رضا آشفته: سير روز در شب يا سير طولاني روز در دل شب حديث يوجين اونيل، پدر درامنويسي نوين آمريكا است؛ مردي كه در سال 1888 در نيويورك به دنيا آمد و روزهاي آغازين زندگياش با تلخكامي مواجه شد و تا پايان عمرش نيز دست از ناشادي برنداشت با آنكه به رفاه مادي و ثروت هنگفت رسيده بود.اين نمايشنامه كه در سالهاي پاياني عمر اونيل نوشته شده است، دربرگيرنده زندگي خصوصي اونيل است؛ اونيلي كه دچار سل ميشود و روانه آسايشگاه مسلولين، با مادري كه معتاد به مرفين است و برادري كه دائمالخمر و پدري كه از خست زياد ديگران را دچار رنج ميكند. اونيل در يك خانواده تئاتري به دنيا آمد و با پدر بازيگرش هفت سال اول عمرش را در سفر گذراند. هفت سال در يك مدرسه مذهبي درس خواند و پس از آن به يك مدرسه سكولار رفت. اين تضادها در دگرگوني و برهمريختگي اونيل نقش زيادي داشت. اكبر زنجانپور فاصله پنجاه و چند ساله را كه از زمان نگارش متن سير روز در شب ميگذرد، با دور ريختن ديالوگهاي طولاني و ويرايش كلمات و جملات به صحنه آورده است. او آگاه است كه مخاطب امروز به دليل قرار گرفتن در عصر ارتباطات و سرعت حوصله خود را از شنيدن آثار مطول از دست داده است و به همين دليل با ايجاز نسبي درصدد برآمده متني را براي دنياي ما قابل ديدن سازد. از همپاشيدگي خانواده، افسردگي و درونگرايي در متن و اجرا موج ميزند و بافتي نئواكسپرسيونيستي بر اجرا تحميل شده است تا همه چيز بيانگر يك دنياي غيرمعمول و نابهنجار باشد. بيماري، فاصله و گسست بين آدمها و ماديگرايي و خست موقعيت را دچار گرههاي كور و ضدعاطفي كرده است. اين نمايشنامه از سختترين متنهاي يك قرن اخير است كه اكبر زنجانپور هم سرش براي چنين موقعيتهايي درد ميكند. او به عميقبودن اجرايش اهميت ميدهد و از بيهوده شدن فضا پرهيز ميكند. اين را در تكتك اجراهايش از ايبسن، چخوف، ميلر و حالا هم اونيل اثبات كرده است. به همين منظور در نورپردازي از سايهروشنها بهره ميبرد و در طراحي صحنه به حداقلها بسنده كرده است. بازيها نيز با حوصله به دروننمايي آدمها و روابط گسسته آنها و برهمريختگيها رهنمون شدهاند. متني كه در آن يك زندگي به مدت 20 ساعت با تمام بنبستها و گرههاي عاطفي و سقوط تراژيكش به تصوير درميآيد.
به خاطر نبض هايي كه براي حقيقت مي تپند
- رضا آشفته
نمايش <سير روز در شب> نوشته يوجين اونيل با ترجمه محمود كيانوش و كارگرداني اكبر زنجانپور در تالار چهارسو هر شب ساعت 30/18 دقيقه به صحنه ميآيد. در آن گلچهره سجاديه (مري)، اكبر زنجانپور (جيمز تايرون، پدر)، سامان دارابي (ادموند)، علي تاجمير (جيمز تايرون، پسر) و فرناز جهانسوز (كاتلين، كلفت) را بازي ميكنند. ادنا زينليان (طراح لباس)، منوچهر شجاع (طراح صحنه) و كيوان ميرهادي (آهنگساز)، همكاران زنجانپور هستند. نمايش به 20 ساعت از زندگي يك خانواده آمريكايي كه در حال فروپاشي در آغاز قرن بيستم است، ميپردازد؛ يك پدر كه روزگاري هنرپيشه موفقي بوده و به مرور به دام نمايشهاي پولدرآر ميافتد و با خست به مالاندوزي مشغول ميشود بيآنكه بخواهد براي درمان بيماري همسر و امروز پسرش پولي خرج كند و حالا هر يك به نوعي بيمار و افسردهاند و با دردهاي مشترك كلنجار ميروند و با آنكه عاشقند مدام يكديگر را عذاب ميدهند.
با توجه به اينكه در ايران پس از انقلاب از آثار اونيل در اجراهاي تئاتر كمتر استقبال شده است، ميخواستيم از زبان شما بشنويم كه اين اتفاق چه دليلي ميتواند داشته باشد؟
نميدانم. من خودم به عنوان بازيگر و كارگردان در 5 متن اونيل حضور داشتهام. در نمايشهاي <روغن نهنگ> به كارگرداني عباس يوسفياني در سال 51 و <آنا كريستي> باز هم به كارگرداني عباس يوسفياني در سال 52 و <امپراتور جونز> به كارگرداني مجيد جعفري بازي كردهام و دو نمايش <گوريل پشمالو> و <سير در روز و شب> را بازي و كارگرداني كردهام.
فكر نميكنيد سختي اجراي متنهاي اونيل خود مانع از توجه زياد به آثارش در ايران شده است؟
به هر حال قصههاي اونيل خيلي تلخ است. به همين دليل كارگردان ميترسد كه تماشاگر ايراني اين نوع نمايشنامهها را دوست نداشته باشد. الان هم شرايط اجتماعي طوري شده است كه تماشاگران به تئاتر ميآيند تا بخندند. همه اينها باعث ميشود كه كمتر كسي راغب بشود تا اثري از اونيل را به صحنه ببرد.
يعني محتواي آثار باعث ميشود كه كارگردانها به سراغ اونيل نروند؟
هم محتوا و هم ساختار. به نظرم درك و دريافت شخصيتها و بنمايه آثار اونيل نيز براي همگان راحت نيست، يا از حوصله همگان خارج است. همه اينها هست. زماني كه من گوريل پشمالو را اجرا كردم، تماشاگراني را كه ميشناختم، رابطه خوبي با كار برقرار ميكردند. آدمهايي كه به لحاظ اجتماعي در شرايط سالمي به سر ميبردند نيز خيلي خوب با كار ارتباط برقرار ميكردند ولي آدمهايي بودند كه در سالن، اجراي گوريل پشمالو را پس ميزدند. شايد مقصر هم نبودند. آنها خودآگاه يا ناخودآگاه كار را دوست نداشتند.
هم تماشاگر و هم قشر منتقد و تحصيلكرده و اهل تئاتر؟
آدمهايي كه من ميشناختم، كار را دوست داشتند. برخي از شهرستانها ميآمدند و خيلي راحت با گوريل پشمالو ارتباط تنگاتنگ و سالمي برقرار ميكردند. نه اينكه از كار تعريف و تمجيد كنند و من به اين دليل بگويم با كار ارتباط برقرار ميكردند. اصلا چنين نظري ندارم. درك و دريافت اين افراد دقيقا همان بود كه من چند ماه با آن نوع تحليل كار كرده بودم و از زبان آنها ميشنيدم كه مطالب را از اجرا گرفتهاند. به هر حال آدمهايي هم هستند كه در جامعه ميگردند و نميخواهند مسووليتي را بپذيرند و هر چيزي را ميخواهند به گردن ديگري بيندازند اما متاسفانه اين افراد با كار ارتباط برقرار نكردند. ميآمدند و رديف يك مينشستند و از همان اول شروع ميكردند به مسخره كردن كار. خودم روي صحنه بودم و شاهد اين ماجراها. بله، از اين اتفاقها ميافتد.
يك نوع دشمني با شما بود؟
نه، من اسمش را حتي دشمني نميگذارم. ناخودآگاه اتفاق ميافتد. با ناخودآگاهمان بيآنكه متوجه باشيم، خيلي چيزها را پس ميزنيم. يعني با پيشزمينه قبلي به ديدن كار ميآييم. نه! اصلا قصد ندارم چنين برداشتي داشته باشم. من فرض را بر اين ميگذارم كه چنين افرادي اتفاقا آمدهاند تا با كار رابطه خوبي برقرار كنند ولي يكهو ميبينند كه كار را در ناخودآگاهشان دوست ندارند. من ريشهيابي كردهام، اين نوع افراد اصلا مشكلاتي دارند و به دليل اينكه در روزگار جواني آمدهاند كه از طريق تئاتر خيلي حرفها را بزنند و بعد يك هو درگير زدوبندهاي سريالهاي مبتذل تلويزيوني شدهاند، حالا اونيل را نميتوانند تحمل كنند، خودشان هم نميدانند. سخت بودن اونيل چنين چيزي را ايجاد ميكنند. نه! يك جور آيينه است. بدون اينكه بخواهد شعارش را بدهد، شعار ميدهد.
شما چرا از اونيل استقبال ميكنيد؟
من برخلاف نظر كارگردانان ديگر كه بنا بر سليقه روز كار ميكنند يا لااقل با سليقه تئاتريها كار ميكنند، به اين چيزها كاري ندارم. قصدم اين است كه فقط با مردم ارتباط برقرار كنم. جايي كه مردم هوشمند نبضشان براي حقيقتيابي ميتپد، با كار خيلي ارتباط منطقي و سالم برقرار ميكنند. با اين اتفاق خستگيام از تن بيرون ميرود.
بنابراين پل ارتباطي شما با مخاطب حقيقت است؟
بله، حقيقت است. من با هر نويسندهاي كه كارش را بخواهم كارگرداني يا بازي بكنم، خودم را مثل يك كودك در اختيارش ميگذارم. خيليها هستند كه ميگويند فرم كارگردانيمان اين بار با اين ايسم بخواند، حتي به من زنگ ميزنند كه من فلان كار را ميخواهم به صحنه ببرم، ديدگاهم چه باشد بهتر است؟ مگر چنين چيزي ميشود؟
ديدگاه از بيرون نميآيد؟
بله، ديدگاه يا هست يا نيست.
