند که هرازگاهي از شدت بيمخاطب بودن با افت کيفي روبهرو ميشود. چنانچه در آغاز که تلويزيون وارد ايران شد، افرادي مانند عباس جوانمرد با هدف شناساندن تئاتر به مردم، به سمت تله تئاتر رفتند. آن زمان که پخش ويدئويي معنا نداشت، آنها مجبور بودند که تئاتر خود را به طور زنده در يک شب خاص مقابل دوربين بازي و پخش کنند. گويي در آن لحظات گزارشي از يک اجراي واقعي و زنده از تلويزيون پخش ميشد. با اين کار، مخاطبان تئاتر به ويژه تالار سنگلج(25 شهريور آن زمان) رونق بيشتري گرفت. حجت عليخاني از همان ابتدا ميخواهد که يک تئاتر به نمايش بگذارد و البته از تکنيکهاي تلويزيوني به اصطلاح دکوپاژ تصويري نيز پرهيز نميکند. در صحنه شروع، نويسنده که ميخواهد نقش دکتر داروخانه را بازي کند، در اين جا تقطيعها به صورت تصويري است و بازي در بازي با کلمات مشخص از هم تمييز داده ميشود. در اکثر صحنهها، نماي عمومي مانند صحنه تئاتر معرف جولانگاه اتفاقات در يک جاي متروک و در کنار شير آتش نشاني است. مبلمان درب و داغان، صندوقهاي خالي ميوه و يک نماي عمومي از شهر. در صحنهآرايي نيز تکنيک تئاتري غالب است و اگر قرار بود که در اين جا با حاکميت تصوير روبهرو شويم، دست کارگردان بازتر از حال حاضر بوده است، اما او خود را به تصوير آپارتمانها به شکل ثابت در دو منظر در کنار هم بسنده کرده است. شايد همين تئاتري بودن، به ويژه در احساس موجود در نماها که بيانگر يک تئاتر به هم پيوسته است، باعث کند شدن ضرباهنگ کلي اين تله تئاتر شده است. شايد توسط تقطيعهاي تصويري ميشد اين ضرباهنگ را مطلوبتر از اين کرد. هوشنگ هيهاوند در صدد است که يک مرد پريشان احوال و دربهدر را با تمام بدبختيها و آرزوهاي پايمال شده بازي کند. حسين مسافرآستانه هم در ارائه يک پليس تازهکار و سادهلوح کم نميگذارد. اين دو نقش و نقشآفريني موقعيت بازي را باورپذير ميکند. ظاهر اين دو بازيگر با طراحي لباس و گريم مناسب در خدمت القاي نقش بوده است. خود موقعيت نيز تا حد زيادي دلالت بر فضاي کلي اثر، القاي نقش و القاي روانپريش بودن نويسنده دارد. شايد يکي از دلايل عمده که در ارتباط بهتر با اثر مشهود است، تمرين و آشنايي بيشتر گروه با متن باشد. اين گروه چندي پيش اين نمايش را اجرا کرده بودند و حالا دوباره گردهم آمدند تا باز هم با آن علايق يک بار ديگر آن را مقابل دوربين و به هواي رو در رويي با مخاطب بيشتر(تلويزيون) کار کنند. هرچه وابستگي گروه به متن و انديشه موجود در آن بيشتر باشد، کار ظرفيت بيشتري براي برقراري ارتباط پيدا ميکند. در هر صورت زمان يک ساعته اجرا نيز مزيد بر علت شده است تا مخاطب در يک نشست آن چه را مد نظر متن اجرا بوده است، درک و دريافت کند. تله تئاتر کنار شير آتش نشاني در طراحي صحنه نيز به لحاظ رو در رويي رنگهاي آبي و سرخ، يک فضاي سرد و گرم را مقابل هم قرار ميداد تا در نهايت يک نقطه گرم و نوراني پايان بخش اين مجادله دروني باشد. نويسندهاي که در رويارويي با پليس، خود حقيقياش را کشف ميکند و اين کشف دستمايه کشف دروني مخاطب ميشود تا احتمالاً او نيز خود را در دنياي امروز شناسايي کند. | |
رابطه آموزش و تئاتر در کشورمان هنوز به معناي واقعي آن برقرار نشده است. با آن که از سوي مولفان، مترجمان، پژوهشگران و افراد خلاق و شايسته به صورت مقطعي و فردي تلاشهايي صورت گرفته اما هنوز به شکل منطقي و کارآمد از تئاتر در امر آموزش و پرورش کودکان و نوجوانان بهره چنداني برده نميشود.
کتاب"نمايش و آموزش" نوشته "گوردن فئرکلاف"، "ر.ن پمبرتون ـ بيلينگ" و "ج.ر.کلگ" با ترجمه داود دانشور به منظور ارتقاي رابطه تئاتر و آموزش روانه بازار کتاب شده است. اين کتاب آموزشي ميتواند براي مربيان و معلمان آموزش و پرورش مفيد واقع شود. در آن تعاريف و دستورات لازم با نمونههاي کاربردي همراه شده تا همه بتوانند به صورت خودآموز از مفاهيم و مواد اجرايي آن استفاده لازم را ببرند.
البته در سخن سمت، ناشر ميخوانيم: کتاب حاضر براي دانشجويان رشته هنر(ادبيات نمايشي) در مقطع کارشناسي به عنوان منبع اصلي درس"کودک و نمايش" به ارزش يک واحد ترجمه شده است. اميد است علاوه بر جامعه دانشگاهي تمامي علاقهمندان نيز از آن بهرهمند شوند.
