تبليغاتX
آسمانه

رخشی که آدم شد

رضا آشفته: "رخش" اسب رستم پهلوان شاهنامه فردوسی حکیم است که محمد چرم شیر به رابطه این دو به شکل ویژه‌ای در نمایشنامه"روایت عاشقانه‌ای از مرگ در ماه اردیبهشت" پرداخته است.

نشان دادن یک اسب حالا فرقی هم نمی‌کند که این اسب حتما باید رخش رستم باشد، در صحنه چندان هم دور از ذهن نیست، اما آنچه در یکی از آخرین نمایشنامه‌های منتشر شده چرم‌شیر جلب توجه می کند اول رابطه‌ او با رستم است و دوم یکی شدن جایگاه رخش با سهراب و رخش با رستم است . بنابراین همین تحلیل و تفسیر است که اقتباس نمایشنامه‌نویس نوگرا و تجربه‌گرای ایرانی بیشتر جلوه‌گر می‌سازد. یعنی او نمی‌خواهد با پایبندی به متن فردوسی یا الگوپذیری از دیگران در اقتباس ادبی متن خود را بنویسد بلکه او در پی هنجار شکنی است، به عبارت بهتر چرم شیر پیشنهاد تازه‌ای را در زمینه اقتباس ارائه می‌کند.
متن"روایت عاشقانه‌ای از مرگ در ماه اردیبهشت" با تک‌گویی رخش و بعد رستم آغاز می‌شود و همین برخورد از ابتدا بیانگر ایجاد فضایی فانتزی است تا مخاطب بتواند دگردیسی‌های بعدی را آگاهانه و با چشم باز بپذیرد.
آنچه مد‌نظر محمد چرم‌شیر است، بریده‌ای از شاهنامه است. دیدار رستم و تهمینه که البته این دیدار  با تفسیری متفاوت ‌به نمایش درآمده است، چون چندان هم نمایشنامه نویس وفادار به متن فردوسی نیست بلکه می داند که چنین دیداری به وقوع پیوسته که ماحصل آن هم پسری به نام سهراب است که به دست پدرش کشته می شود. اما نویسنده ‌امروز بر آن است تا بنابر تحلیل خود این موقعیت را دگرگونه روایت کند. تهمینه به همراه مادرش ( شهربانو ) و تعدادی از بانوان در دژ سمنگان پناه آورده‌اند تا هیچ دیداری با مردان نداشته باشند. خاله تهمینه ( زن جادو ) از این رسم و آیین ضد مردانه دل کنده ‌و حالا پیش‌گویی می‌کند که پهلوانی می‌آید تا با عبور از دژ و پیوند با یکی از دختران این رسم را برهم ریزد اما شهربانو درصدد بر می‌آید که پیش از وقوع این اتفاق با کشتن رستم مانع از تحقق آن شود. نقشه شهربانو هم با اقدام به موقع رخش نقش بر آب می‌شود چون اسب شهربانو را می‌کشد و خود نیز به دست رستم فنا می‌شود. این جان فدا شدن رخش به جای رستم بار دراماتیک اثر را مضاعف می‌کند و تو وا می‌مانی که چرا باید رستم این بخش از زندگی خود را که خیلی هم مهم است، بناحق نادیده بگیرد؟
تک گویی رخش و رستم که از هم قهر کرده‌اند و به دنبال هم هستند، در جای جای متن با کلمات و دلدادگی‌های مختلف تکرار می‌شود. انگار قرار است که این بار تراژدی شکل نمادین به خود بگیرد و ما از منظری دیگر بتوانیم به روابط آدم‌ها پی ببریم. دلدادگی و مظلومیت رخش و خشونت و نامردی رستم بازگوکننده شرایط تحمیل شده بر رستم است و همین خود می‌تواند بستر را برای بازآفرینی این شخصیت‌ها در مدل‌های متفاوت با متن شاهنامه را فراهم کند.
دل کندن رخش از رستم برای دل بستن این مرد جنگ به یک زن است که اصلا طالب جنگ و خون ریزی نیست. او دوست دارد که رستم را مدام در حال جنگ و پیکار ببیند و هیچ گاه از بوی خون و خشونت دور نشود . اما گویا رستم طالب لطافت و مهر است و نمی‌خواهد هنوز هم با جنگ بیاویزد‌. این نظرگاه رابطه ‌بین رخش و رستم را به هم می‌ریزد اما قتل شهربانو که با قصاص اسب یا رخش همراه خواهد شد، به دست رستم این قصاص عملی می‌شود.
فضای متن با استیصال درونی شخصیت‌ها لبریز شده است و زن جادو با پیش‌گویی‌های خود بر این استیصال روزافزن دامن می‌زند‌. او گویا درصدد است همه ‌زنان سمنگان دژ از این دخمه ویرانگر بیرون بیایند و با دل بستن به مردان از خشونت و جنگ بکاهند. اما شهربانو که مرد خود را به واسطه گول زدن‌های خواهرش، زن جادو، از دست داده همچنان در پی انتقام از مردان است. به لحاظ روانشناسی این زن عقده‌مند است و بنابر نظریه آدلر او در پی عقده گشایی است و به همین منظور سمنگان دژ را برای پرهیز و دوری جستن از مردان برای زنان ایجاد کرده است. در این بین مردی می‌آید تا آیین تازه ای را در این حریم زنانه رسم کند. همین تفسیرهاست که متن را به روز می‌کند تا ما از دیدگاه فمنیستی یا روانشناسانه بتوانیم قرابت بیشتری با متن پیدا کنیم.
 روایت عاشقانه‌ای از مرگ در ماه اردیبهشت را نشر نی و از سری مجموعه دور تا دور دنیا منتشر کرده است‌.  