با درونگرايي و پيچيدگي آدمهاي اونيل چگونه كنار ميآييد؟
سعي ميكنيم تمام لحظات را پيدا كنيم. يعني هر ديالوگي كه گفته ميشود يك مفهومي پشتش است و همين جوري گفته نميشود. اگر در جايي از متن ديالوگها بلند است، ميآييم لب مطلب را بيان ميكنيم تا به تفكر نويسنده لطمهاي نخورد. در سه ماه تمرين با روزي سه، چهار ساعت كار كردن دليل حركات و بيتحركيها را پيدا ميكنيم.چرا از نقطه A به B ميرود، يا چرا نميرود؟ با دليل اين موارد را پيدا ميكنيم. همينجوري تمرين نميگذاريم كه يك روز بگذرد. واقعا همه چيز پيگيري ميشود؛ شباهتهاي نقش، بر فرض با پرسوناژ اصلي كه زن همين قصه است، يكجاهايي من شارلوت برونته را ميبينم. مطلقا هيچ ربطي به هم ندارند اما به هر حال اتفاقهايي ميافتد كه انگار آدمها زنده هستند. سعي ميكنيم با دليل ارتباط يك شخصيت با شخصيت ديگر روي صحنه را پيدا كنيم. ارتباط يك شخصيت با تاريخ زندگياش و حالا يكسري ماجرا كه ميگذرد، با دليل به هم گره ميخورد.
در اين خانواده از هم پاشيده 4 نفر هستند كه دچار نوعي درونگرايي شديدند اما كلفت، برونگرا و شوخ و شنگ است. درباره اين تفاوت بازي توضيح ميدهيد؟
كلفت آدمي است كه در اين خانه خدمت ميكند. او بيسواد است و فضول هم هست و ميخواهد از روابط اين خانواده سردربياورد. به اين خانواده سرك ميكشد. بدون اينكه بخواهم جنبه منفياش را ببينم، دارد زندگياش را ميكند و شايد سرگرمياش اين باشد كه درگيريهاي توي اين خانواده را كشف كند ولي به هر حال او شخصيت پرتحرك اين نمايش است، قرار نيست چيزي را عوض كند. اين چهار آدم حركاتشان خيلي دروني است و فكر ميكنم كه اين كلفت ميآيد تا تنوعي در صحنه ايجاد كند. او ميآيد كه زنگ تفريحي باشد. در متن اونيل اتفاقا اين كلفت هم اين حرمان را با خود دارد. من از اين صرفنظر كردم. او ميآيد و با اهل خانواده قاطي ميشود ولي بيشتر از اين جا ندارد كه بخواهيم او را زيادتر در صحنه نشان دهيم، آن وقت رابطه ارباب و نوكري از بين ميرود. او با شوخي و دادزدن تا حدي فضا را ميشكند اما به اين زنگ تفريح تا آنجايي كه ميشده خلط مبحث نشود، پرداختهايم. اين كلفت نه براي خنده بلكه براي آنكه آرامشي براي لحظاتي به تماشاگر بدهد، انتخاب و پرداخته شده است والا او در خود ماجرا هم چندان نقشي ندارد.
با چه معيارهايي و بنابر چه شرايط و اتفاقاتي اين بازيگران را انتخاب كردهايد؟
خانم سجاديه از ابتدا انتخاب اولمان بود.
چه چيزهايي در گلچهره سجاديه باعث شد براي اين نقش دعوت به كار شوند؟
درونگرايي! او انسان بسيار باسواد و با تفكر و منظمي است. او هميشه سروقت به تمرينها و اجرا آمده است. او بسيار درونگرا است. مري هم يك آدمدرونگرا است، در نتيجه يك آدم درونگرا از پس اين نقش برخواهد آمد. براي نقش پسرها خيليها آمدند و رفتند. من نميخواستم از جنس بازيهايي كه الان در تلويزيون مد شده است، استفاده كنم. الان تلويزيون روي بچهها تاثيرات مخرب گذاشته و من از همه اين داوطلبان اين دو نفر را انتخاب كردم. بچههاي بسيار درونياي هستند كه من خيلي از هر دويشان راضي هستم. تمام حواسشان به كار است.
فكر ميكنم اين دو بازيگر برگ برنده باشند در دستهاي كارگردان كه در اين نبود بازيگر مطلوب توسط شما در خدمت كار قرار گرفتهاند.
من به دنبال اين دو گشته و پيدايشان كردهام. شانسي نبوده است. سر فرصت اينها را انتخاب كردهام. براي يك نقش 10 تا 12 نفر و براي نقش ديگر حدود 20 نفر آمدهاند و رفتهاند.
اگر اين بازيگران نميآمدند، كار را به صحنه نميبرديد؟
صد درصد كار را تعطيل ميكردم ولي الان اين بچهها آمدند و كار هم به نتيجه رسيد. علي تاجمير در <سه خواهر> بازي ميكرد اما سامان دارابي را اصلا نميشناختم. او بهوسيله يكي از دوستان معرفي شد. ما آنقدر كار كرديم تا درست آن چيزي شد كه مدنظرم بود.
در سير روز در شب يك خانواده از هم پاشيده را با 4 شخصيت درب و داغان ميبينيم، چگونه از پس ارائه اين ازهم پاشيدگي موقعيت و آسيبديدگي افراد برآمديد؟
شما وقتي متن را براي بار اول، بار دوم و حتي دهمينبار ميخوانيد، اصولا خاصيت نويسندههاي بزرگ اين است كه سعي ميكنند آدم را به اشتباه بيندازند. كارگردان وظيفهاش اين است كه باهوش باشد و گول نويسنده را نخورد. چخوف، اونيل و بقيه از اين خاصيت برخوردار هستند، مخصوصا اين دو تا. 10 باري هم كه متن را بخواني، غمنامه ميبيني. اين آدمها اصلا شادي ندارند. آدمها مدام زار ميزنند و اصلا لبخند ندارند و دشمن همديگر بوده و همه با هم بد هستند. من اساس را گذاشتم بر اينكه اينها عاشق هم هستند. دانهدانه اين 4 نفر را كشف كردم. اين 4 نفر براي همديگر ميميرند و مدام با هم درگيرند. تضاد ديالوگها كه فحاشي و برخورد شديد است با پرسوناژ مقابل همديگر در اوج عشق اتفاق ميافتد. من اين را كشف كردم. براساس اين نكته كه اين آدمها عاشق همديگرند ولي به همديگر فحاشي ميكنند، آن وقت سرگشتگي آشكار ميشود. اگر اساس كار را بر پايه متن جلو ميبرديم، اجرا ديگر درنميآمد. ديگر آدمها فقط ناله ميكردند و همديگر را ميزدند. آنوقت احساس اشتباه ميشد.
اين عشق بيشتر فرو خورده است؟
بله، راستش راهي نيست. آنها نميتوانند از اين چنبره خود را نجات بدهند ولي عاشق همديگر هستند و نميدانند چرا مدام به همديگر ميپرند. اين داداش آن داداش را ميزند. ولي معذرتخواهي و گذشت دارند. بله، همه هم ميدانند كه از سر عشق همديگر را ميزنند. واقعيت زندگي هم همين است. خانوادهاي را ديدهام كه از بيرون انگار اصلا با هم دوست نيستند و گويي خيلي با هم مشكل دارند اما وقتي نزديكتر ميروي، ميبيني كه خيلي همديگر را دوست دارند. اين كار كرديم تا سرگشتگي آدم دربيايد.
اين سرگشتگي از بيرون به خانواده تزريق شده يا از درون خود آنها است؟
از هر دو حالت. هم خود زندگي و هم شرايط اقتصادي اينها در ايجاد آن تاثير داشته است. اساسا خود پدر خسيس است. او با فقر مطلق دست و پنجه نرم كرده و از آن هراس دارد. اصلا پدر به بچهها ميگويد برويد از خانه بيرون اما آنها نميروند. چون عشق مانع از اين رفتن ميشود. چرا ماندهاند؟ آدم بايد اين نكات را كشف كند. پدر به آنها پول نميدهد، مادر هم مريض است، چرا ماندهاند؟ فحش هم كه ميشنوند. ما براساس اينكه اين 4 نفر عاشق همديگر هستند، كار كرديم. اگر اينها بروند، پس اساسا نمايشنامه غلط است. پسر با 30 سال سن مريض شده است كه به پدرش ميگويد: تو بايد منو به آسايشگاه به دردنخور نفرستي. پدر ميتوانست بگويد اصلا بهمن چه! چرا پسر ميتواند حرف خود را بيان كند؟ چون ميداند كه پدرش او را دوست دارد.
كابوس پدر هميشه يك گداخانه است، همين باعث ميشود كه او خسيس بار بيايد؟
بله، مادر و پدر او از فقر مطلق مردهاند، اين كابوس معناي خسيس بودن را به جيمز تايرون پدر داده است. او از آينده ميترسد كه نكند كارش به گداخانه برسد.
عامل موفقيتش هم همين بوده است؟
اين عامل موفقيت مالياش است كه عامل شكست در بازيگرياش هم بوده است. او ميگويد كه در جواني من پيشبيني ميشد كه تبديل به يكي از بهترين بازيگران شوم ولي يك نمايشنامه پولدرآر دستم آمد و راحت خودم را سپردم به پول درآوردن. موقعي هم به خودم آمدم كه ديدم آن هنرپيشه موفق نيستم. يك آدم معمولي شدهام. موقعي كه فقر بيداد ميكند، نميگذارد بچهاي كه حتي استعدادش را داشته است، به موفقيت در آن رشته برسد. گاهي پول آرزوها را پايمال ميكند و او آنقدر پول درآورده است كه يك موقعي گذرش به گداخانه نيفتد.
آيا روياي آمريكايي هم در سير روز در شب وجود دارد؟
نه! اصلا ندارد. اتفاقا موقعي نوشته شده است كه قبل از آن همه متون طوري در آمريكا نوشته ميشدند كه در انتهايش موفقيت و پيروزي بود؛ روياي آمريكايي كه ميگفت بايد موفق بشوي. در سير روز در شب اصلا رويايي وجود ندارد. نميتواني هيچ حركتي بكني. همين آدمي كه پر از موفقيت بوده است، اگر ترس از فقر نداشت، ترقي ميكرد و به روياي آمريكايي خود ميرسيد. اما شرايط الان طور ديگري است. فاصله طبقاتي بيداد ميكند چون اين را درك ميكند كه كسي به روياهايش نميرسد. او ميگويد: من از آرزوي جاهطلبي مست بودم. تمام نمايشنامههايي كه نوشته شده بود را خواندم، خود را تعليم دادم و ساختم، خودم را از آن لهجه ايرلندي كه با منقاش از حنجره آدم جدا نميشد، خلاص كردم. آثار شكسپير را مثل كتاب مقدس مطالعه ميكرده است و خودش را سپرده بوده به جرياني كه بايد باشد ولي ترس از گداخانه نميگذارد ترقي كند.