اهميت تعليم و تربيت
در مقدمه مترجم نيز از زبان غزالي، سخندان و انديشمند سده پنجم در کيمياي سعادت درباره اهميت تعليم و تربيت کودکان روايت شده است:
"بدان که فرزند امانتي است اندر دست مادر و پدر، دل وي پاک است چون جوهر نفيس و نقشپذير چون موم و از همه نقشها خالي است و چون زميني پاک است که هر تخم که اندر وي افکني برويد. اگر تخم خير افکني به سعادت دين و دنيا رسد و مادر و پدر و معلم ايشان اندر ثواب شريک باشند و اگر به خلاف اين بود بدبخت باشد و ايشان بر هر چه ايشان رود شريک باشند... و کودک را از آتش دنيا نگاه داشتن اوليتر که از آتش دوزخ نگاه دارند و نگاه داشتن وي آن بود که وي را به ادب دارد و اخلاق نيکو به وي آموزد و از قرين بد نگاه دارد. "
داود دانشور در ادامه به اهميت تئاتر آموزشي ميپردازد و مينويسد:«استفاده از تئاتر ـ به مفهومي که در زمينه مورد بحث ميگنجد ـ به عنوان واسطه آموزشي در کشورهاي پيشرفته و پوياي کنوني به ويژه آنها که از سنتهاي تئاتري ديرينه برخوردارند، بيش از نيم قرن است که رواج دارد و از رهگذر آن به نتايج و دستاوردهايي شگفت نيز نايل آمدهاند که به اهم آن در متن کتاب، آن جا که از مزايا و سودمنديهاي تئاتر آموزشي سخن به ميان ميآيد، اشاره خواهد شد.
اما در کشور ما استفاده از اين واسطه توانمند در امر آموزش و تربيت به طور جدي آغاز راهي نيافته و ناشناخته مانده است. آن چه هست، به ويژه از سوي موسسات رسمي آموزشي، بيشتر به صورت مقطعي، بدون روش و صرفاً مناسبتي بوده و مادام که کار بر اين رويه است، طبعاً اثر مطلوب به دنبال خواهد داشت.»
تقسيمبنديها
در کتاب"نمايش و آموزش" دو کتاب مفصل وجود دارد. کتاب اول، نقش نمايش در تعليم و تربيت نام دارد که در اين کتاب دو فصل و يک ضميمه در نظر گرفته شده است. فصل اول به"سخني چند درباره قواعد و تمرين نمايش آموزشي" و فصل دوم به"گسترش نمايش در دورههاي ابتدايي و متوسطه" و ضميمه به"فن راحتي بدن(ريلکسيشن) " اختصاص يافته است.
در کتاب دوم به نام"نمايش آموزش" علاوه بر پيشگفتار و قدرداني، 8 فصل به نامهاي"نمايش پويا"، "نمايش و اهداف آن"، "نمايش در عمل"، "فعاليتهاي عملي"، "طرحريزي يک درس نمايش"، "تشکيلات عملي"، "استفاده از نمايش براي رسيدن به متن نمايشنامه" و"ضميمه: انواع اساسي موسيقي مورد نياز و نمايشنامههاي مکتوب" وجود دارد.
در پيشگفتار کتاب دوم ميخوانيم:«اين که کودکان ميتوانند در مورد زندگي از طريق به نمايش درآوردن زندگي و از راه ترسيم با خواندن يا نوشتن درباره زندگي چيزها بياموزند، مسئلهاي قابل قبول و پذيرفتني ارزيابي شده است و اين پذيرش همانند هر هنر الهام بخش و نگارش خلاق، مدارس را ياري کرده است تا تصديق کنند که بايد بگذارند کودکان درباره زندگي بياموزند نه اين که مغزشان را انباشته از اطلاعات سازند. در محيطها و مدارسي که نمايش سربلند از بوته آزمايش بيرون آمده، معلوم شده که اين موضوع در واقع کودکان را ياري رسانده تا برونگرا و متکي به نفس، مسالمتجوتر و با اجتماع هماهنگتر بار آيند.»
|
امنيت شغلي؛ نياز حرفه خبرنگاري | |
رضا آشفته: خبرنگار تئاتر در يک حوزه تخصصي کار ميکند. مسئوليت او اطلاعرساني در زمينه هنر تئاتر است. خبرنگار تئاتر با هنرمندان و مسئولان فرهنگي سر و کار دارد. گاهي درباره فعاليتهاي هنري خبر تهيه ميکند و گاهي درباره سياستها، ساخت و سازها، بودجه و ارتباط با مجلس شوراي اسلامي و ديگر مراکزي که در تصميمگيريهاي تئاتر مداخله دارند. خبرنگار تئاتر علاوه بر تسلط بر تکنيکهاي خبرنويسي، از ساز و کار تئاتر، تاريخچه تئاتر و اتفاقات تئاتري کشورش آگاه است. او ميداند که هنرمندان از چه پيشينه و جايگاهي برخوردارند و مديران در تصميم گيريهاي خود چقدر موفق هستند يا در چه زمينههايي کاستي و نيستي وجود دارد. او در تلاش است تا يک وضعيت بهتر را براي تئاتر تدارک ببيند. البته اگر نسبت به خود و حرفهاش تعهد داشته باشد. بنابراين به دنبال جار و جنجال و هوچيگري نيست، بلکه بر آن است تا کارساز باشد و کارآمد. يعني به درد تئاتر بخورد و در کنار هنرمندان و مسئولان براي ايجاد يک وضعيت بهتر تلاش کند. تئاتر هنري است که نياز به امکانات سختافرازي و نرمافزاري دارد. خبرنگار تئاتر با توجه به شرايط موجود و کاستيها و کمبودهاي آن، بر آن است تا در برنامهريزي مسئولان