+ نوشته شده توسط رضا آشفته در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 و ساعت 4:31 PM |

تکنولوژی حرف اول را می‌زند

رضا آشفته: نمایش"هفت‌خوان رستم" به نویسندگی و کارگردانی پری صابری روایتگر گذر رستم از هفت‌خوان تا پیروزی نهایی و تبدیل به اسطوره شدن است. این نمایش برای یکبار دیدن و مرور این داستان حماسی شاهنامه خالی از لطف نیست.

متاسفانه پری صابری در این نمایش کمتر از بازیگران حرفه‌ای و گروه حرکات موزون شناخته شده بهره می‌برد، و همین مانع از بروز یک اتفاق نمایشی بایسته و شایسته می‌شود. البته حضور نقال در این اجرا مثال زدنی است، با آن که محسن میرزا علی از شهرت زیادی هم برخوردار نیست اما در این نمایش، نقالی درخشانی را پیش روی مخاطبان قرار می‌دهد که به لحاظ اجرا به نقالی مرشد ولی‌الله ترابی نزدیک است. اما این حضور در مجموع خیلی کم است. اگر بازی‌ها حذف می‌شد و ما شاهد بخش اول نبودیم؛ "هفت خوان رستم" به بهترین شکل ممکن، مخاطبان را راضی نگه می‌داشت.
این نمایش در دو بخش اجرا می‌شود. در بخش نخست وارد داستان می‌شویم و در بخش دوم که با نگاهی نمادین به آن پرداخته‌ می‌شود، "هفت خوان رستم" روایت می‌شود و در‌می‌یابیم که رستم چگونه، جهان‌ پهلوان ایران می‌شود. در این اثر بیشتر از اشعار شاهنامه استفاده شده‌ و تا جایی که ممکن است دخالتی در دیالوگ‌نویسی نشده است، البته قسمت دوم نمایش که مربوط به "هفت‌خان رستم" است، توسط محسن میرزا علی نقالی می‌شود.‌
مروری بر داستان شاهنامه
هفت خوان – دوران‌های چهارگانه‌ شاهنامه - پیدایش داستان‌های"هفت خوان رستم" و"اسفندیار" در عصر برنز (کیانیان)است. خوان به معنی سفره و هفت خوان به معنی هفت سفره (هفت سین، هفت روزِ هفته و یا هفت سیاره) است. عدد هفت در اساطیر و ادیان عددی است جادویی و در رابطه با مثلاً هفت کشور، هفت گرد، هفت اندام، هفت کوه و دیگر آمده است.
در"هفت خوان رستم" و"اسفندیار" ظاهراً هفت خوان از هفت و خان به معنی هفت منزل و گذرگاه است. رستم به منظور‌ رهایی کیکاووس از بند شاه مازندران، از هفت خوان می‌گذرد. اسفندیار هم برای آزاد کردن خواهرانش از دست ارجاسپ به توران رفته و پس از گذراندن هفت خوان آن‌ها را نجات می‌دهد.
نخستین عصر پس از پیشگفتار شاهنامه و بخش پیشدادیان (کیومرث تا طهمورث) عصر طلایی جمشیدشاه (عصر پدران و شکارچیان) است و تا ظهور ضحاک و به بند کشیدنش به دست فریدون ادامه دارد. دومین، عصر نقره (عصر مادران و برزگران) است که با فریدون و پسرانش آغاز ‌شده و تا پیدایش پهلوانان سیستانی ادامه دارد.
عصر کیانیان با کی‌قباد آغاز می‌شود. این دوران را عصر برنز (دوران پسران و یا اولادان) نام گذاری کرده‌اند.
ماجرای هفت خوان رستم در اوایل این عصر و با پادشاهی کیکاووس ادغام شده است. این عصر تا شروع دوران نیمه تاریخی عصر آهن ادامه دارد. دوران تاریخی از پادشاهی بهمن تا یزدگرد سوم است. هفت خوان اسفندیار در سفر او به توران در اواخر عصر کیانیان صورت می گیرد.
داستان هفت خوان رستم بخشی است از داستان پادشاهی کیکاووس و در شاهنامه فصلِ مستقلی به نام"هفت خوان رستم" وجود ندارد. کیکاووس، دومین پادشاه ایران در عصر برنز (کیانی) است.
رامشگری از مازندران پادشاه را به دیدن این سرزمین بهشتی دعوت و تحریک می‌کند. پس از لشکر کشیدن کیکاووس به مازندران، خود به دست دیوهای مازندران اسیر می‌شود. رستم پس از گذشتن از هفت خوان در سفر به مازندران او را از بند دیو‌ها رها می‌کند. در واقع پهلوانان سیستانی در این عصر نقش پدرانی را بازی می‌کنند که در ارتباط با قدرت‌های الهی از جمله سیمرغ هستند.
از ویژگی‌های دیگر عصر برنز آن است که پدران و پسران برای احراز مقام پادشاهی با یکدیگر در ‌ اختلافند. دخالت پهلوانان سیستانی در امور پادشاهی و همچنین کشمکش بین پدران و پسران در تمام طول این عصر ادامه پیدا می‌کند. از جمله داستان کیکاووس و پسرش سیاوش و گشتاسب و پسرش اسفندیار. مثال دردناک دیگر داستان رستم و پسرش سهراب است.