اين به بدبيني خود اونيل برميگردد؟
نه! اين واقعبيني او است.
يعني در آن شرايط موفقيت اتفاق نميافتاده است؟
كساني موفق ميشوند كه بعضي اوقات شانس ميآورند. يا اينكه خودشان را به شرايط ميسپارند و ميروند و توي يك سري زدوبندها قرار ميگيرند. والا ا نگار همين جوري نميشود. اين بدبيني نيست، اصلا اسمش نويسنده پيامآور شكست است. قهرمانان اونيل هميشه شكست ميخورند.
اونيل بيشتر روي يك تراژدي فردي و اجتماعي تاكيد ميكند.
بله، فرديت اساسي است كه آدمي را به جهان مرتبط ميكند. اين فرديت مستحيل ميشود به جرياني كه در جهان وجود دارد و به اين دليل جيمز ميگويد كه من زمين ميخرم چون مطمئنتر است. جايي بهتر از زمين نيست و هر چه نباشد بهتر از سهامي است كه كلاهبردارها براي تصاحبش دندان تيز كردهاند. چون بورسي كه هست، غارتگر است. اصولا سيستم اين طور است. در اين جامعه اصلا عدلي نيست؛ عدل زماني معنا پيدا ميكند كه سرمايه را درست هدايت كند.
اونيل به لحاظ هنري و مالي در زندگياش آدم موفقي بوده است. جايزه پوليترز و نوبل ميگيرد و با مرگ برادر و مادر ارثيه هنگفتي به او ميرسد اما هميشه آدم ناشادي بوده است.
ممكن بود كه اونيل خيلي هم پولدار بشود ولي اينقدر هوشمند است كه اين پول، پول خوشبختي نيست. اين پول از خانواده و نوبل و اينور و آنور رسيده است و اين ربطي ندارد. تنها موفقيت، خود نوبل است. بله، او اين بدبيني را هميشه داشته كه ريشه در واقعيت داشته است چون دنبال اين نبوده كه در جشنواره و جايي به او جايزه بدهند. دنبال جايزه نبوده است. جايزه براي اين آدم شادي نياورده است. يعني چه اصلا جايزه؟ جايزه نوبل داده ميشود كه بشريت خوشبخت شود. بشريت هيچوقت خوشبخت نميشود. جذابيت انسان در اين است كه اصلا خوشبخت نيست. الان فرض را بر اين بگذاريم كه همه خوشبختند، خوشبختي را چهكار بايد بكنيم؟ من به اين اعتقاد دارم. جايزه نقل و نبات زندگي است. اساس، چيز ديگري است كه بايد به دنبال آن رفت، فلسفه و مذاهب و اديان ميآيند براي آنكه نسخهاي براي آدم بپيچند ولي چون بشر بيشمار است، نياز به آرامش و بينيازي دارد. ما هميشه با عجله روبهرو بودهايم، عجله براي رفتن به ماه، عجله براي فتح فلان كشور و... كه همه اينها ضد آرامش است. بايد به بشر گفته شود كه بينياز باشد در عين فقر. همه اين عجلهها جواب نداده و هيچيك براي بشر خوشبختي نياورده است.
آندرانيك خچوميان، نويسنده و مترجم كشورمان است كه تاكنون متنهاي زيادي را از دو زبان فارسي و ارمني به ارمني و فارسي برگردانده است و رابط ادبيات نمايشي اين دو فرهنگ و مليت است و هماينكه از او چهار كتاب تازه به بازار كتاب عرضه شده است. خانم سويج عجيب نوشته جانپاتريك آمريكايي است البته از زبان ارمني به فارسي برگردانده شده كه در سال 1950 نوشته شده است.جان پاتريك در سال 1905 به دنيا آمد و در سال 1995 خودكشي كرد. او در سال 1956 به اوج موفقيت كارياش رسيد و در همين سال برنده جايزه پوليتزر و جايزه توني شد. اين نمايشنامه را امسال نشر نيلا روانه بازار كتاب كرده است. همچنين خچوميان توسط نشر افراز سه متن ارمني را براي اهل تئاتر ترجمه كرده است. تبر نوشته آرمان وارطانيان، آرام اينجا زندگي ميكند و دروازهها هر دو متن نوشته كارين خوديكيان و آخرين دلقك و افسانه سونوريا هر دو متن نوشته ساموئل فالاتيان است. آرمان وارطانيان پيرو سبك ساموئل بكت است كه صحنه را به ميدان مبارزه گفتوگوها و در انتظار چيزي نامعلوم تبديل كرده است. دو شخصيت جالب نمايشنامه تبر، آپولولو و پيپيلولو قبلا مگس بودهاند و سپس تبديل به انسان شدهاند. اين تغيير كافكايي است كه در اينجا البته به صورت برعكس ارائه شده است، چون در اين نمايشنامه، اين انسان نيست كه به حشره تبديل ميشود، آنچنان كه در داستان كافكا اتفاق ميافتد، بلكه اين حشره است كه به انسان تبديل ميشود. آرمان وارطانيان نويسنده ارمني ساكن تركيه است كه تاكنون 17 نمايشنامه نوشته و اين متنها به زبانهاي مختلف ترجمه شدهاند. كارين خوديكيان امروز معاون وزير فرهنگ جمهوري ارمنستان است كه در سال 1957 در شهر آنل كالاك گرجستان به دنيا آمد. او فارغالتحصل رشته ادبيات از دانشگاه دولتي ايروان است. از سال 1988 به روزنامهنگاري روي آورد و در ماهنامه ادبي، فرهنگي، اجتماعي گارون، نخست به عنوان نويسنده مقالات اجتماعي و سپس به عنوان دبير بخش ادبي فعاليت داشت. وي از سال 1999 اقدام به چاپ فصلنامه دراماتورگيا كرده است كه در نوع خود در ارمنستان بينظير است. ساموئل فالاتيان نيز در سال 1950 در شهر دانازور جمهوري ارمنستان به دنيا آمده و در سال 1978 از دانشكده ادبيات دانشگاه دولتي دانازور فارغالتحصيل شده است. در پرونده كاري او علاوه بر نمايشنامهنويسي، روزنامهنگاري، عضويت در شوراي شهر، سردبيري و مديريت تئاتر دولتي هوانس آيليان شهر دانازور، ثبت شده است. براي نخستين بار از اوست كه دو متن در يك كتاب به زبان فارسي ترجمه ميشود.

بهاره رهنما در احوالپرسي با اعتماد ملي خبرهاي جالبي را مطرح كرد. اينكه او با آغاز بازيگري در سال 70، داستاننويسي را هم آغاز كرده است و اما امسال اولين مجموعهاش به نام <چهار چهارشنبه و يك كلاهگيس> توسط نشر چشمه روانه وزارت ارشاد شده تا مرحله كسب مجوز را پشت سر بگذارد و بعد مراحل چاپ و نشر را پيشروي داشته باشد. او همچنين قرار است كه در فيلم سينمايي <سنپترزبورگ> نوشته پيمان قاسمخاني و كارگرداني بهروز افخمي بازي كند، فيلمي به سبك و سياق دايره زنگي كه يك طنز اجتماعي است. بازي در تلهفيلم شاهكليد به كارگرداني سامان مقدم نيز جزو برنامههاي احتمالي او در 5 ماه پايان سال خواهد بود. بهاره رهنما كه تحصيلات تئاتري دارد، خوشحال است كه يك بار ديگر فرصتي پيدا كرده تا در اين روزها در سه نمايش حضور داشته باشد.
او الان مشغول تمرين در نمايشي به كارگرداني عليرضا كوشكجلالي است كه اين كارگردان مقيم شهر كلن آلمان است و هر از گاهي براي كار در ايران به كشورمان سفر ميكند. <خداي كشتار> آخرين متن ياسمينا رضا فرانسوي را اين گروه به همراه الهام پاوهنژاد، رحيمنوروزي و كاظم هژيرآزاد در آذرماه 87 در تالار سايه اجرا خواهند كرد. بهاره رهنما درباره اين نمايش گفت: يك نمايشنامه روانشناسانه كه با زمانه حاضر ما تناسب زيادي پيدا ميكند. آدمهايي كه تظاهر به چيزهايي ميكنند كه در واقع آن نيستند. او همچنين قرار است در يك نمايش به كارگرداني محمد حاتمي و نويسندگي ايوب آقاخاني براي بخش چشمانداز تئاتر ايران در جشنواره تئاتر فجر بازي كند. اين بازيگر در بخش مسابقه تئاتر ايران نيز در نمايش <مرد مقابل> به نويسندگي هاله مشتاقينيا و كارگرداني كتايون جهانگيري بازي خواهد كرد. اين متن را پيش از اين در مورخ 20 مهر در تالار مولوي روخواني كردهاند كه اين نمايشنامهخواني بهصورت رقابتي هرسال در اين تالار برگزار ميشود. بهاره رهنما اميدوار است كه بتواند با برنامهريزي دقيق به تمام كارهاي پيشرويش برسد، او از اينكه در تئاتر حضور دوبارهاي دارد احساس رضايت ميكند.