و فعاليت هنرمندان مشارکت داشته باشد. اطلاعرساني به موقع درباره سياستها يا همنوايي با مسئولان در اين ارتباط در مراحل قانونمند شدن مصوبات ميتواند تاثيرگذار باشد. وضعيت خبرنگار تئاتر به لحاظ کمي و کيفي در يک دهه اخير وضعيت رو به رشدي در زمينه خبرنگاري ملاحظه ميشود. اين رشد همسو با رشد تئاتر در تهران است. تمام خبرگزاريها، روزنامهها، مجلات، فصلنامههاي مرتبط با تئاتر، خبرنگاراني فعال در حوزه تئاتر دارند. اين به اهميت تئاتر به عنوان يک هنر گروهي و فرهنگي برميگردد. خبرنگار تئاتر بخشي از اخبار خود را به فعاليتها، سياستگذاري و برنامهريزيهاي مديران فرهنگي اختصاص ميدهد. امروز علاوه بر مرکز هنرهاي نمايشي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، حوزه هنري، سازمان فرهنگي ـ هنري شهرداري تهران، حوزه هنري سازمان تبليغات اسلامي، کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان و تئاتر دفاع مقدس بخشهاي عمدهاي از فعاليت تئاتري را بر عهده دارند. علاوه بر اين موارد آموزش و پرورش، ارتش، بسيج، بنياد حفظ آثار و ارزشهاي دفاع مقدس، بنياد شهيد انقلاب اسلامي نيز فعاليت تئاتري دارند. درباره انواع تئاترهاي حاضر که در تالارها و مراکز آموزشي توليد و اجرا ميشود، بايد گفت که اين تئاترها تحت عنوان تئاتر حرفهاي، تئاتر تجربي، تئاتر دانشجويي، تئاتر عروسکي، تئاتر کودک و نوجوان، تئاتر دفاع مقدس، تئاتر مذهبي و تئاتر آزاد اجرا ميشوند. تالارهاي وابسته به مرکز هنرهاي نمايشي را هم با نام تالار اصلي، سايه، چهارسو، قشقايي، کارگاه نمايش، تالار نو در مجموعه تئاترشهر، تالار هنر و خانه نمايش ميشناسيم. تالار محراب وابسته به ارشاد تهران، تالار مولوي با دو سالن وابسته به جهاد دانشگاهي و تالار وحدت و فردوسي وابسته به بنياد رودکي از ديگر تالارهاي فعال در شهر تهران هستند. در حوزه هنري دو تالار تماشاخانه مهر و انديشه فعاليت ميکنند. تئاتر آزاد هم متشکل از تالارهاي تئاتر پارس، تئاتر گلريز، تئاتر دماوند، تئاتر مجموعه فرهنگي ـ هنري شهيد چمران، سينما، تئاتر پيام و... است. کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان نيز در پارک لاله يک تئاتر فعال دارد. علاوه بر اينها فرهنگسراهاي تهران نيز به طور مرتب يا هرازگاهي فعاليت تئاتري دارند. تمام اين امکانات و فعاليتها براي آن که مورد توجه عموم قرار گيرد، بايد در اين زمينه اطلاعرساني شود و همين يک عامل موثر در جذب خبرنگاران در حوزه تئاتر خواهد شد. علاوه بر مطبوعات و راديو و تلويزيون، امروزه سايتهاي تخصصي نيز در اين زمينه فعاليت چشمگيري دارند تا بخش يا تمام فعاليت خود را به حوزه تئاتر اختصاص دهند. وبلاگهاي تخصصي و گروهي نيز به اين مقوله توجه خاصي دارند. بنابراين برقراري ارتباط با گروههاي هنري و هنرمندان نيز يکي ديگر از وظايف خبرنگاران تئاتري است تا از طريق رسانههاي عمومي در جذب تماشاگران تئاتر و فعال سازي و تبليغات براي اجراهاي عمومي بکوشند. معضلات و مشکلات متاسفانه با تمام فعاليت چشمگير و موثر براي خبرنگاران تئاتري، مشکلات و معضلات زيادي براي آنها وجود دارد. بيمه تامين اجتماعي يکي از مهمترين مشکلات پيش روي خبرنگاران اين حوزه است. اين خبرنگاران اغلب به صورت حقالتحريري و نه به صورت استخدامي و قراردادي مشغول به کار ميشوند و به ازاي کارشان حقالتحرير دريافت ميکنند و همين باعث ميشود که کارفرمايان از جذب و بيمه آنان جلوگيري کنند. اين اقدام در درازمدت باعث ميشود تا تمام فعاليت و سابقه کاري اين خبرنگاران ناديده انگاشته شود و در درازمدت معضلات و مشکلات عديدهاي براي آنان ايجاد کند. از سوي ديگر حقالتحريرهاي پايين هم باعث زحمت و فعاليت چند گانه آنان ميشود که اين خود نيز به دليل فشار کاري، لطمه چشمگيري بر کيفيت آثار توليدي آنان خواهد زد. نداشتن مسکن و پرداخت اجارهخانههاي بالا و گراني و تورم نيز مزيد بر علت ميشود تا همه کارفرمايان را متوجه اين موضوع اساسي کند که خبرنگاران نياز به امنيت شغلي دارند و مانند هر شهروند بايد از حداقلهاي رفاهي برخوردار شوند. همين معضلات است که از بقا و دوام خبرنگاران تئاتر در اين حوزه جلوگيري ميکند. آنان پس از آن که يک کار مناسب و مطلوب پيدا ميکنند براي هميشه از اين حوزه خداحافظي ميکنند. بايد به تجربه و زحمات اين