اسطوره هفت خوان رستم مربوط به نخستین پیروزی ایرانیان عهد ماد به رهبری آترادات پیشوای آماردان بر آشوریان به رهبری شانابوشو رئیس رئیسان آشوری است که از جانب آشوربانی پال به پای حصار شهر آمل آمده و در آنجا خشثریتی (کیکاوس) و همراهیانش را به محاصره گرفته بودند. در واقع روایت این پیروزی، حماسه استقلال ایرانیان و تشکیل نخستین دولت فراگیر ایران است. رستم، گرشاسپ، سام، نریمان،آخیگر (کاوه آهنگر) در واقع القاب آترادات پیشوای آماردان مازندران بوده است.
کیکاووس در دژی در مازندران اسیر است. رستم به نجاتش می‌رود و در راه از هفت بلا جان سالم به در می‌برد.
خوان اول: نبرد رخش با شیر بیشه، خوان دوم: بیابان بی آب، خوان سوم: جنگ با اژدها، خوان چهارم: زن جادو،خوان پنجم: جنگ با اولاد مرزبان، ‌خوان ششم: جنگ با ارژنگ دیو، و خوان هفتم: جنگ با دیو سفید است.  ‌
برداشت صابری
برداشت پری صابری از هفت خوان رستم یک برداشت کاملا وفادارانه است. او قرار نیست چیزی به آن بیفزاید و یا چیزی از آن کم کند. این وفاداری در برداشت دراماتیک نه تنها کمکی به اجرای صابری نمی کند که بر پیکره آن لطمه زیادی هم وارد می‌کند. برخورد نعل به نعل با یک متن حماسی و تبدیل آن به یک اثر حماسی – نمایشی به بازتابی درست ختم نمی‌شود. به همین دلیل است که در قسمت دوم نمایش با ورود نقال همه چیز از جاذبه لازم برخوردار می‌شود. اما بخش اول اصلا نمایشی نیست. چون این قسمت هنوز نمایشی نشده‌ و نمی‌تواند‌ جذاب‌ باشد. در صورتی که بخش دوم که روخوانی یا نقالی متن شاهنامه است، ابهت یک متن ادبی حماسی را در صحنه متجلی کند.
ای کاش تمام هفت خوان توسط همین شیوه نقالی اجرا می شد که دیگر ضرورتی بر حضور این همه بازیگر و گروه حرکات موزون نبود و دیگر نقطه ضعف‌ پایه ای در پیکره نمایش هفت خوان رستم دیده نمی‌شد.
کلام شاهنامه بسیار عالی است اما وظیفه درام رسیدن به پرداختی در خور صحنه است. زبان و بیان صحنه با زبان متن حماسی از زمین تا آسمان فرق دارد. اگر قرار است که وفاداری به متن شاهنامه حفظ شود، تنها راه ممکن، نقالی است. درام در طول تاریخ مسیرش ‌از حماسه جدا بوده است. حماسه در طول تاریخ به رمانس و سر آخر به رمان رسیده‌ اما درام همیشه درام بوده‌ و البته درام از کمدی و تراژدی به کمدی تراژیک رسیده است. حماسه در زمان گذشته روایت می شود اما درام هم اکنون در صحنه بازی می‌شود.
به همین خاطر هم بین روایت نقال در اجرای"هفت خوان رستم" و آنچه به نمایش در می‌آمد، بارها ناهماهنگی صورت می‌گرفت. نقال روایت ماجرای کشتن دیو سفید را هم تمام کرده بود و بازیگران از ابتدا این صحنه را بازی می‌کردند که اصلا نیازی به تکرار آن نبود، چون بازی خود نقال برای تصویر شدن این روایت کامل به نظر می‌رسید. ‌
تکنولوژی و حرف اول
تکنولوژی در"هفت خوان رستم" حرف اول را می‌زند. برای آن که شاید برخی به جای پرده‌خوانی هنوز برایشان تصویر خوانی و انیمیشن‌خوانی جا نیفتاده است. اما استفاده از این ابزار جدید به شکل ویدئو آرت و انیمیشن بسیار دلنشین بود. هر چند گاهی در آن افراط‌گرایی موج می‌زد و خیلی از تمرکز متن و اجرا می‌کاست. در عین حال پیشنهاد تازه‌ای بود تا از آن بتوان برای شرایط امروزی به عنوان یک ترفند نوین بهره لازم را برد. مردم رفته رفته معیارهای زیبایی‌شناسی‌شان تغییر می‌کند و امروز شاهد بمباران تصویر در رسانه‌های تصویری هستیم و این خود دلالت بر بهره‌مندی از ابزار و امکانات تکنولوژیک دارد. از چرایی این پدیده که بگذریم، چگونگی آن هم مهم است که به قاعده از آن استفاده شود.
در نمایش"هفت خوان رستم" تصاویر در جهت القای هفت مرحله از سختی‌های رستم به کار گرفته شده بود و عظمت تصاویر خود گویای این رنج‌ها و مشقت‌ها بود و ما به استناد همین سلوک است که می‌پذیریم او یک جهان پهلوان است. در ضمن روح حماسی اثر نیز با ارائه آن‌ها بیشتر حفظ می‌شد. اما افراط ‌در ایجاد افکت‌های تصویری کمکی به فرآیند درست و پیش برنده"هفت خوان رستم" نمی‌کرد.
تکنولوژی تصویری یا مولتی مدیا در شکل ابتدایی آن، طراحی صحنه در این نمایش را به حداقل  رسانده بود و این خود یک امتیاز برای استفاده از ابزار مدرن است.