سالها است كه فريدون عموزادهخليلي را به عنوان نويسنده و روزنامهنگار كودكان و نوجوانان ميشناسيم. نويسندهاي مجرب و تاثيرگذار كه پس از آفتابگردان، دوچرخه و آفتابامروز هماكنون سردبير مجله چهلچراغ است اما چهره ادبي او تحتالشعاع روزنامهنگارياش قرار گرفته است و ما كمتر از آن مطلعميشويم، بهخصوص كه او براي كودكان و نوجوانان مينويسد. عموزادهخليلي در پاسخ به احوالپرسي ما خبر تازهاي براي ما دارد. از اين نويسنده قرار است كه تا يك ماه آينده توسط انتشارات كانون پرورش فكري كودكان و نوجوان يك رمان به نام <درد مشكي> براي نوجوانان منتشر شود. او درباره رمان درد مشكي ميگويد: يك رمان كه شخصيتهاي آن به ظاهر غيرانسان هستند. موجوداتي كه عمدتاً به مناسبات و ارتباطات بين انسانها اشاره ميكنند. در اين رمان سفري صورت ميگيرد كه منجر به سير و سلوك شخصيتها ميشود و اين سفر بستر رمان درد مشكي را ايجاد ميكند. در اين سفر همهچيز مانند عشق، مردانگي وناجوانمردي ديده ميشود. ما در اين سفر با كاراكترها از ايران تا هندوستان و از آنجا تا روسيه و سيبري پيش ميرويم. فريدون عموزادهخليلي امسال پس از چندسال مجموعه كتابهايي را براي كودكان و نوجوانان منتشر كرد و با كارهاي متفاوتي به دنياي ادبيات كودك و نوجوان بازگشت؛ كارهايي كه در ادبيات كودكان ايران كمسابقه است. مجموعه چهار جلدي <كلاغهاي بلوار ساعت> از او براي كودكان و نوجوانان توسط نشر افق منتشر شده است و درباره دو گروه كلاغ به نامهاي <قشنگها> و <مشنگها> است. از عموزادهخليلي درباره تجديد چاپ شدن كتابهايش پرسيدم كه در اين باره اطلاعي نداشت. اين روزها مراسم سالگرد يكي از نزديكترين دوستان او يعني قيصر امينپور است؛كسي كه تجربه سالها همكاريشان، نتايج موفقي داشت
خسرو حكيمرابط، استاد دانشگاه و نمايشنامهنويس به خاطر نگارش نمايشنامه اتاق شماره 6 و اجراي آن در سال 86 برنده جايزه كانون ملي منتقدان تئاتر ايران شد و در زمان احوالپرسي با ما متن قرائتشده در اين جشن را براي ما مجدداً خواند: سلام سلام بر شما، و سلام و سپاس بر دوستاني كه در اينجا اسمي از من بردند و افتخاري به من بخشيدند. گرچه به راستي <اين همه آوازهها از شه بود> و اگر درودي و سپاسي هست برميگردد به آن سرچشمه هميشه جوشان، چخوف نازنين، بسيار نازنين، و بعد به نازنيناني ديگر كه گرچه بر صحنه آمدند و ديده شدند اما متاسفانه ناديده انگاشته شدند. دوستان هنرمندي كه پلي شدند از زبان چخوف به زمانه ما. و من حداقل سپاسي كه ميتوانم نثار آنان كنم اشاره به نامهاي شريف آنها است؛ كاميار محبي، مازيار فيروزمند، سياوش چراغيپور، غلامحسين بهرامي، علي بيغم، پرويز بزرگي، حسن مهماني و جعفر والي. و دو نكته ديگر: 1- اگر در نمايشنامه اتاق شماره 6 لحظهاي درخشان يا قابل تأمل ديده شود، آن لحظه را مديون ناصر حسينيمهر هستم و نهتنها من بلكه گروه تئاتر 6 نيز بنياد و حضور خود را مديون ايشان است. 2- در عين حقشناسي و سپاس از دوستان كانون منتقدان، نميتوانم بگويم كه آدمي در موقعيت من و در آستانه پايان آرد خود را بيخته و آردريزش را آويخته، پس خوشتر آنكه ميدان را بر جوانان بگشاييم؛ چابكسواران از راه رسيده كه ميبايد، به تكرار ميگويم ميبايد و ميتوانند كه زبان بيزبانان زمانهخود باشند. به اين اميد. خسرو حكيمرابط خبر از برقراري گروه تئاتر 6 به سرپرستي ناصر حسينيمهر ميدهد كه براي سال آينده و به احتمال قوي ويتسك بوشنر را در تالار محراب اجرا خواهند كرد و توافقهاي اوليه بين حسينيمهر و نوشير (مدير تالار) صورت گرفته و مسائل مالي نيز برعهده مركز هنرهاي نمايشي خواهد بود. حكيمرابط نيز دراماتورژي كار را برعهده خواهد داشت. او قرار است سه فيلمنامه را به زودي آماده نشر كند و نشر قطره اولين گزينه براي چنين منظوري است. همچنين پوران درخشنده با بنياد فارابي به توافق رسيده تا فيلمنامه <طلوع در كوچه قهر و آشتي> حكيمرابط را كارگرداني كند. اين استاد دانشگاه كه نزديك 5 دهه تدريس را پشت سر گذاشته است، دوست دارد كه در صورت بودن حمايت، مجموعهاي از انتقادات مثبت و منفي به 500 تا 600 متن شركتدادهشده در نوزدهمين جشنواره بينالمللي تئاتر فجر را به منظور ارائه يك كتاب غيرمعمول نمايشنامهنويسي تبديل به كتاب كند.
اين نمايش امضاي من است - رضا آشفته
ميهمانسراي دو دنيا اثر اريك امانوئل اشميت، نمايشنامهنويس فرانسوي، سومين اثري است كه از اين نويسنده در ايران به كارگرداني سهراب سليمي به صحنه ميآيد. اجراي اين نمايش بهانهاي شد تا با سليمي درباره اين اجرا گفتوگو كنيم. فكر ميكنم مدت طولاني در انتظار اجراي عمومي ميهمانسراي دو دنيا بودهايد. من در سال 86 اين متن را براي اجراي عمومي به مركز هنرهاي نمايشي پيشنهاد دادم. پاسخ آنها اين بود كه به دليل تعميرات مجموعه تئاترشهر و بازسازي سالن اصلي، درخواستم به تعويق خواهد افتاد. من از همان ابتدا نيز سالن اصلي را مناسب براي اين اجرا ميديدم. مهرداد رايانيمخصوص به من پيشنهاد داد كه آن را در چهارسو اجرا كنم. متاسفانه در اين تالار نميشد ميهمانسراي دو دنيا را اجرا كنم. به آنها گفتم كه در صورت تغيير درخواستم، به شما اطلاع خواهم داد. به همين دليل تصميم گرفتم كه سال 86 را به سكوت بگذرانم. در سال 87 نيز قرار بر اين شد كه متني را در تالار مولوي اجرا كنم. من 3 فهرست از بازيگران را كنار گذاشتم، چون برخي از بازيگران به دليل كار سينما و تلويزيون نميتوانستند وقتشان را در اختيارم بگذارند. اما من با فهرستي تمرينها را آغاز كردم كه ميتوانستند در تئاتر حضور داشته باشند. با آنكه اين افراد جزو افراد درجه يك نيستند اما تمام سعيام بر اين بوده كه به بهترين نحو از حضور آنان استفاده كنم. حتي برخلاف آنان كه پيشنهاد ميدادند من با بازيگران مشهور سينما و تلويزيون كار را به صحنه بياورم، معتقدم كه فقط تئاتريها از عهده اين كار برميآيند و نميخواهم با دعوت از بازيگران غيرتئاتري خدشهاي به خانواده تئاتر وارد شود. حتي در فهرست سوم نيز كه دو نفر نتوانستند به دلايلي با گروه همسو شوند، عذر آنها را هم خواستم. با چه شيوهاي گروه را به اجرا نزديك كردهايد؟ معتقدم كه يك نمايشنامه روند منطقي خود را با تحليلهاي درست در حداقل زمان كمتر از 2 ماه طي نخواهد كرد. اما ما با كمتر از 30 جلسه مفيد تمرين تلاش كرديم نمايش را آماده اجرا كنيم. البته ما از قبل موسيقي را با حسين عليزاده و طراحي صحنه را خودم و پوستر و بروشور را با ابراهيم حقيقي آغاز كرده بوديم. در زمان تمرينات هم روزي 6 تا 8 ساعت صرف كرديم تا بر كمبودهاي زماني غلبه كنيم. نمايشنامه ميهمانسراي دو دنيا كار دشواري است، با آنكه در ظاهر ساده به نظر ميرسد اما در درونرفت جزو كارهاي پيچيده اشميت است. برخورد مخاطبان در روزهاي اوليه با اين كار چگونه بوده است؟ هنوز كسي مرا مورد مواخذه قرار نداده است. با توجه به فشارهاي موجود در زمان كم تمرينها، رسالت اجرايي و شكلگيري محتوا آنچه از طريق دوستان هنرمند، گروههاي خبري و منتقدان به من منتقل شده رضايتبخش است. خودتان چگونه از اين كار دفاع ميكنيد؟ اين كار امضاي من و پراهميت است. توانستهام باري به هر جهت كار نكنم و با تمام نارساييهاي احتمالي به يك اجراي مطمئن رسيدهام. از اين كار راضيام چون جوابم را از مخاطب گرفتهام. هدفتان از اجراي اين نمايش براي چه نوع مخاطبي بوده است؟ من اصولا در كارهايم از قبل با يك زاويه مشخص اثري را براي يك قشر خاص به صحنه نياوردهام. در كشورمان مخاطبان تئاتر يا از طريق مطبوعات يا از طريق نقد و بررسي ديگر مخاطبان، تئاتر مورد نظرشان را انتخاب ميكنند. من هم براي يك گروه خاصي كار نميكنم. مخاطب برايم مخاطب است و هدف از تئاتر نيز برقراري ارتباط با مخاطب است. خاستگاه مخاطب برايم از نوع نازلش نيست بلكه معتقدم بايد در طول اجرا بتوان مخاطب را با اثر همسو كرد و هدف نزول جايگاه اجرا نيست بلكه بايد مخاطب ارتقا پيدا كند البته در تئاتر بايد چنين روندي وجود داشته باشد. درباره جايگاه اريك امانوئل اشميت در دنيا و ايران توضيح ميدهيد. اولين هنرمند ايراني هستم كه به آثار اشميت حملهور شده است. البته قبلتر كوشك جلالي براساس آدابته يك داستان (موسيو ابراهيم و گلهاي قرآن) اثري از او را به صحنه آورده بود. اما من نمايشهاي خردهجنايتهاي زن و شوهري، نواي اسرارآميز و ميهمانسراي دو دنيا را تاكنون به صحنه آوردهام و در آينده نيز عشقلرزه را به صحنه خواهم آورد. توجه و باورم به اشميت فقط بنا بر نظر خودم نيست. بلكه صاحبنظران او را به عنوان يكي از پنج نويسنده بزرگ دنيا ميشناسند. درامنويس موفقي كه بر فلسفه، موسيقي و اديان شناخت دارد و سير و سلوكي در تمام دنيا براي شناخت از وضعيت انسان دارد. اشميت فقط به جامعه فرانسه نميپردازد، با آنكه اسمها فرانسوي هستند اما آثارش به تمام دنيا تعلق دارند. چنانچه امروز متنهايش به من ايراني و تماشاگران ايراني متعلق است. او دغدغهاش جذب مخاطبان گوناگون است و در آن واحد آثارش به 50 زبان زنده دنيا ترجمه ميشود. اشميت بر پايه نگاه جهانشمولانه، خلاقيت، پيگيري و دانش درام مينويسد و در جايجاي كره خاكي درامهايش به شيوهاي پويا، جستوجوگرانه و كاملا اجرايي به صحنه ميآيد. چرا در دو سه روز اول، اين نمايش مخاطب كمتري داشته است؟ متاسفانه در زمينه تئاتر اطلاعرساني جامع نداريم. به نظرم مخاطبان از طريق نقد و نظر مخاطبان ديگر جذب يك كار ميشوند. اگر روز اول 60 نفر به ديدن كار آمدند، امروز پس از گذشت هفت شبشاهد حضور 260 نفر هستم و به نظرم اين آمار بيشتر هم خواهد شد. متاسفانه در زمينه كارم خبرنگاران پيش از اجرا اطلاعرساني نكردند. برگزاري جشنواره تئاتر كودكان و نوجوانان در اصفهان باعث شده تا تعداد زيادي از آنان در تهران نباشند. زماني هم كه جلسه مطبوعاتي برگزار شد، فقط چند جوان نابلد در جلسه حضور داشتند و اصلا پرسش و انتقادي درباره كارم مطرح نكردند. با اظهار تاسف من نقد دولبه و تيزي از وضعيت خبررساني و نقد دارم. متاسفانه تلويزيون هم به تئاتر نميپردازد و همه اين عوامل دست در دست هم ميدهد تا در شبهاي اول اجراها مخاطب گستردهاي نداشته باشد. سخن آخر؟ من 40 سال سابقه و شناسنامه تئاتري دارم و با آنكه 59 سال دارم هنوز اوقات فراغتم را به تئاتر نياوردهام. از اولين اجرايم در مقام كارگردان (مدهآ) تا امروز فراز رو به جلويي را طي كردهام. نميخواهم خود را پشت الفاظ آدمهاي بزرگ پنهان كنم و معتقدم كه اشميت چيزي كمتر از شكسپير و برشت ندارد. بلكه موجوديت زمانياش قابل دركتر است و درامهايش پوياتر و اجراييتر هم هست.