خبرنگاران ارج و قرب قائل شد و با دادن حق و حقوق لازم و کافي، از آنان خواست براي ماندگاري در حوزه تئاتر تلاش خود را ادامه دهند و با ماندن خود، در خدمت تئاتر و ارتقاي آن باشند. نقد و نقدپذيري يک جامعه سالم و رو به رشد نياز به نقد دارد، جامعه واهيگرا و عقب مانده ابزار و امکانات نقد را از بين ميبرد و با عدم نقدپذيري مانع از رشد و شکوفايي ميشود. وظيفه خبرنگاران نقد کردن سياستها، اهداف، برنامهريزيها و نحوه مديريت مديران فرهنگي است و البته نقد بايد با شفافيت و صلاحيت و استنادات مستدل و دقيق همراه باشد. به همين دليل گاهي خبرنگاران نقد نادرست ميکنند و بايد پس از پي بردن به اشتباه خود، در رفع اشتباهات بکوشند. مديران و هنرمنداني که به نقد و نقدپذيري ايمان دارند، هرگز از وظايف خود عدول نميکنند و در رفع و رجوع کردن اشتباهات خود ميکوشند. خبرنگار متعهد نيز هميشه بدون چشمداشتي وظيفهاش را انجام ميدهد و جسورانه براي بهتر شدن وضعيت هنر ميکوشد. او گاهي همسوي با مديران از وضعيت موجود و کمبودهايش انتقاد و اطلاعرساني ميکند تا در سطح کلانتر اتفاقات شايسته و ميموني براي تئاتر ممکن شود. بنابراين حذف خبرنگاران در کل به ضرر وضع موجود خواهد بود و حضور آنان در تثبيت يک وضعيت مطلوبتر لازم و ضروري است. | |
ديدن نمايش"جاثليق" بهانهاي ميشود تا ديداري هم از تالار محراب برايم تازه شود. تابستان 74 آخرين باري است که به اين تالار رفت و آمد داشتهايم. کلاسهاي داستاننويسي که فرهنگ و ارشاد اسلامي استان تهران برگزار کرده بود و پس از آن هيچ فرصتي دست نداد که به اين تالار بروم. شايد هم عمدهترين دليلش تعطيلي و بيبرنامهگي آن باشد.
ساعت 17 از خط واحد وليعصرـ راهآهن، سر چهار راه امام خميني(سپه) پياده ميشوم. اين مسير يک طرفه است، تاکسي و وسايل شخصي نميتوانند از اين مسير رفت و آمد داشته باشد. کساني که وسيله نقليه شخصي دارند بهتر است که از خيابان حافظ خود را به اين تالار برسانند. به هر تقدير از خوش شانسيها اين است که يک روز بيآنکه ترافيکي مانع از رفت و آمد سريع اتوبوسها شود، بتواني خيلي زودتر از موعد به مقصد برسي، بيآنکه بداني زودتر رسيدن هم چندان خوشايند نيست.
هيچ تابلويي مشخص نميکند که تماشاگر از کدام در بايد وارد سالن يا سالن انتظار شود. در وسط حياط يک تالار ميداني درست شده که بسيار زيبا مينمايد. چرا در آن برنامهاي اجرا نميشود؟ گروههاي خياباني خود را در خيابان و بوستان سرگردان ميکنند تا تماشاگر را گرد خود جمع کنند، اين جا که همه چيز مهياست. در چهار سو صندليهاي آماده قرار گرفته و فقط منتظر اجراي يک نمايش و گرد آمدن تماشاگران است، چرا بايد اين همه هزينه و امکانات بلاتکليف بماند. هرازگاهي بودن که دلالت بر برنامه درست و مديريت صحيح نيست. وقتي امکاني به سختي فراهم شده است، چرا بايد زير چرخه طبيعت به تدريج بپوسد و هيچ استفاده بهينهاي از آن نشود. خود همين تالار ميداني يکي از زيباترين تالارهاي اين چنيني ماست که بيشتر آثار خياباني ميتواند در آن جا با مخاطبان جدي و غيرجدي اين گونه تئاتر روبهرو شود. پس از کلي سرگرداني، سر از جايي در ميآوري که نبايد بياوري. به محل اسکان گروه تئاتري ميرسي که در آن جا خانمي محترم تو را راهنمايي ميکند که بايد به تالار بروي و در شيشهاي و در حياط مشخص است. وقتي به درهاي شيشهاي ميرسي، همه آنها را بسته ميبيني و نميتواني زير نور آفتاب دوام بياوري. هنوز از پلهها پايين نيامدهاي که فردي يکي از درهاي تالار انتظار را باز ميکند. پا به سالن انتظار که ميگذاري، گويا تالار اصلي نمايش در طبقه بالا واقع است. در سالن انتظار تعدادي عکس از نمايشهاي اجرا شده در تالار به ديواري نصب شده است. براي دقايقي وقت و چشمها را پر ميکند. حالا تک و توکي تماشاگران تئاتر"جاثليق" از راه ميرسند و تو تنها تماشاگر اين تالار هستي که بايد به اشتباه پاسخگوي سوالات آنها باشي. چون آنها نيز مانند تو بلاتکليف هستند که به کجا آمدهاند، حالا از کجا بليط تهيه کنند و يا افراد گروه در کجا مستقر هستند که احتمالاً بليط مهمان را در اختيار تماشاگران دعوتي خود قرار دهند. تو هم چارهاي نداري؛ چون در اين جا هيچ کس غير از تو نيست و تو هم تمام اين مسيرها را رفتهاي و به راحتي ميتواني پاسخگو باشي هر چند چنين مسئوليتي برايت تعيين نشده است.