+ نوشته شده توسط رضا آشفته در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 و ساعت 4:31 PM |

خوب و بد سنت‌ها!

رضا آشفته: نوشتن درباره موضوع زنان، آن هم با انگیزه به نقد کشاندن نوع نگاه سنتی و در عین حال دارای اشکال در نمایش"زری بانو"، بیشتر نگاه فمنیستی آن را عیان می‌کند.

در این نمایش سنت و تحجر در قالبی برگرفته از سنت‌های نمایشی که در نهایت نیز شکل و شمایل امروزی به خود گرفته، به نقد کشیده می‌شود. مردم ساده دهاتی به جای آن که با یکدیگر زندگی مسالمت‌آمیزی داشته باشند، با وضع برخی از سنن اشتباه و بی‌منطق دست و پای خود را بسته‌اند و این بار یکی از این سنت‌ها باعث و بانی نابودی و مطرود شدن برخی از بانوان مطلقه و شوهر مرده شده است.
در نمایش"زری بانو" با مردن کدخدا، مردم به دنبال آن هستند که بنا بر سنت رایج همسر آینده حلیمه(این زن شوهر مرده) را تعیین کنند. کدخدا در وصیت خود مشخص کرده که مشدی مراد، متولی امامزاده نبات صاحب مایملک و همسرش خواهد شد. در صورتی که تقریبا همه مردان آبادی دوست دارد که چنین سرنوشتی نصیب آنان شود. اما در زمان اجرای این وصیت، کدخدا جان دوباره می‌یابد. با‌ آن که مشدی مراد به سختی تن به این وصیت و ازدواج با حلیمه سپرده‌، با بازگشت دوباره کدخدا به حیات، از تمام مایملکش می‌گذرد، اما بر آن است که با حلیمه ازدواج کند. این گستاخی مشدی مراد، کدخدا را وامی‌دارد تا حشمت، یکی از نوکرانش را تحریک کند که با تفنگ دو لول او را سرجایش بنشاند. از سوی دیگر زری بانو که خود نیز از یک سرنوشت خشن و سنت غلط به جز شکست و پریشانی چیزی به ارمغان نبرده، نمی‌خواهد که سرنوشت بانوی دیگری مثل او شود.
زری بانو، حلیمه را از این ده فراری می‌دهد و خود به جای او در کلبه‌اش می‌نشیند تا روز اجرای وصیت فرا برسد؛ اما پیش از آن شایعاتی مانند عبور سایه‌ای از دیوار خانه این بانو، حکم دیگری را برایش مهیا می‌کند؛ یعنی مردم می‌پندارند که حلیمه پیش از موعد مقرر با مردی سَر و سِری پیدا کرده و امروز باید سنگسار شود. اما در زمان اجرای این حکم صریح و معلوم و پیش از انداختن اولین سنگ، همه می‌فهمند که این زری بانوست که به جای حلیمه باید جزایش دهند.
زری بانو داستان خود را روایت کرده که همین سرنوشت فعلی حلیمه بوده و این بهترین ترفند برای جلوگیر‌ی از نابودی یک زن دیگر بوده است.
نمایش شکل و شمایل امروزی دارد، چون صد در صد منطبق با قالب‌های سنتی نیست؛ اما در آن حضور آدم‌های دهاتی و بودن ترانه‌های محلی و بهره‌مندی از شیوه پرده‌خوانی و نقالی، خود بیانگر توجه خاص به سنت نمایش در کشورمان است، اما گروه کارگردانی سعی بر آن داشته تا کاملاً منطبق با سنت‌های اجرایی پیش نرود و در باطن نوعی نمایش موزیکال را در صحنه اجرا کنند. در عین حال مسئله موجود در تار و پود نمایش"زری بانو" ریشه در سنت‌های اجتماع دارد. سنتی‌هایی که به اشتباه مسیر زندگی بسیاری از آدم‌ها را ناخواسته تغییر داده و جز ویرانی و بدبختی هیچ نفع و منزلتی هم در بر نداشته‌اند.
گروه کارگردانی بر آن بوده تا در چالش با این سنت‌های غلط از ساختارهای درست نمایش‌های سنتی، بهترین بهره لازم را ببرند تا در واقع نمایشی خلق شود که خود گویای خوب و بد سنت‌های رایج در فرهنگ ما باشد. اگر نمایش‌های سنتی مانند پرده‌خوانی و نقالی، کارآیی لازم را هنوز دارند و به عنوان وسیله‌ای کارآمد می‌توانند در حل و فصل مسائل و مشکلات مردمی به کار گرفته شوند، بیانگر این نکته ظریف است که گذشته و سنت‌های فرهنگی همیشه هم غلط و دست و پا گیر نبوده‌اند، اما این گذشته نیز مبرا از سنت‌های اشتباه ‌نیست. بنابراین باید در دنیای امروز به جنگ و چالش با سنت‌های اشتباه رفت تا زمینه استقرار فرهنگ والا مهیا شود.
اما حمیدرضا آذرنگ با تمام ریزه‌کاری‌ها در زمان نگارش برای شرح و بسط دادن به وقایع و حضور پررنگ آدم‌ها، در بیان حرف و حدیث خود دچار اشکال اساسی شده است. به خصوص در صحنه خبر دادن به حلیمه که در آن جا با زری بانو مواجه می‌شوند، او از چیزهایی می‌گوید که به اصطلاح اشک‌آور است. این همان بیانیه آشکار و مستقیم است که کاملاً شعاری و سطحی می‌نماید، چون از ابتدا تا آن جا ما شاهد یک سری اتفاقات به هم پیوسته بوده‌ایم که به ضرر زن در جامعه سنتی است، اما بیان مستقیم آن دیگر کارایی خود را از دست می‌دهد و این بیان لفظی معضلات اجتماعی چیزی جز شعار نخواهد بود. در صورتی که این متن توانسته بیانیه خود را در زیر متن جاری کند و از آن جا که برخورد مدرن و درام‌پردازی نوینی بر طول و عرض نمایشنامه‌ سلطه دارد، نیازی به بیان یک نتیجه اخلاقی صریح و آشکار نیست. بلکه به نمایش گذاردن یک وضعیت بحرانی و بغرنج، خود گویای ناگفته‌های بسیاری است که هر مخاطب هوشمندی از پس درک و فهمش برخواهد آمد.
گروه کارگردانی طبق سنت رایج در نمایش‌های کمدی در ایران(سیاه بازی) بر آن شده‌اند تا با تیپ سازی بستر اتفاقات خنده‌آور را فراهم کنند و این خنده‌های بسیار در پایان آمیخته با غمی سرشار و غیرقابل کتمان خواهد شد و در‌ این جا گزندگی موضوع و نگاه به زن در یک جامعه سنتی عیان خواهد شد.
طراحی صحنه نیز با الگوپذیری از شکل و شمایل سنتی، به سمت یک طراحی صحنه امروزی سوق پیدا کرده است. در پس یک توری(پارچه) پرده‌ای از زندگی حک شده‌ که به تدریج این پرده چند قطعه می‌شود و قطعات به صحنه‌ آورده می‌شوند تا نوعی فاصله‌گذاری منطقی و عقلانی برای ارتباط بهتر و درک بیشتر ماجراها پیش روی مخاطبان قرار گیرد.
بازیگران هم انرژی زیادی گذاشته‌اند تا در القای یک فضای موزیکال و کمدی نقش‌آفرینی کنند، اما هنوز هم جای کار دارد تا انرژی بیشتری در فضا جاری شود و این گونه، تاثیر اجرا مطلوب‌تر از این‌ها شود که در اجرای جشنواره آئینی ـ سنتی دیده‌ایم.
نقش موسیقی زنده نیز برای تدارک یک نمایش موزیکال و پرتحرک غیر قابل تردید‌ است. گروه موسیقی در این اجرا حضور زنده و فعالانه‌ای دارند تا ارتباط تنگاتنگ گروه نمایش با مردم را بیشتر کنند. در ضمن موسیقی برگرفته از موسیقی محلی‌ وجود رابطه عاطفی در این فضا را تشدید می‌کند.