داوود فتحعليبيگي براي علاقهمندان به تئاترهاي سنتي چهرهاي آشنا است. در احوالپرسي با ما از علاقهمندانش خواست تا امروز ساعت 4 و 6 بعدازظهر به تالار ماه واقع در حوزه هنري بروند. او قرار است كه در اين تالار نمايش تكنفره <دفاعيه> نوشته شهناز روستايي و با بازي زري اماد را اجرا كند؛ نمايشي كه در ارديبهشتماه امسال در اهواز و در جشنواره تك برنده بهترين متن، بازيگر زن و جايزه ويژه هيات داوران براي كارگرداني شده است. فتحعليبيگي درباره اين نمايش ميگويد: يك زن مطلقه واگويه و درددلهايش را مطرح ميكند. او ميخواهد با مردي ازدواج كند كه خانوادهاش به شدت مخالفت ميكنند و به او پيشنهاد يك ازدواج ناخواسته را ميدهند. معضلي كه امروز گريبانگير جامعه ما است. مردم خيلي فراتر از شرع عمل ميكنند. دو نفر وقتي شرعا ميخواهند با هم محرم شوند اما شرايطي به وجود ميآيد كه باعث ترس آنها ميشود و اين رابطه را تبديل به محروميتهاي پنهاني ميكند. اين نويسنده و كارگردان همچنين خبر از اجراي رپرتوار نمايش عروسكي قصه بخت داد كه از 5 آبانماه در فرهنگسراي تهران آغاز ميشود. قصه بخت، فولكلوريك است و بر پايه يك شيوه فراموش شده و مهجور به نام خمبازي اجرا ميشود. در اين شيوه عروسكگردان از خم بيرون ميآيد. در اين نمايش علي يداللهي (عروسكگردان)، مجيد فروغي (بازيگر بيرون خمره)، علي جباري (نوازنده) و مهدي صفارينژاد (دستيار كارگردان) با فتحعليبيگي همكاري ميكنند. البته هنوز مشخص نيست كه اولين اجراي آنها در كدام فرهنگسرا خواهد بود. نمايش عروسكي قصه بخت در بخش بينالمللي جشنواره تئاتر عروسكي تهران در شهريورماه امسال اجرا و برنده جايزه بهترين متن شد و نويسنده هم خود فتحعليبيگي است. اين پژوهشگر همچنين يك كتاب پژوهشي به نام مجلسهاي سياهبازي از سري مجموعه (دفتر تقليد 2) دارد كه فعلا در مرحله دريافت مجوز است و در آينده توسط انتشارات نمايش منتشر ميشود.
محمد عاقبتي، حسن باستاني، آرش عباسي، داوود فتحعليبيگي، حسن سرچاهي، عليرضا حنيفي و علي رحيمي از چهرههاي شناختهشده تئاتر كشورمان، در پنجمين دوره جشنواره تئاتر ماه شركت كردهاند. بودن و نبودن آدمهاي سرشناس است كه ميتواند بر ميزان اعتبار يك جشنواره بيفزايد. اين جشنواره از امروز 23 مهرماه تا سهشنبه آينده در تهران و تالارهاي حوزه هنري (مهر، ماه و انديشه) و سنگلج برگزار ميشود.
محمد عاقبتي سال 82 با نمايش <ميبوسمت و اشك> به قلم محمد چرمشير و بر اساس نامههاي واسلاو هاول در زندان در تئاتر ايرانزمين مطرح شد. هاول رئيسجمهور چك، نمايشنامهنويس و مبارز در دوران كمونيستي است كه نامههاي دوران زندانش در اين نمايش وضعيت انساني و بغرنجي را پيش روي تماشاگران قرار ميداد. عاقبتي پيش از اين نمايش نيز از ويليام باتلرييتز (برزخ) و ژان ژنه (كلفتها) نمايشهايي را به صحنه آورده بود اما با ميبوسمت و اشك و گرفتن جوايز بهترين نمايش، بهترين كارگرداني، بهترين بازيگر مرد و زن تبديل به چهرهاي جدي و قابل تأمل شد. متاسفانه اين نمايش به دليل مشكلاتي از اجراي عمومي بازماند و پس از آن عاقبتي فقط يك نمايش ديگر را در سال 84 اجراي عمومي كرد. امسال محمد عاقبتي فعال شده است و علاوه بر جشنواره ماه، در جشنواره بينالمللي كودك و نوجوان در اصفهان شركت كرد و در جشنواره فجر نيز حضور خواهد داشت. كساني كه به محمد عاقبتي علاقه دارند ميتوانند نمايش <تنها خدا حق دارد> را به كارگرداني او و نويسندگي محمد چرمشير روز شنبه 27 مهرماه ساعت 15/21 دقيقه در تماشاخانه مهر ببينند. همكاري عاقبتي و چرمشير براي چهارمينبار است كه مطمئنا اين بار هم اين همكاري حرف تازهاي براي گفتن خواهد داشت.حسن باستاني با نمايش سرباز روز 24 مهرماه ساعت 30/17 دقيقه در تماشاخانه مهر، حسن سرچاهي با نمايش نقل در نقل، پرده در پرده روز 25 مهرماه در تالار انديشه ساعت 20، داوود فتحعليبيگي با نمايش دفاعيه در ساعات 16 و 45/18 دقيقه در تماشاخانه ماه، عليرضا حنيفي با نمايش خاكريز شمالي روز 26 مهرماه در تالار انديشه ساعت 20، آرش عباسي با نمايش باد كه مينويسد روز 27 مهرماه در تماشاخانه مهر ساعات 16 و 45/18 دقيقه و علي رحيمي با نمايش حيرانيها ساعت 20 در تالار انديشه روز 29 مهرماه ميزبان علاقهمندان به تئاتر خواهند بود.