حالا کمي تشنه ميشوي، آب ميخواهي، تنها آبخوري سالن انتظار از نيمه هم خاليتر است و هيچ ليوان يک بار مصرفي در کنارش ديده نميشود. تنها يک فنجان روي آن گذاشتهاند که آن هم به دليل کثيف بودن قابل استفاده نيست. تشنگي هم مانع از بودن و رفتن به سالن نمايش و ديدن اثر نمايشي نميشود. در اين فضاي شيک و تازه بازسازي شده، هنوز نواقص و کمبودهايي ديده ميشود که وجود يک کافه کوچک يا فروشگاه يکي از آنهاست. اگر کافهاي بود ميتوانستي با خوردن يک چاي داغ يا يک نوشيدني خنک، لبي تر کني و گلويي تازه و با خيال راحتتر پا به سالن نمايش بگذاري.
حالا تماشاگران پا به سالن انتظار ميگذارند و رقم مراجعه کنندگان به کمتر از 15 نفر ميرسد. جالب اين است که تو در بين تماشاگران غريب نميماني، عبدالحي شماسي ـ نمايشنامهنويس برجسته کشورمان ـ با همراهي زهرا شايانفر ـ خبرنگار و روابط عمومي نمايش ـ پا به سالن انتظار ميگذارند. بالاخره روابط عمومي براي اين چيزهاست که همه را براي ديدن کار دعوت کند. دقايقي نميگذرد که بهزاد صديقي ـ منتقد ـ هم سراسيمه خود را ميرساند، گويا دقايقي از 30/17 رد شده و حالا نمايش آماده اجراست.
به طبقه بالا ميروند و تماشاگران بليطهاي اهدايي را تحويل ميدهند و در دو سه رديف جلو مستقر ميشوند. از همان دقايق ابتدايي، نبودن فنکوئل مشکل ساز ميشود و گرما و عدم تازگي هوا فضاي سالن را خوابآور و کسالتبار ميکند. هيچ کس در اين فضا نميتواند با کار ارتباط برقرار کند. چارهاي نيست. هر طور هست بايد نمايش را با دقت ديد. اما گرما فشار ميآورد و دقايقي تو را غرق خواب و کسالت شديد ميکند. به زور خود را برپا ميکني تا از ديدن"جاثليق" غافل نماني و...
تبليغ حرف اول را ميزند
تالار محراب خارج از صحنه قاب عکسياش، يکي از تالارهاي خوب شهر تهران است. گويا فنکوئلها هم براي همين تالار خريداري شده و هر چه زودتر بايد نصب شوند تا هواي تازه و مطلوبي در آن جا وجود داشته باشد و تماشاگر به راحتي از ديدن نمايشها لذت ببرد، اما نو بودن و تر تميزي سالن نمايش و سالن انتظار و بودن تالار ميداني در وسط حياط از امتيازات بارز آنجاست. به هر حال مديريت و روابط عمومي تالار محراب بايد خيلي فعال شود تا از عهده داشتن تماشاگر برآيند. کمي تبليغات، کمي حوصله و صبر، کمي هم ولخرجي با دعوت از بزرگان تئاتر براي کار کردن در آن جا، فکر ميکنم که درمانگر معضل بزرگ اين تالار باشد.
دعوت از اصحاب مطبوعات و رسانههاي گروهي تا حد زيادي کارساز است، اما از آن مهمتر دعوت از افراد حرفهايتر و ارائه کارهاي ديدنيتر است. متاسفانه روابط عمومي فعالي در اين تالار مستقر نيست و اگر هست اصلاً مشهود نيست. ارتباط گرفتن با تمامي خبرنگاران، منتقدان و فعالان تئاتري از وظايف اين روابط عمومي است. دعوت کردن از سازمانها و ادارات و نهادهاي عمومي و دولتي براي ديدن آثار از ديگر وظايف روابط عمومي است. تالاري که تماشاگر ندارد، بايد تماشاگر خود را جلب کند. روزگاري بود که همين بلا بر سر تالار مولوي آمده بود. پس از مدتها با دعوت از کارگردانهاي نامي و ارائه آثار در خور توجه اين تالار فعال شده و امروز حتي کارهاي دانشجويي نيز به لحاظ تماشاگر به حد نصاب ميرسند. حيف است که تالار محراب بدون برنامه و تماشاگر اداره شود. پرونده کاري يک مدير فعال فقط و فقط به فراهم کردن امکانات نيست. ارائه نمايشهاي درست و قوي و قابل دفاع و داشتن تماشاگران پيوسته و از همه مهمتر توجه اصحاب مطبوعات، منتقدان و ورود هنرمندان تئاتري به اين تالار اهميت ويژهاي دارد.
تالار محراب هم با صرف تبليغات و ارائه برنامههاي پيوسته و مطلوب، ميتواند به يکي از قطبهاي تئاتري در شهر تهران تبديل شود. در حاشيه اين تالار برگزاري همايشها، سمينارها، نمايشگاههاي عکس و پوستر و امکانات صحنهاي، برگزاري جلسات نقد و بررسي، نمايشنامهخواني، ارائه پيوسته آثار خياباني و ميداني و ديگر برنامههاي جالب کسب و کار اين تالار را حرفهاي را داغتر از حال حاضر خواهد کرد. به اميد آن روز...

«مفهوم کارگاه يعني همين؛ به وجود آوردن امکانات براي کساني که در حالت جستوجو هستند و ميخواهند تقليد را رها کنند و به اصل برسند. يک تئاتر واقعي امروز نه تنها در ايران بلکه در همه دنيا ميتواند تئاتر کارگاهي باشد و اين يک پديده اتفاقي نيست که تعداد کارگاهها در دنيا رو به فزوني است. 10 سال قبل در دنيا، شايد دو يا سه تا کارگاه وجود داشت، ولي در ظرف دو سه سال اخير در بيشتر شهرهاي دنيا حداقل دو سه کارگاه تئاتر هست. وظيفه کارگاه به وجود آوردن هسته اصلي فعاليت است.»