+ نوشته شده توسط رضا آشفته در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 و ساعت 4:28 PM |

داستان‌ها به آدمیان دانایی می‌بخشند

رضا آشفته: «و خداوند سوگند به قلم را جایز دانسته، و دروغ را گناهی بزرگ. داستان‌ها به آدمیان دانایی می‌بخشند، افسانه‌ها امید، اما دروغ‌ها پلیدی و پستی.»


در بالا سرآغاز کتاب"دعوت به روایت" نوشته اسماعیل همتی را می‌خوانیم. او در این کتاب سعی بر آن دارد که کارگاهی برای آفرینش و نگارش داستان، نمایشنامه و فیلمنامه را دایر کند.
به عبارت بهتر سه شکل متفاوت روایت با تمام ابزار و عناصر موجود در آن‌ها بررسی می‌شوند تا ضمن آگاهی یافتن مخاطب بر توانمندی‌های این سه شکل، تفاوت‌ها و تشابهات آن‌ها نیز مصداق عینی بیابد تا خواننده مسلط و آگاه شود که در تبدیل و آفرینشگری و بازخوانی مجدد باید چه تغییر و تبدیلاتی صورت گیرد و این خود زمینه‌ساز اقتباسی ادبی خواهد شد. چنانچه در یک قرن اخیر سینما به طور پیوسته شکل‌های کهن و کلاسیک ادبی(شعر حماسی، رمانس، رمان) و نمایشنامه‌ها را مدام به عنوان منبع ادبی برای ایده‌پردازی و خلاقیت سینمایی مورد بهره‌برداری قرار داده و حتی به آثار اقتباسی سوای از آثار خلق‌الساعه‌ نویسندگان، جوایزی داده است.
جایگاه نویسنده
اسماعیل همتی 54 سال دارد و سال‌هاست که در زمینه نگارش داستان، نمایشنامه و فیلمنامه فعالیت می‌کند و از پیشینه پژوهشی در زمینه ادبیات داستانی نیز برخوردار است. باید به این تجربیات و مطالعات و تالیفات، تدریس ادبیات داستانی، سینمایی و نمایشی در دوره‌های آزاد، کارشناسی و کارشناسی ارشد را نیز اضافه کرد.
بنابراین نویسنده کتاب"دعوت به روایت"، با تسلط و تجربه‌ فراوان، بر آن است تا با بهره‌گیری از تجربیات آموزش کلاسی و کارگاهی خود، براساس این نظر که"داستان، نمایشنامه، فیلمنامه و... ‌پدیده‌ای در ذهن هستند که تنها پس از"روایت" آ‌ن‌هاست که موجودیت مادی و هویت شکلی و محتوایی می‌یابند"، در یک مقدمه و هفت فصل، به بنیاد ساختارهای کلاسیک و غیرکلاسیک، عوامل، عناصر، روش‌ها و ابزارهای گوناگون"آفرینش" و"روایت" داستان، نمایشنامه و فیلمنامه پرداخته و در بخش پایانی کتاب، نمونه تمرین‌های گوناگون و تجربه شده خود را برای علاقه‌مندان پیشنهاد کرده است.
اسماعیل همتی در یادداشت نخستین خود درباره اندوخته‌ها و تجربه‌هایش‌ می‌نویسد:«مباحثی که در این کتاب می‌آید، برآیند اندوخته‌های هنگامه‌های نوشتن چند داستان، نمایشنامه‌ و فیلم‌نامه، آموخته‌های چند استاد شریف ایرانی(از جمله ابراهیم مکی، خلیل موحد دیلمقانی و فرهاد ناظرزاده کرمانی) با مطالعه داستان‌ها، نمایشنامه‌ها و فیلم‌نامه‌های گوناگون دیرین و امروزین نویسندگان ایرانی و غیر ایرانی(از جمله بهرام صادقی، محمود دولت‌آبادی و بهرام بیضایی)؛ بررسی نظریه‌ها و آموزه‌های چند نظریه‌پرداز غربی و شرقی(از جمله اثر یا ترجمه‌های رضا براهنی، ابراهیم یونسی و جمال میرصادقی)؛ و نیز تجربه‌های محدود آموزگاری‌ام در دو دانشگاه و چند موسسه آموزشی هنر و ادبیات دراماتیک است که به عنوان نوعی نظریات تجربی و کاربردی برای مخاطبان فرضی و خاص، و علاقه‌مندان به کارگاه‌های شناخت، آفرینش و روایت داستان، نمایشنامه و فیلم‌نامه تدوین شده است.
او همچنین در پیشگفتار کتاب تاکید می‌کند:«در میان هزاران داستان و افسانه که تاکنون از این آموخته‌ها، تجربه‌ها، مکاشفه‌ها، آرزوها و اندرزها ـ از واقعیت و خیال ـ ساخته شده‌اند، و درباره هر"چه" که ساخته شده‌اند، تنها آثاری توانسته‌اند در یاد مخاطب خوشایند باشند و ماندگار شوند که در"چگونه" گفتن آن"چه"ها، یعنی در نوع"روایت" آن‌ها موفق بوده‌اند.
همتی در مقدمه کتاب نیز یادآور می‌شود: روایت یکی از نخستین هنرهای ذهنی و زبان آدمیان است؛ هنری که خیلی زود به آن خو‌ گرفتند و دل بسته‌اش شدند؛ زیرا به یاری آن می‌توانستند رویدادی را که در طول روز با آن در رویارویی بوده‌اند، برای دیگران"برگویی" کنند و آنان را از چگونگی‌اش‌ آگاه سازند؛ زیرا به یاری آنان می‌توانستند آدمیان همراه و همنشین خود را ساعت‌ها سرگرم کنند؛ و حتی به یاری آن می‌توانستند خیال خود و مخاطبان خود را نیز برانگیزند.»
او در سرآغاز فصل یکم دعوت به روایت، این تعریف را کامل‌تر ارائه می‌کند:«روایت، هنر چگونگی انتقال و ارائه یک موضوع، ماجرا، سرگذشت یا داستان واقعی یا خیالی است از ذهن به مخاطب؛ براساس نوع هدف، تحلیل و نتیجه مورد نظر راوی؛ و نیز با شکل، روش و ابزار مورد نظر او.»
در طرح جلد‌ ابتکاری کتاب"دعوت به روایت"، تمام سرفصل‌ها و جزئیات هر فصل آمده است. بنابراین مخاطب خیلی راحت می‌تواند با نیم نگاهی به این طرح جلد، در چند و چون داشته‌های کتاب قرار بگیرد و در صورت نیازمندی به آن و خریداری‌اش، می‌تواند از آن به عنوان کتابی آموزشی بهره لازم را ببرد و با نگاهی به نمونه‌ها، خود نیز مشق‌های اولیه را راجع به عناصر مختلف انجام دهد، حتی از طریق ایمیل اسماعیل همتی (esmailhemati@yahoo.com) نمونه‌های خود را ارائه کند تا مورد نقد و بررسی قرار گیرد. این کتاب بهترین تعاریف و راه‌حل‌ها را برای آشنایی با روایت بیان کرده و جای بحثی باقی نمی‌‌گذارد.
"دعوت به روایت" را انتشارات آبرخ و کتاب سمنگان سمنان منتشر کرده‌اند که به قیمت 3200 تومان عرضه شده است.