احمد پوري را به دليل نشر بيش از 25 ترجمه كتاب در مقام مترجم فعال و مجرب ميشناسيم اما از اين مترجم به تازگي رمان <دو قدم اينور خط> توسط نشر چشمه منتشر شده است.او طبق روال حرفهاي از نقل خلاصه رمان پرهيز ميكند اما در معرفي آن ميگويد: دو قدم اينور خط يك رمان اجتماعي و فانتزي است. فانتزي از اين جهت كه در آن زمان جابهجا ميشود. در اين رمان،هم ايران امروز و هم ايران 40 تا 50 سال پيش را ميبينيم.اين نويسنده در دهه 50 تعداد زيادي داستان كوتاه نوشته و در مجلات روشنفكري آن زمان مانند نگين و فردوسي منتشر كرده است و در اينباره معتقد است: اين آثار، با توجه به پيشرفتهاي داستاننويسي در كشورمان هرچند در زمان خود محبوب بودند، اما امروز ضعيف به نظر ميرسند. به همين دليل نميتوان آنها را مجددا منتشر كرد اما در اين سالها تعدادي داستان كوتاه نوشتهام كه از طريق وبلاگم منتشر شدهاند و شايد روزي از بين آنها گزيدهاي به صورت كتاب منتشر كنم. احمد پوري پس از داستان كوتاهنويسي، به مدت 10 سال از نوشتن دور ميشود و در اين سالها به مطالعه آثار غيرادبي و غيررمان ميپردازد و بعد با ترجمه، فعاليتهاي نوشتاري خود را آغاز ميكند. تا اينكه پس از مدتي دوباره شور نوشتن به سراغش ميآيد، و پس از چند داستان كوتاه رمان اخيرش را مينويسد. اين رمان پس از چند ماه معطلي در وزارت ارشاد مجوز نشر ميگيرد و امروز در دسترس علاقهمندان است. احمد پوري درباره اين رمان تاكيد ميكند: همه سعيام اين بوده است كه رمان دو قدم اينور خط با مخاطب وسيعي روبهرو شود و چندان با خوانندهاش كلنجار نرود بلكه قصهاي باشد كه هر مخاطب را مشغول كند. نميدانم تا چه حد در اينباره موفق بودهام و اين در طول زمان مشخص خواهد شد. اين نويسنده شور نوشتن را پس از چاپ و نشر اولين رمانش در خود تشديديافته ميبيند و رمان تازهاش را بهزودي خواهد نوشت؛ رماني مستقل از رمان اول كه ماجراي ديگري را روايت خواهد كرد.مترجم <هوا را از من بگير، خندهات را نه> اثر پابلو نرودا كه تاكنون 14 بار تجديد چاپ شده است مجموعهاي از آثار اين شاعر شيليايي را ترجمه كرده كه به نام <راستي چرا؟> توسط نشر چشمه منتشر ميشود. در اين مجموعه شعرهايي به صورت سوال مطرح ميشود.احمد پوري متولد 1332 است و در پرونده كارياش ترجمه مجموعه شعرهاي <خاطرهاي در درونم است> اثر آنا آخماتوا، <همه چيز راز است> اثر يانيس ريتسوس، <در بندر آبي چشمانت> اثر نزار قباني، <مرغ عشق ميان دندانهاي تو> اثر فدريكو گارسيا لوركا و <تو را دوست دارم چون نان و نمك> ناظم حكمت ديده ميشود. او ترجمه را با رمان <برف سياه> ميخاييل بولگاكف آغاز كرده است
متابوليك نمايشي از آتيلا پسياني و گروه بازي است و اين كار هم طبق معمول در روال كارهاي قبلي اين گروه قرار ميگيرد. در متابوليك نيز قرار نيست كه هيچ اتفاقي بر پايه منطق و داستاني با رابطه علت و معلولي پيش برود. بنابراين هر آنچه در صحنه ميبينيم، در پي ارائه يك تصوير فانتزي و تخيلي است و در يك بستر سوررئال همه چيز رنگ و بوي عجيب و غريب به خود ميگيرد. البته نشانهها و تصاويري وجود دارد كه تمام اين پراكندگيرا در يك مسير معين قرار دهد اما در عين حال پيرو يك تاويل و تفسير مشخص نيست. شايد برخي در اين رويارويي با متابوليك بتوانند بر پايه حقيقت وجودي خود، حقيقت نابي را از آن استخراج كنند. به همين دليل نيز اين نمايش به دنبال يافتن مخاطب خاصي است؛ مخاطبي كه نميخواهد بنا بر دادههاي مشخص و پيشداوري به جستوجو در يك اثر هنري بپردازد.
در متابوليك عناصر و نشانههايي از دنياي مدرن، آن هم متكي بر تكنيكهاي فضاساز به منصه ظهور ميرسد. در آن نوعي خشونت و بيرحمي موج ميزند كه همه دلالت بر معاصر بودن اين فضا ميكند. آتيلا پسياني در يك دستگاه فكري مخاطب را به چالش ميخواند تا با درگير شدن با تمام تصاوير و اپيزودهاي به هم پيوسته، خود را كنكاش كند. يعني بين دنياي بيرون و درون ارتباطي تنگاتنگ برقرار ميشود. بيروني كه دستمايه آن را انسان معاصر فراهم كرده است و اصلا تابع طبيعت محض نيست. گويي همهچيز دست در دست هم داده است تا نظم طبيعت بر هم ريخته شود و در اين وانفسا عدهاي سودجو منافع و منابع مادي خود را مجهزتر كنند. متابوليك با حاكميت صدا به ميزانسني درخور توجه ميرسد و در آن تصوير حرف اول و آخر را ميزند. مدام همهچيز تغيير ميكند و هيچ لحظهاي ثابت نيست. فركانسهاي صوتي نظم صحنه را بر هم ميريزند و قرار تماشاگر گرفته ميشود و البته نوعي تمركز باني يك ارتباط سالم فكري و انديشمند خواهد شد. متابوليك براي آنان كه تئاتر و پرفورمنس و هنر اجرايي را از يك دريچه تازه و مستقل پذيرا هستند، ديدني است.
جعفر والي، بازيگر و كارگردان به تازگي از كانادا به ايران آمده است. اين خبر باعث شد تا براي احوالپرسي به او زنگ بزنيم. او طبق معمول با خنده و شادابي درباره همه چيز صحبت ميكند. پيرمردي كه با شور و شوق تو را به شادابي واميدارد.وقتي از او ميپرسم حالا تصميم نداري كه در ايران كار تازهاي را دست بگيري، شعري از حافظ ميخواند: <چون پير شدي حافظ از ميكده بيرون شو> و ميگويد كه من را هم از دور خارج كردهاند چون پير شدهام.همچنين خبر از عدم تسويه حساب اتاق شماره 6 به كارگرداني ناصر حسينيمهر ميدهد كه در آبانماه سال گذشته در تالار مولوي اجرا شده است. در ادامه والي با آب و تاب از تيرگان ميگويد كه در كنار ساحل تورنتو با حضور 250 تا 270 هزار تماشاچي از مليتهاي مختلف برگزار شد. در اين جشن برنامههاي مختلف و متنوعي ازجمله سخنراني، گفتوگو، نمايشگاه، آواز و موسيقي، تئاتر و با حضور هنرمندان ايراني اجرا شده است. جعفر والي هم در اين جشن شاهنامهخواني كرده و داستان رستم و سهراب را به سمع و نظر علاقهمندان رسانده است. او معتقد است كه اين جشن يك برنامه فرهنگي است كه به بهترين نحو ميتواند فرهنگ معاصر و كلاسيك ايراني را به ديگران معرفي كند و تصوير درست و حقيقياي از ما به ديگران القا كند. دولت كانادا نيز از اين برنامه حمايت كرد و اميد است كه در سالهاي آينده هم شاهد برگزاري آن باشيم. در اين برنامهها از نقاشي، پيكرهسازي، فيلم، ادبيات معاصر و شعرخواني صحبت و استقبال شد. در ايام تابستان مليتهاي مختلفي كه در كانادا حضور دارند، موقعيتي مييابند تا فرهنگ خود را به ديگران معرفي كنند و هر يك كارناوالهايي را راهاندازي ميكنند تا به اين وسيله بتوانند فرهنگ خود را حفظ و نگهداري كنند؛ چنانچه در اين جشن يك مرد انگليسيزبان، داستان زال را براي همه ميخوانده است. بنا بر نظر والي اگر ما به خوبي فرهنگمان را معرفي كنيم براي همه مردم دنيا دلنشين خواهد بود.از والي درباره عباس جوانمرد و سهيل پارسا، دو كارگردان ايراني مقيم كانادا، ميپرسم. پاسخ، خوب بودن حال آنها است. جوانمرد به كار نوهداري مشغول است و سهيل پارسا هم قصد دارد كه در كشور كلمبيا برنامهاي را اجرا كند و اين روزها هم حلاج را آماده ميكند. او نيز در تيرگان يك وركشاپ برگزار كرده كه در آن جمعي از هنرجويان، شعرهاي فروغ فرخزاد را اجرا ميكردهاند.جعفر والي كه در هشتگرد ارتباط خاصي با جوانان تئاتري دارد، همچنان بر اين ارتباط و آموزش تئاتر تاكيد و از آن به عنوان يك برنامه مهم ياد ميكند كه در سفر اخيرش باز پيگير آن خواهد بود. چنانچه بچههاي گروه بهمن، متنهاي تازه خود را برايش خوانده و در اين باره گفتوگو كردهاند.
نمايش عروسكي <زمين و چرخ> كاري از زهرا صبري است كه برگرفته از حكايتي از مثنوي مولانا است. اين نمايش دربرگيرنده هفت حكايت مولانا است كه از نينامه آغاز و به حكايت موسي و شبان ختم ميشود. هسته اصلي اين نمايش حكايت موسي و شبان است و ما در آن حكايتهاي طوطي و بازرگان، طاووسي كه پرهايش را ميكند، گاوي در جزيرهاي تنها، پير چنگي، عابدي كه ساليان سال عبادت ميكرد تا شيطان به سراغش آمد و راهب چراغ به دست كه در روز به دنبال مردي ميگشت كه خشم و شهوت را كنترل كند را به صورت نمايش ميبينيم. اين نمايشها بر مبناي تصاوير اجرا ميشوند. زهرا صبري كه هميشه در آثارش دغدغهتكنيك داشته است اينبار از تكنيكها و شيوههاي متفاوت نمايش عروسكي بهرهمند ميشود تا در بافتي متنوع و فضايي پرفرازونشيب بتواند تماشاگر را با اثر بيشتر آميخته كند. يكي از تكنيكهاي كار شيوه ماروت يا تلفيق بدن انسان با بخشي از عروسك است كه در اين نمايش كاربرد جذاب و پرمعنايي دارد.
گاهي نيز عروسك، به صورت انگشتي ارائه ميشود. در مجموع از تلفيق شيوهها سعي بر آن شده كه جاذبه دراماتيك و نمايشي اثر بالا برود. البته اين تنوع نيز در نهايت ضرباهنگ اثر را تضمين ميكند تا همه چيز خارج از حوصله تماشاگر نباشد. نمايش زمين و چرخ در جشنواره تئاتر عروسكي تهران- مبارك هم با بازتاب عالي مخاطبان روبهرو شد و امروز هم با توجه به پر بودن سالن و فروش بليت ميتوان به اين بازتاب در طول اجراهاي عمومي نيز اميدوار بود. متاسفانه كارگاه نمايش نميتواند سالن مناسبي براي اجراي تئاتر عروسكي باشد به خصوص درنمايش زمين و چرخ كه بازيگران با لباس و گريم و همزمان با ورود تماشاگران به سالن انتظار تالار قشقايي مجبور به رفت و آمد هستند اما با تمام اين حرفها، اجرا ميتواند براي تماشاگرانش دلبري كند. ركسانا بهرامي، سيما ميرزاحسيني و مونا سربندي عروسكگردانان و ايفاگران نقشها هستند و صداي رضا بهبودي نيز راوي نمايشها است. جلال تهراني (طراح نور)، بابك نصيرخواه (آهنگساز)، حسامالدين باتماني (خواننده)، فريبا نورشعاعحسيني (چهرهپرداز)، زهرا صبري و فاطمه عباسي (ساخت عروسك) و داريوش محمدخاني (عكس) از همكاران ديگر اين اجرا هستند و مجموع اين عوامل دست در دست هم ميدهند تا نمايش زمين و چرخ براي تماشاگران جدي تئاتر هر شب ساعت 19 جديتر گرفته شود.