آن چه در بالا ميخوانيد بخشي از سخنان آربي آوانسيان، کارگردان و يکي از بنيانگذاران کارگاه نمايش در ايران است. اين مطلب در صفحه 369 کتاب"کارگاه نمايش از آغاز تا پايان(1357-1348)" گردآوري و تحقيق ستاره خرمزاده اصفهاني آمده است. اصل مطلب مربوط به مجله فرهنگ و زندگي، ويژه سينما و تئاتر، شماره 13-14، زمستان 52 ـ بهار 53، صص 56 و 57 ميشود.
براي آن که به اهميت کارگاه نمايش پي ببريم، فقط کافي است فهرستي از هنرمنداني را که در آن جا فعاليت کردهاند، پيش رويمان قراردهيم: آربي آوانسيان، اسماعيل خلج، عباس نعلبنديان، بيژن مفيد، سوسن تسليمي، سياوش تهمورث، صدرالدين زاهد، فردوس کاوياني، فريده سپاهمنصور، شهره آغداشلو، رضا رويگري، رضا ژيان، هوشنگ توزيع، محمود استادمحمد، پرويز پورحسيني، سعيد پورصميمي، ايرج انور، شهرو خردمند، مهين تجدد، هوشنگ توکلي، محمد ژيان، محمود صحتي، فهيمه راستکار، مهوش افشارپناه، سيروس ابراهيمزاده، بيژن صفاري، مرتضي ضرابي، داريوش فرهنگ، مهدي هاشمي، شمسي فضلاللهي، حسين محباهري، آتيلا پسياني، شکوه نجمآبادي، آشور بانيپال بابلا، فريدون آو، فريبرز سمندرپور، ميترا قمصري، محمد صالحعلاء و...
هر يک از اين هنرمندان داراي رزومه کار قابل اعتنايي هستند. امروز هم برخي از آنان فعال هستند و جزء بهترينها در حرفه خود به شمار ميآيند. کارگاه نمايش با نيت درستي شکل گرفت، البته پس از انقلاب به صورت پراکنده آن نيت و حال و هوا پيگيري شده است. شايد همين پراکندگي نيز مانع از تجسم يافتن يک رويکرد و رويه درست شده باشد. به همين دليل بسياري از حرکتها در تکرار همان حرکات سابق بوده و نميتواند بيانگر يک حرکت رو به رشد و ادامهدار باشد. اگر اين فاصله و گسست ايجاد نميشد، شايد ما هم به لحاظ داشتن نمايشهاي تجربي از جايگاه معتبري در سطح جهان برخوردار ميشديم و امروز با بضاعت اندک و ناچيز خود که از نشانههاي مستدلي نيز برخوردار نيستند، نميتوانيم چنين داعيهاي را نزديک به يقين مطرح کنيم. بلکه هر هنرمند بنا بر روند شخصي خود ميتواند بخشي از اين ديدگاه تئاتري را مطرح کند. مطمئناً در چنين شرايطي که آن هم با انسجام و اتحاد صورت نميگيرد، نتيجه خيلي هم قابل دفاع نخواهد بود.
بنابراين اهميت کارگاه نمايش بنا بر هزار و يک دليل غير قابل کتمان است و امسال با آن که 30 سال از تعطيلي کارگاه نمايش ميگذرد دو محقق(حميدرضا ريشهري و ستاره خرمزاده اصفهاني) حاصل تحقيقات و پژوهشهاي خود راجع به کارگاه نمايش را در دو کتاب مجزا منتشر کردند. کتاب اول توسط انتشارات نوروز هنر و کتاب دوم توسط انتشارات افراز منتشر شده است.
معرفي کتاب دوم
در کتاب"کارگاه نمايش از آغاز تا پايان"، پس از مقدمه دکتر فرهاد ناظرزاده کرماني تحت عنوان"آشنايي با پژوهشهاي مرجع ـ مأخذشناسي و دو نمونه آن"، يادداشتي از دکتر محمود عزيزي، استاديار رشته تئاتر دانشگاه تهران در تاييد اين کتاب آمده است. خود کتاب هم شامل ده فصل و ضمائمي اختصاص يافته به تصاوير ميشود. فصل اول: موقعيت تئاتر در تهران(1300 تا 1357 شمسي)، فصل دوم: جشن هنر شيراز، فصل سوم: شکل گيري کارگاه نمايش و روند فعاليت آن، فصل چهارم: گروههاي متشکل در کارگاه نمايش، فصل پنجم: کارگاه نمايش و جشن هنر شيراز، فصل ششم: تئاتر چهارسو، فصل هفتم: فهرست الفبايي نمايشهاي اجرا شده کارگاه نمايش و تئاتر چهارسو، فصل هشتم: فعاليتهاي انتشاراتي کارگاه نمايش، فصل نهم: فرهنگ کارگاهيان(بازيگران کارگاه نمايش) و فصل دهم: نتيجهگيري است.
تئاتر تجربي
ستاره خرمزاده اصفهاني در سرآغاز کتاب درباره تئاتر تجربي مينويسد:«تئاتر تجربي به عنوان گونه غالب تئاتر دهه 60 ميلادي، جايگاه رفيعي را براي خود دست و پا کرد. اين رايحه همچنين به ايران هم رسيد و تئاتر نوجوي ما را سخت تحت تاثير قرار داد و مراکز تئاتر دانشگاهي هم به اين نوجويي دست زد و پي آمد آن، با تاسيس کارگاه نمايش در سال 1348 ، اين قدم گذاري، شکل رسمي به خود گرفت و طي 10 سال تجربه در اين وادي و مبادرت به اجراهاي نمايشي، سرفصلي نوين در تئاتر ايران آغاز شد.»