+ نوشته شده توسط رضا آشفته در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 و ساعت 4:26 PM |

منطق واقع‌گرایانه

رضا آشفته: "اهل قبور" آخرین نمایش گروه تئاتر"چریکه" است. نمایشی که در ادامه دیگر آثار ارزشمند این گروه به صحنه آمده و ضمن تایید آثار قبلی، تاکید بر اثری خلاقه و قدرتمندتر می‌کند.

نمایش اهل قبور، پس از "بازی خانه"، "خیشخانه"، "پنهان خانه پنج در"، "واقعه در مجلس سودابه‌خوانی"، "رژیستورها نمی‌میرند"، "مضحکه شبیه قتل"، "تیاتر اجباری"، "تکیه ملت"، "همسایه آقا" و "بیداری خانه نسوان"، دهمین اثر نمایشی حسین کیانی محسوب می‌شود. بنابر نظر بهزاد صدیقی‌:‌« دست‌مایه قرار دادن رویدادهای مهم و بزرگ دوران گذشته، یکی از موضوعاتی است که نمایشنامه‌نویسان می‌توانند برای نگارش اثر خویش از آن بهره‌مند شوند. حسین کیانی از نمایشنامه‌نویسان و کارگردانان جوان سال‌های اخیر در اغلب آثارش چنین رویدادهایی را دست‌مایه کار خود قرار می‌دهد و آثار خویش را با زبان همان دوران گذشته می‌نویسد و به صحنه می‌آورد. "پنهان‌خانه پنج‌ در"، "مضحکه شبیه قتل"، "تیاتر اجباری"، "تکیه ملت"، "رژیسورها نمی‌میرند"، "مضحکه شبیه قتل" همگی بر اساس رویدادی تاریخی و با در هم‌آمیزی ذهنیت نویسنده تبدیل به اثری نمایشی شده‌اند. در واقع گروه تئاتر"چریکه" به سرپرستی حسین کیانی، با رجوع به تاریخ و با استفاده از زبان دوران قاجار و دوره پهلوی اول بر اساس شیوه‌های نمایش‌های ایرانی، مسائل امروزی را در لفافه طنز و استعاره به تصاویر نمایشی بدل می‌سازد که حاصل آن از سال 76 به بعد نمایش‌های نام‌برده فوق است.»
البته حسین کیانی با"همسایه آقا" از فضای تاریخی ایران برای نخستین بار فاصله گرفت اما برای دومین بار با"اهل قبور" از آن فضا دور می‌شود و این خود نشان می‌دهد که یک گروه تئاتر بنابر شرایط و ایده‌آل‌های موجود اجرایی گاهی نیاز به تغییر و تنوع دارد و شاید این گونه بتوانند ارتباط خوشایندتری با مخاطبان خود برقرار کنند. ‌
فرامرزی شدن اهل قبور
حسین کیانی با "اهل قبور" اثبات می‌کند که یکی از زیباترین آثار رئالیستی ایران را خلق کرده است. او پیش از این در نمایش خود با زبان و شیوه‌ای متفاوت و در گذر از دوره تاریخی قاجار و پهلوی بر آن بود تا آثاری در خور تامل صحنه خلق کند. اما این بار پا را از آن تاریخ و سبک و سیاق بیرون گذاشته تا چیزی بگوید که در خور زمانه حاضر باشد. نه این که آن‌ها در خور امروز نبودند بلکه زمان"اهل قبور" موکدا و آشکارا تنه به مسائل امروز می‌زند.
دشمن احتمالی پس از جنگ، سوژه درخوری است و این سوژه زمانی جالب‌تر و برازنده‌تر می‌شود که با توهمی بیهوده دمخور می‌شود. یعنی داستان از این قرار است که یک عده بنابر رای چند کارفرمای ناشناس – از نظر تماشاگر – درصدد هستند تا 20 هزار قبر را برای دشمنان احتمالی در جنگ بعدی حفر کنند. آن‌ها یک سال وقت می‌گذارند تا موفق به این کار شوند و حتا 23 هزار قبر حفر می‌کنند اما کارفرماها یکی پس از دیگری شرط و شروطی را وضع کرده‌اند که آن‌ها به حق و حقوقشان نرسند. آخرین کارفرما هم اعلام می‌کند تا جنگی درنگیرد و دشمنی در قبرها دفن نشود، از پول خبری نیست.
کیانی بر آن است تا با منطقی واقع‌گرایانه به معضلی بزرگ که از جهل و نادانی ریشه گرفته به حرص و طمع انسانی بپردازد و آن را به سخره بگیرد که وقتی آدمی راه به انحراف می‌رود با بیهودگی و درجا زدن و بطلان مواجه خواهد شد. اینان هم که دستشان از پول کوتاه می‌شود، به فکر می‌افتند که هر جور شده، قبرها را بفروشند. بی‌خبر از این که لطیف خارشتری از راه می‌رسد که قبرها را بخرد اما او اجیرکرده طلبکارها در می‌آید تا آن‌ها را کت بسته تحویل بدهد. لطیف از طوطی خوشش می‌آید. او دختر خوانده بی بی خاقان – مادر ولی‌شاه و معمار هانی - است و برای همه آب و نان آماده می‌کند و محل زندگی را رفت و روب. آیت پسر ولی‌شاه عاشق و دلباخته طوطی است و حالا پی نخود سیاه فرستاده می‌شود تا طوطی را به لطیف بدهند. همه از کرده خود بعد از مرگ بی بی خاقان دچار پشیمانی می‌شوند و در قبر می‌خوابند و سر آخر خود را سر در گم می‌کنند. اما لطیف مرد است و نمی خواهد دلباخته یکی دیگر را به اسیری بگیرد پس طوطی را برای آیت بر می‌گرداند.