نوشتن درباره جنگ تحميلي 8 ساله رژيم بعث صدام عليه ايران، حقيقتي است غيرقابل كتمان. اين حقيقت زماني در نوشتار متجلي خواهد شد كه از خودسانسوري و سانسور پرهيز شود. در اين مدت اتفاقاتي بهوقوع پيوست كه مراجعه به هريك از اين اسناد معتبر مقاومت ملي ايرانيان، بدون چشمپوشي از فراز و نشيبهاي آن براي آيندگان قابل لمس خواهد بود. به هر تقدير مردم زبان گوياي حقيقت هستند و اگر قرار باشد كه در آثار ادبي مانند نمايشنامه، از اين مهم چشم پوشانده شود باور اين حقايق دچار شك و ترديد خواهد شد.
امسال فرصتي دست داد تا در جشنواره يازدهم تئاتر مقاومت - فتح خرمشهر تعداد زيادي نمايش ببينم كه هر يك به نوعي در پي افشاي حقايق موجود در جنگ تحميلي بودند. بهويژه دو نمايش <خرمشهر 11> به نويسندگي و كارگرداني اصغر خليلي و 14177> به نويسندگي و كارگرداني سعيد آلبوعبادي از ماهشهر كه بر پايه حقايقي تلخ و شيرين نگارش و اجرا شدند. منظور از بيان اين دو نمونه پرداختن به حقايق پيرامون جنگ تحميلي است، اگر از اين حقايق دور شويم و ازآن فاصله بگيريم، خواهناخواه از اصل موضوع فاصله ميگيريم. زماني گسست اثر هنري بهعنوان ابزاري براي افشاي يك حقيقت و خود حقيقت برداشته ميشود كه اثر هنري با اتكاي به حقيقت در پي بيان آن و ايجاد ارتباط با مخاطب خود است. اينكه چقدر تحقيقات و مردمشناسي و آگاهي نسبت به مسائل تاريخي - ولو تاريخ معاصر - در زمان نگارش و اجرا ميتواند موثر و مفيد باشد، در خرمشهر 11 نمود عيني و ملموس مييابد. او همچنين در اين بازنگري به مساله جنگ تحميلي، يا آغاز آن در خرمشهر درصدد نيست كه به دور از واقعيتهاي موجود عمل كند. به عبارت بهتر درصدد شعار دادن نيست. حتي نميتواند به صورت كاملا مستند نمايش خود را جلوهگر سازد.
اما در 1417 متن زمان آينده را مدنظر قرار داده است. اينكه در سال 1417 مردم ايران درباره جنگ تحميلي كه 50 سال از زمان آن گذشته است، چه ميگويند. نمايشنامه با نگاه بلندنظرانهاي درصدد است يك مساله و پديده امروزي را با به درازا كشيدن زمان مورد نقد و بررسي قرار دهد. ضمن نوآوري، دردهايي در نمايش 1417 مطرح ميشود كه هر يك بدون شعارگرايي قابليت اجرا را بالاتر ميبرد.
اگر به هنرمند آزادي عمل داده شود تا درباره خود و هويت خويشتن بنويسد، ديگر هيچ چيزي مانع از ارتقاي كيفي اثر نخواهد شد. نگفتنها و چشمپوشيدنها و ملاحظه كردنها مانع از بيان حقايق ميشود. وقتي همه چيز در لفافه پيچيده ميشود و ديگر چيزي عيان نباشد، مخاطب نيز در درك حقيقت دچار مشكل ميشود. حقيقت از دل برميآيد و بر دل هم مينشيند. حالا در اين وسط معاملهگريها، اگر وجود داشته باشد مانع از تحقق يك امر حقيقي خواهد شد. بالاخره روزي روزگاري تمام اين حقايق بر همگان آشكار خواهد شد و آنان كه در تحقق اين امر تلاش كردهاند در ميان مردم ماندگار خواهند شد.
درباره دفاع مقدس و جنگ تحميلي نيز تا سالهاي سال به سختي ميشد دست به قلم برد. عليرضا نادري با <پچپچههاي پشت خط نبرد>، يكي از پيشقراولان متون نمايشي مربوط به جنگ است؛ كسي كه درصدد برآمده تا حقيقيترين مطالب را در اختيار مخاطبش قرار دهد. جمشيد خانيان يكي ديگر از اين درامنويسان است كه حقايق جنگ را آنطور كه بايد آشكار ساخته است. محمد چرمشير دغدغه تكنيك را به درام جنگ تزريق كرده است. حميدرضا آذرنگ با <روزي روزگاري آبادان> و <اين كدام پنجشنبه است>، درباره جنگ آنطور كه آن را زندگي كرده، مينويسد.
محمد يعقوبي از پشت جبهه و زمان موشكباران تهران در زمستان 66 نوشته است. محمد رضاييراد در <رقصي چنين> جنگ را طور ديگري ديده است. او با نگاه فراجهاني سعي در رد كردن هرگونه جنگي دارد. عليرضا حنيفي سالها با موضوع جنگ مينويسد. <پاييز> يكي از متون نادر برهانيمرند درباره آسيبهاي جنگ تحميلي است. از اين دست نمونههاي قابل اعتنا در سالهاي گذشته داشتهايم اما همه اينها آنقدر نيست كه تمام تلخيها و شيرينيهاي جنگ 8 ساله را عيان سازد. بنابراين هنوز هم ميتوان درباره جنگ نوشت، اما با اين اميد كه دست و بال نويسنده بيشتر باز باشد تا بهتر مانور دهد. بايد به آينده بهتر اميدوار بود و از نمايشنامهنويسان ايراني خواست با فراغ بال درباره اين 8 سال بنويسند، آنوقت همه راضي خواهند شد!
شازده كوچولو شاهكار ادبي آنتوان سنت اگزوپري فرانسوي است. خلباني لطيف كه دنياي شاعرانهاش را از طريق ادبيات در اختيار مردمان جهان قرار داد. اين رمان كه بيشتر مخصوص دوره بلوغ و نوجواني است، تبديل به مديومهاي مختلف شده است. در ايران خودمان نيز پيش از منصور خلج، اصغر دشتي و ميلاني از آن نمايشهايي را به صحنه آوردهاند. منصور خلج بر آن است تا با يك دراماتورژي معتدل، در تبديل رمان به نمايش تلاش خود را در صحنه عرضه كند؛ تلاشي كه تا حد زياد وفادار به متن اگزوپري است؛ شازده كوچولويي به زمين پا ميگذارد تا دوست پيدا كند، زميني كه در آن گويي دوستي و مودت كمرنگ شده است اما شازده كوچولو نهتنها با انسانها بلكه با حيوانات و گياهان نيز موفق به برقراري ارتباط ژرف و ماندگار ميشود. طراحي صحنه امير مشهديعباسي ضمن وفاداري به متن، در ارائه يك فضاي شاد و دلپذير با اتكا به رنگهاي شاد و شيك شكل ميگيرد. اين طراحي صحنه مدام در حال تغيير است.
هر لحظه يك صحنه جديد پيش روي مخاطب است. اين درست همان چيزي است كه بچهها از آن خوششان ميآيد. تنوع رنگ و جابهجايي دكور و وسايل صحنه ضمن چشمنوازي، در ايجاد ضرباهنگ نيز دخالت موثري دارد.
اشعار افسانه شعباننژاد و آهنگهاي شهرام شادانفر نيز در خدمت يك فضاي شاد است؛ فضايي كه در آن دوستي اتفاق ميافتد و آدم و طبيعت به هم ميپيوندند تا دنياي زيبا و دلنشيني پيش رويمان قرار گيرد.منصور خلج كه دنياي كودكان و نوجوانان را خوب ميشناسد، بر آن است كه از هر عنصري در جذب مخاطبان استفاده كند. ويدئوپروجكشن نيز وسيلهاي ميشود تا در هر تابلو فضاي تازهاي با تصاوير و عكسهاي مختلف پيش روي تماشاچي قرار گيرد. فضاي كوير، تا سياره شازده كوچولو و صحنه باران كه هريك به نوعي در القاي جغرافياي نمايش نقش مهمي را بازي ميكند. بازيگران نيز در اين فضا كه در آن هدف القاي مفهوم دوستي است، با رهايي در ارائه نقشهايشان حضور پررنگي دارند و نمايش را به دور از هرگونه ادا و اطواري به سمت القاي مفاهيم و نشانههاي حقيقي از روابط انساني و طبيعت پيش ميبرند. دوستداران شازده كوچولو ميتوانند هر روز به جز يكشنبهها ساعت 18 در پارك لاله و در تالار مركز توليد تئاتر و تئاتر عروسكي كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان به تماشاي اين اثر ديدني بنشينند.