وي درباره ايجاد کارگاه نمايش در ايران ميافزايد:«علت اين توجه و انتخاب يعني عنوان"کارگاه نمايش" تاثيراتي است که اين تشکيلات بر روند تئاتر اين مرز و بوم گذاشته است و علي رغم تغيير نظام حکومتي در بهمن 1357 و انحلال آن، تعدادي از دستاندرکاران کارگاه، در عرصه هنر نمايش ماندند و به فعاليت ادامه دادند که همواره از زبدهترين و پرکارترين چهرههاي هنر نمايش اين سرزمين بودند و از تجربيات گرانبهايي که به دست آوردند هم خود بهره بردند و هم در اختيار سايرين قرار دادند. تلاش اين عزيزان در حوزه تئاتر تجربي قابل ستايش و تقدير است. اين پژوهش علي رغم کاستيهايش پاسخي است به فعاليتهاي پيگير و سترگ اين جويندگان حقيقت. راهشان مستمر باد.»
اين محقق مراحل پژوهش و تدوين اين کتاب را نزديک به دو سال انجام داده و بعد از گذراندن مرارتهاي بسيار، علي رغم توصيههاي دلگرم کننده استادانش، براي چاپ کتاب حاضر، جهت استفاده بهينه هنرمندان و دانشجويان و علاقهمندان به هنر تئاتر و پيشينه تئاتر تجربي و... با مشکلات زيادي روبهرو بوده اما عاقبت اين مهم انجام ميشود.
تئاتر چهارسو
پس از برگزاري يازدهمين جشن هنر شيراز در 1356، چهار نفر از اعضاي گروه بازيگران شهر که عبارت بودند از: آربي آوانسيان، سوسن تسليمي، صدرالدين زاهد و فردوس کاوياني، از کارگاه جدا شده و تئاتر چهارسو را تشکيل دادند. آربي آوانسيان در مجله تماشا، شماره 373 ، شنبه 31 تير 1357 گفته است:«من بدون فخر فروشي و به عنوان يک حقيقت ميگويم، تمام اين افرادي که در اين دوره در کارگاه نمايش کار ميکردند و الان هم در حال کار کردن هستند، افرادي هستند که بيشترين از خود گذشتگي را به مفهوم گسترده کلمه در تئاتر داشتند و در سختترين شرايط، بيشتر کارها را انجام دادند و گاهي در کيفيتهاي خيلي بالا هم کار کردهاند و منظور اين نيست که کارهاي بد نکردند، بلکه کارهاي بد هم داشتهاند، منتها نتيجه تمام اين تجربيات هشت ساله چيزي است که الان به تبادل بيشتر احتياج دارد و وقتي که اين احتياج برآورده نشود، خواه ناخواه حيف و ميل شدن است، مقداري نقض غرض است. محيطي به وجود آمده به اسم کارگاه نمايش و براي رسيدن به نتايج. و اگر اين نتايج تقسيم شود، هم از بودجه قبلي هدر رفته و هم آن بودجههاي آتي که بايد صرف آن شود، هدر ميروند.»
وي در اين گفتوگو درباره جدايياش از کارگاه و تاسيس چهارسو ميافزايد:«در کارگاه نمايش ميشد به خاطر ابعاد کوچکش کارهاي نمايشي انجام داد که لزوماً احتياج به تماشاگر زياد ندارند، ولي ما ميدانيم که تئاتر در حالي که ميتواند به تماشاگر زياد احتياج نداشته باشد، اگر خيلي محدود و بسته باقي بماند، خود به خود به طرف يک نوع رابطه بسته و خصوصي ميرود و از مسير درست تئاتري خارج ميشود.»
کتاب کارگاه نمايش از آغاز تا پايان، براي همه علاقهمندان مفيد واقع خواهد شد. چون در اين کتاب اطلاعات گسترده و مفيدي قرار گرفته که خود ميتواند فتح باب تازهاي براي يک مقاله با کتاب پژوهشي ـ تحليلي ديگر باشد و به همين دليل ميتواند به نوشتن درباره اهميت کارگاه نمايش از زوايا و ابعاد ديگر همچنان اميدوار بود.
<يرما> شاهكار جاودانهلوركا است كه اين روزها به كارگرداني رضا گوران و طراحي صحنه و لباس هديه تهراني و بازي سهيلا گلستاني، ايمان افشاريان، مهدي پاكدل، اشكان صادقي، سوده شرحي، نوشين سليماني و شقايق پورحمدي هرشب ساعت 15/20 دقيقه در تالار سايه اجرا ميشود. با رضا گوران در رابطه با اين نمايش گفتوگو كردهايم.
چطور شد كه يرما را براي كار كردن مناسب ارزيابي كردهايد؟
من اصولا ساختار اجرايي برايم مهم است. در كار قبليام، شيوه اجرا طوري بود كه متن <ميخوام بخوابم> بوشر را مناسب ديدم و اين شيوه اجرايي براي يرما مناسبتر بود. لوركا دغدغهام بوده و او را خيلي دوست دارم. به نظرم بهترين نمايشنامهاش <خانه برنارد آلبا> است.
بنابراين مبناي كار شيوه اجرا بوده است؟
بله، من دوست داشتم كه 24 ساعت پاياني عمر لوركا را كار كنم و منابع زيادي را براي اين كار جمعآوري كردم. اما براي حضور در فجر، طرح از ما قبول نميكردند، پس ترجيح داديم يرما را انتخاب كنيم.