منطق نمایش یک داستان اجتماعی را یدک می‌کشد. فقر و جهل آدم‌ها باعث بهره کشی آنان توسط استثمارگران می‌شود. اما در ادامه در‌می‌یابیم که نتیجه اخلاقی و فراتر از آن یک نگاه عارفانه بر فضا حاکم می‌شود. این در هم تنیدگی محتوا شکل را در درام قوی‌تر و مستحکم‌تر جلوه می‌دهد. با آن که نام و نشانه‌ها با تاکید بر فرهنگ و جغرافیا، ایرانی است اما این متن در برگیرنده شرایط و موقعیتی جهان شمول است. به دور از نام آیت، طوطی، معمار هانی و مسلم و صفدرو ...، تمام وقایع بنابر خاستگاه شرخواهانه آدمی رقم می‌خورد که در هر کجای دنیا ما‌به‌ازای بیرونی دارد. یعنی فقر و جهل در هر کشوری باعث می شود که سوءاستفاده از دیگران ابعادی گسترده بیابد چون دانایی مانع از تحقق هر امر غیر طبیعی و در عین حال ضد انسانی می‌شود. بنابراین می‌توان با استناد به چنین نمونه‌هایی راه  را برای خروج از فضای داخلی باز کرد و همین خود باعث تولیدات فرامرزی خواهد شد.
در سال 79 زمانی که محسن علیخانی نمایشنامه"سعادت لرزان مردمان تیره روز" علیرضا نادری را در جشنواره تئاتر فجر اجرا کرد، و از قضا اکبر رادی هم داور آن جشنواره بود، بنابر نظر رادی، نادری"میلر تئاتر ایران" نام گرفت. پس از آن، تا امروز آثار قدرتمندی با شیوه رئالیسم در ایران ندیدیم تا"اهل قبور" به صحنه آمد که در نوع خود گواهی دهنده یک اثر ارزشمند است. متنی که از گستردگی معنا برخوردار است و در هر جایی که به صحنه برود، با ارتباط فراگیر مخاطبان روبرو می‌شود. مسائلی در اهل قبور آن هم تلطیف شده با زبان طنز بیان می‌شود که معنا و ارزشمندی خاصی دارد. اگر آدم‌های نادان"اهل قبور" طوطی را نمی‌فروختند، این درام شکل نمی‌گرفت و ناگفته‌های بسیاری در خود نمی‌انباشت. زیبایی اثر هم به همین آدم فروشی بر می‌گردد. سر آخر آن‌ها خود را تنبیه می کند چون نمی‌توانند خودشان را از بند دردهای درونی خود را برهانند. هر چند از بند طلبکاران و لطیف به ظاهر رها شده‌اند. این موقعیت تراژدی-کمدی است و از ابزورد تاثیر گرفته است. به همین خاطر شکل پردازی در اثر، ارزشمندی و زیبایی شناسی آن را بالاتر می‌برد.
نمایش"اهل قبور" از بازی‌های منطقی و قابل لمسی برخوردار است و مجموع بازیگران توانمندی خود را در صحنه بروز می‌دهند. فریده سپاه منصور (بی بی خاقان)، الهام پاوه نژاد (سمرقند)، سیامک صفری (‌معمار هانی‌)، شهرام حقیقت دوست (‌مسلم‌)، مهدی پاکدل (لطیف)، امیررضا دلاوری (صفدر)، حمیدرضا آذرنگ (ولیشاه)، رؤیا میرعلمی (طوطی) و علیرضا محمدی (آیت). بازیگران اهل قبور متکی به نقش‌های خود هستند تا واقعیت بخشی از آدم‌های طبقه فرودست را به نمایش بگذارند. طراحی صجنه منوچهر شجاع و طراحی لباس پریدخت عابدین‌نژاد هم در همراه شدن با مابقی عناصر صحنه سعی بر آن دارند که فضایی کاملا واقع گرایانه‌‌ را پیش روی مخاطبان قرار دهند. ‌‌
بیداری خانه‌‌ نسوان‌
‌‌طرح این نمایش با خواندن جلد سوم کتاب ادبیات نمایشی در ایران، اثر استاد جمشید ملک‌پور، به ذهن حسین کیانی متبادر شده‌است. داستان این نمایشنامه درباره مشکلات یک زن درام‌نویس است و مسائل این زن برخاسته از تخیلات نویسنده است. کیانی در آثار قبلی‌اش هم به نوعی به مسائل مربوط به زنان پرداخته بود و در این نمایش هم از زاویه دیگری این مسائل را بررسی می‌کند.