تجليل از منصور خلج، نويسنده و كارگردان تئاتر كودك و نوجوان و پژوهشگر و مترجم در جشنواره بينالمللي تئاتر كودك و نوجوانان در اصفهان انگيزهاي شد تا به سراغش برويم و او در پاسخ به احوالپرسي ما با توجه به اينكه كاري از او هماينك در پارك لاله و تالار مركز تئاتر كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان به صحنه آمده است، ابراز خرسندي كرد. بيشتر شادابي اين كارگردان به دليل به صحنه آوردن شازده كوچولوي آنتوان اگزوپري براي نوجوانان است. نوجواناني كه هيچ جايگاهي در تئاتر كشور ندارند، و به همين دليل وقت خود را پاي گيمنتها هدر ميدهند. او درباره شازده كوچولو ميگويد: من پايان آن را خوشبينانه تمام كردهام. شازده با مار دوست ميشود و همين طور با خلبان و بعد از طي طريقي كه ميكند و چيزهايي كه درمييابد، به سياره خودش برميگردد. خلبان به او ميگويد، به اميد اينكه باز همديگر را ببينيم يا ما به سياره تو بيابيم و يا تو به سياره ما. وي در اين گفتوگو يادآوري كرد كه آموزش و پرورش متولي پرداختن به هنر نوجوانان است و بايد از توليدات تئاتري براي مقطع سني حمايت كند چون اين سن و سال حساس است و از طريق تئاتر ميتوانيم نوجوانان را با هويت فرهنگي ايراني- اسلامي بيشتر آشنا كنيم. بايد از طريق هنر تئاتر و ارجاع به شاهنامه، قصههاي مولانا، ادبيات عطار، كوراوغلي، و فرهنگ قديمي براي نوجوانان الگوسازي كنيم. اگر چنين فرهنگسازي در سطح گسترده و متداولي صورت نگيرد، به اشتباه مرد عنكبوتي، هري پاتر، يا گونههاي بازيهاي رايانهاي كه پر از خشونت و روحيه ستيزهجويي و سراسر زد و خورد هستند، جايگزين فرهنگ راستين ما خواهند شد. همان طور كه در اروپا برادران گريم، لافنتن و هانس كريستين آندرسن براساس احياي فرهنگ عامه داستانهايي را براي بچهها خلق كردند، امروز نويسندگان ما هم ميتوانند بر اين اساس الگوسازي و فرهنگسازي كنند. متاسفانه امروز تئاتر كودك و نوجوانمان دمدستي، تكراري و سطحينگرانه شده است. منصور خلج از تمام علاقهمندان دعوت كرد كه حتما به ديدن شازده كوچولو بروند، چون با دنياي تازهاي آشنا ميشوند كه نظرگاهشان را نسبت به هستي تغيير خواهد داد. در اين نمايش كه هر شب ساعت 18 اجرا ميشود، بهارك توسلي، احسان مجيدي، هادي وليلو، مليكا رضي، سوده سعدايي، سحر صفرپور و علي يداللهيبازي ميكنند، اشعار آن از افسانه شعباننژاد است. امير مشهديعباس (طراح صحنه)، آزاده فرهنگيان (طراح لباس) و شهرام شايانفر (آهنگساز) از ديگر همكاران منصور خلج هستند. همچنين از منصور خلج مجموعه فرهنگ نمايشنامهنويسان جهان بهصورت دوجلدي تجديد چاپ شده است.

<آموزش پانتوميم> عنوان كتابي از مارك اشتولزنبرگ است كه با ترجمه عليرضا خمسه و براي دومينبار از طريق نشر قطره چاپ و منتشر ميشود. اين كتاب 18 سال زمان را پشت سر ميگذارد تا نشر قطره آن را براي انتشار انتخاب ميكند. عليرضا خمسه بازيگر سرشناس تئاتر، تلويزيون و سينماي ايران است و او پس از سالها هنرپيشگي در زمينه پانتوميم و مربيگري آن، اين كتاب را در اختيار تمام علاقهمندان به هنر پانتوميم قرار داده است. با او در اينباره گفتوگو كردهايم.با توجه به مقدمه كتاب درباره علت ناشناخته ماندن هنر اصيل پانتوميم در كشورمان بيشتر توضيح ميدهيد.
بديهي است كه هنر تئاتر هنر مادر تلقي ميشود. اين گفته به اين معنا است كه حتي موثرترين هنرها مانند سينما در ادامه اين هنر هستند و از تئاتر منشعب شدهاند.
متاسفانه توجه جدي مسوولان فرهنگي به اين هنر خيلي كم بوده است و انتظار ميرود كه بيش از پيش به اين هنر توجه كنند. هنر تئاتر هنر مظلومي است و اين به دليل آن است كه تحت تاثير نگرشهاي سياسي قرار گرفته است. به جاي آنكه سياست از هنر زاده شود، تصور ميشود كه هنر تحت تاثير سياست است؛ با توجه به گردشهاي سياسي اين هنر هم دچار افت و خيز ميشود. در حالي كه يكي از قديميترين هنرها با عنوان هنر تئاتر، پانتوميم است. اين هنر حدود 3 هزار سال تاريخچه دارد چون پيش از سخن گفتن بشر از طريق بيان بدن مقصود خود را بيان ميكرده است. آنچه هنر تئاتر از طريق كلام در ميان ميگذارد، پانتوميم آن را به تماشا ميگذارد. در كشور ما اين شاخه مهجور مانده و توجه جدي به آن نميشود.
شما از كي و چگونه با پانتوميم آشنا شديد؟
در سال 56 يك فستيوال به نام پانتوميم در ايران برگزار شد كه در آن از سراسر دنيا دعوت شد با هدف آموزش و نمايش. در اين دوره آدام داريوس از انگلستان، دانيل از آمريكا، پاردس از آمريكايلاتين، اسكانف و پرشين از روسيه شركت كرده بودند. من از اين فستيوال علاقهمند شدم به كار پانتوميم و آموزشهاي اوليه را از اين بزرگان آموختم.
فكر ميكنم در دورههاي ديگري نيز براي فراگيري اين هنر شركت كردهايد.
بله، من از طريق مدرسه بينالمللي مارسل مارسو در پاريس آموزشهاي بعدي را فراگرفتم. بسياري از پانتوميمكارهاي دنيا به طور مستقيم يا غيرمستقيم از شاگردان مارسو هستند، من هم از شاگردان مكتب مارسو به شمار ميآيم.
از چه سالي به آموزش پانتوميم مشغول بودهايد؟
از سال 63 تا به امروز به آموزش پانتوميم در مدارس و دانشكدههاي مختلف مشغول بودهام.
چطور شد كه اين كتاب را براي ترجمه مفيد ارزيابي كرده و در اين رابطه اقدام كرديد؟
اين هنر مهجور و ناشناخته مانده بود و فقط ناصر آقايي و سيروس شاملو كتابي در زمينه پانتوميم منتشر كرده بودند، من هم ماحصل تجربيات خود را به بهانه تجربه اين كتاب در اختيار علاقهمندان گذاشتهام، به همين دليل خودم و تعدادي از هنرجويان مدرسه هنر و ادبيات مدل اين كتاب شدهايم و عزيز ساعتي يكي از بهترين عكاسان و فيلمبرداران سينماي كشورمان وقت زيادي گذاشت تا عكسهاي اين كتاب را بگيرد. دانشجويان رشته تئاتر واحدي به نام پانتوميم دارند و اين كتاب براي اين دانشجويان ترجمه و تدوين شده است.
آيا در نبود مربي، عكسهاي متعدد اين كتاب ميتواند به خوبي علاقهمندان را با پانتوميم آشنا كند.
يكي از اشكالات عمده ما اين است كه اكثر علاقهمندان به هنر تئاتر و پانتوميم در شهرستانها هستند، آنان نه منبع مطالعاتي و نه مربي دارند و به همين دليل در مقدمه كتاب هم توضيح دادهايم كه با تعدد عكسها بتوانند مفاهيم پايهاي را ياد بگيرند.
بودن يك سيدي آموزشي از خود شما آيا نميتواند نبودن مربي را براي آموزش بهتر اين كتاب مرتفع كند.
اين فكر خوبي است اما 18 سال پيش كه من اين كتاب را ترجمه كردم، سيدي آموزشي اصلا مطرح نبود. به همين دليل امكان دارد در چاپها بعدي از سيدي آموزشي براي آموزش بهتر و راحتتر پانتوميم در سراسر كشور استفاده كنيم.
براي استفاده بهتر از كتاب چه پيشنهادي به علاقهمندان داريد؟
اين كتاب راهنماي اوليه براي آموزش پانتوميم است. در شهرستانهايي كه مربي آموزشي نيست، هنرجويان از طريق كلاسهاي يوگا و ژيمناستيك هم ميتوانند خود را آماده براي پانتوميم كنند چون اين هنر نياز به يك بدن آماده، تخيل و تمركز دارد كه در يوگا و ژيمناستيك نيز اين موارد يافت ميشود.
داستان 18 سال عقب افتادن چاپ اين كتاب را توضيح ميدهيد؟
بخشي از همكاران و دوستاني كه مسووليتهايي هم داشتند، در دوران خدمت خود در مركز هنرهاي نمايشي و حوزه هنري مانع از چاپ و نشر آن شدند چون آن را در اولويت قرار نميدادند و اين مساله به سال 72 و 73 برميگردد. در آن زمان حاجآقا زم جشنواره پانتوميم را در حوزه هنري برگزار كرد. من اين كتاب را به ايشان نشان دادم كه مورد توجهاش قرار گرفت و متاسفانه ديگر دوستان تمايلي براي چاپ آن نشان ندادند تا اينكه سال گذشته قطبالدين صادقي اين كتاب را به مهندس فياضي، مدير نشر قطره، معرفي كرد كه مورد توجه قرار گرفت و خيلي زود چاپ شد.
چطور شد كه قطبالدين صادقي از كتاب پانتوميم استقبال كرد؟
او استاد تئاتر به معناي واقعي آن است و كسي است كه براي تئاتر كشور دل ميسوزاند. قطبالدين صادقي ميداند كه هنر پانتوميم اصلا مورد توجه قرار نگرفته است و به همين دليل پيشنهاد داد اين كتاب هم در مجموعه نشر قطره خيلي سريع چاپ شود.
چه كساني ميتوانند از اين كتاب استفاده كنند؟
همه بازيگران تئاتر و سينما بايد آموزش پانتوميم ببينند. بهترين بازيگران سينما در دنيا در دورههاي آموزش پانتوميم شركت كردهاند. علاوه بر اينها دانشجويان تئاتر و تمام علاقهمندان به بازيگري بايد با پانتوميم آشنا شوند، حتي مردم عادي نيز براي برقراري ارتباطات سالم و سازنده نياز به آموزش پانتوميم دارند. مارسل مارسو ميگويد كه تمام سوءتعبيرها و سوءظنها از كلام ناشي ميشود. سكوت سرشار از ناگفتهها است. تئاتر خاموش، پانتوميم است و ما در سكوت بهتر ميتوانيم مقصود خود را بيان كنيم. بنابراين عام و خاص ميتوانند از پانتوميم استفاده بهينه داشته باشند.