چرا در متن لوركا تغيير و تبديلات زيادي دادهايد؟
وقتي حدود 65 سال از زمان نگارش يك متن بگذرد و وقتي آن متن بخواهد حيات خودش راحفظ كند، خواه ناخواه بايد اين تغيير و تبديلات را بپذيرد. ادبيات مثل يك موجود زنده است و براي تداوم حياتش نياز به تغيير دارد. من با دراماتورژي درصدد بودم تا افكارم را درباره يرما به صحنه بياورم. خيلي دوست داشتم يك نفر ديگر اين كار را در كنارم انجام بدهد، ولي چنين فردي را پيدا نكردم. چون دغدغه من كارگرداني است و در اجرا به دنبال يافتن اين تغييرات هستم.
با توجه به اينكه در كار قبلي شيوه تئاتر شورايي را مدنظر داشتيد، چرا در يرما يك شيوه متفاوت را پيش روي داريد؟
خيلي دوست دارم هر كارم با كارهاي قبليام متفاوت باشد. خيليها توصيه ميكنند كه يك سبك مشخص را كار كنم. اما ترجيح ميدهم اين اتفاق نيفتد چون معتقدم يك كارگردان نبايد خودش را تكرار كند و بايد مدام ايدههاي جديد را توليد و ارائه كند.
اجراي عمومي نسبت به اجراي جشنواره تئاتر فجر تغييراتي داشته است؟
بله، ما در اجراي جشنواره به دليل تعميرات و بازسازي سالنها نور نداشتيم و با آنكه نور يك ركن اساسي در اجرايمان بود، مجبور شديم آن را با نور تخت اجرا كنيم. با توجه به بازخورد نظرات دوستان منتقد و هنرمند، تغييرات عمدهاي در اجراي فعلي دادهايم و البته ساختار همان ساختار قبلي است.
نحوه آشناييتان با هديه تهراني و انتخابش براي طراحي صحنه و لباس كارتان چطور بود؟
از طريق دوستان متوجه شدم كه خانم هديه تهراني تمايل دارند كه در تئاتر طراحي انجام دهند، و بعد از اينكه به همديگر معرفي شديم، من متن دراماتورژي شده را به او دادم و با ديدن تمرينها كارمان شروع شد. ما بعد از زمان بازبيني تئاتر فجر همكاريمان را آغاز كرديم. او ايدههاي خوبي را ارائه كرد كه مكمل كار بود.
هديه تهراني قبلا هم سابقه كاري در رابطه با طراحي صحنه و لباس داشتهاند؟
فكر ميكنم كه ايشان در زمينه طراحي لباس در انگلستان تحصيل كردهاند.
چگونه بازيگران كارتان را انتخاب كرديد؟
بازيگراني مانند مهدي پاكدل و اشكان صادقي از كار قبلي با من همراه شدند و بقيه نيز براي اين كار انتخاب شدند. به جز يك بازيگر كه دو روز مانده به اجراي جشنواره، گروهمان را ترك كرد، مابقي بازيگران از يك سال پيش همراه من و گروه بودهاند، به همين دليل از تكتك آنها سپاسگزارم. خانم سهيلا گلستاني هم در زمينه سينما و تلويزيون كار ميكردند، ميخواستم چهره متفاوتي از يرما را در صحنه داشته باشم كه اين بازيگر را انتخاب كردم.
بازخورد مخاطبان در رابطه با نمايش يرما در جشنواره تئاتر فجر چگونه بود؟
از آنجا كه يرما قرار بود در بخش بينالملل تئاتر فجر اجرا شود، براي ما قابل پيشبيني بود كه مخاطب حداقل يك بار اين متن را خوانده و يا اجرايي از آن را در گذشته ديده باشد. به همين دليل اكثرا با پيشفرض و تحليلهاي مشخص به ديدن كارمان آمدند. آنها اين طور ميپنداشتند كه ويكتور روشنفكر، خوان ديكتاتور و يرما باير بودن سرزمين اسپانيا است. ما برخلاف اين ديدگاه، كاملا با ديدگاه روانشناسانه متن را اجرا ميكرديم .
چطور ميشود مخاطبان را با شكلهاي تازه تئاتري و دراماتورژي نوين آشنا كرد تا از چنين اختلافنظرهايي پرهيز شود؟
پينوكيوي اصغر دشتي داراي دراماتورژي هوشمندانهاي است، اما مفهوم دراماتورژي هم به اشتباه بين ما مصطلح شده است. خيليها به دليل آنكه پينوكيو بيكلام اجرا ميشد، آن را نميپذيرفتند. در صورتي كه ادبيات فقط كلام نيست بلكه تصوير هم ميتواند ادبيات باشد. اين وسط مخاطب با مفاهيم تازه آشنا ميشود و اين در حالي است كه هنرمند با آن از قبل آشنا شده، آن را هضم كرده و به اجرا رسانده است. اين شكاف بين مخاطب و هنرمند را يك نفر، دو نفر نميتوانند پر كنند بلكه يك جريان نياز است تا اين فاصله را بردارند.
بنابراين علت اين معضل به برنامههاي اجراي عمومي برميگردد؟
بايد در طول سال شاهد تداوم اجراي نمايش در سالنهاي متعدد و در شهرهاي ديگر باشيم. با اين كار ضمن تمركززدايي از مركز، باعث معرفي و تداوم يك شيوه اجرايي به شكل گسترده خواهيم بود.
سخن آخر؟
من از گروهم تشكر ميكنم كه متعهدانه يك سال با من همراه بودهاند. ما اجراي يرما را به داريوش مهرجويي تقديم ميكنيم. نسل من از او چيزهاي زيادي ياد گرفته است و خودم نگاه هنريام را مديون ايشان هستم و خيلي خوشحال ميشوم زماني كه مهرجويي از سفر خارج به ايران آمد، به ديدن كارم بيايد. اين باعث افتخار من است.
.jpg)