مهدی میرمحمدی درباره"بیداری خانه نسوان" می‌نویسد:‌‌«بیداری خانه نسوان» همان بود که از حسین کیانی انتظارش را داشتیم. همان فضاهای مورد علاقه و آشنای کیانی که به لحاظ زمانی، داستان آن در دوران قاجار یا آغاز دوران پهلوی می‌گذرد. در میان نمایشنامه‌نویسانی که از دهه 70 کار خود را آغاز کردند کیانی بیش از همه بر یک گونه‌نویسی تاکید داشته است. او تنها در تجربه پیشین خود، نمایشنامه‌«همسایه آقا» از فضای آشنای خود فاصله گرفت و به امروز آمد که البته آنچنان که در فضاهای مورد علاقه خود تبحر دارد، توانا نشان نداد. «بیداری خانه نسوان» بعد از «همسایه آقا» بازگشت کیانی به فضاهای مورد علاقه خود است که گوشه چشمی هم به اتفاقات تاریخی دارد. این بازگشت به گذشته و بررسی امروز در آیینه دیروز در تئاتر ما یک رسم و عادت است.»
ایثار ابومحبوب درباره این نمایش می‌نویسد: « با وجود ضعف آشکار در کارگردانی، طراحی و برخی بازی‌ها. آنچه در آن هنگام خوشایند مخاطب افتاد، موضوع نمایش بود. نمایش درباره زنانی بود که در دورانی درخشان مبارزات تجددخواهانه همزمان برای دو چیز سرگرم دو مبارزه‌اند؛ زن بودن به معنای غیرسنتی آن و نمایشنامه‌نویس بودن. در واقع درست زمانی که اهالی تئاتر با احساس ستمدیدگی دست و پنجه نرم می‌کردند، حسین کیانی سعی کرد یادآوری کند که ستم بر تئاتر در ایران همزمان با خود تئاتر تولد یافت. از آنجا که اصولاً تحت شرایطی که فشار را تحمل می‌کنیم از آن که ما را مظلوم قلمداد کنند، لذت می بریم و آن را همدردی و مرهم تلقی می‌کنیم. تماشاگر تئاتری هم احساس می‌کرد نمایش کیانی مرهمی است که فعلاً غنیمت است. از سوی دیگر نمایش به گونه‌ای ملودراماتیک به وضعیت اقلیتی زن در جامعه می‌پرداخت و در این مورد رویکرد مشخصی داشت. زن و تئاتر در روایت حسین کیانی از تاریخ ایران، هر دو در جامعه فرودست و ستمدیده محسوب می‌شوند و این موضوع برای مخاطب جسورانه و نوستالژی برانگیز بود. ملودرام بودن برای یک نمایش ضعف نیست. آنچه برای نمایش کیانی یک ضعف به شمار می‌رفت، رقت ملودرام در برخی از بخش‌های نمایشنامه بود. گاه به نظر می‌رسید اتفاق دیگر رخ داده است و باید اتفاق و کنش بعدی فوراً رخ دهد، به ویژه در نیمه دوم نمایش و باز هم به ویژه در نقطه اوج. اما انگار کیانی نمی‌توانست بر وسوسه این که شعارهایش را درست در همان لحظات بر زبان شخصیت‌ها جاری سازد، غلبه کند.»
نیما قاسمی درباره این نمایش می‌نویسد:«‌اطلاعات دردناکی از ضرب و شتم هواداران حضور زن در تئاتر در ضمن نمایش به تماشاگر داده می‌شود. اما نباید تصور کرد که‌"بیداری خانه‌ نسوان"، نمایشی‌ است که پیام خود را مستقیم بر زبان بازیگران گذارده و به تماشاگر منتقل می‌کند. اگرچه راقم این سطور متخصص هنر تئاتر نیست، اما به عنوان یک تماشاگر عادی نمایش را از این انتقاد احتمالی مبرا می‌داند. "بیداری خانه‌ نسوان" نمایش جذابی‌ است که به تبع این که حکایت تلخ "زن بودن" را در گوشه‌ای از حیات اجتماعی این مردم بازگو می‌کند، یک سوگنامه (تراژدی) است و در عین حال مرهون گفت‌وگو‌های زیبا و طنزآمیز و بازی جالب بازیگران‌اش، یک کمدی‌ست. به‌راستی در چه قالب دیگری جز آنچه آمیزه‌ای از "بغض" و "نیشخند" است می‌توان راوی داستان پر ماجرای زن بودن در این مرز و بوم بود؟
پیام آن است که مشکل زن این یا آن ساختار سیاسی نیست، که قصه در دوران پهلوی می‌گذرد. بلکه مشکل، چنانکه جایی از زبان مدحت بیان می‌شود، تلقی خود مردم است از زن و نقشی که زن می‌تواند در اجتماع به عهده داشته‌باشد. و در این تلقی زشت، صد افسوس، که توفیری میان روشنفکر و جاهل و ارتشی و مال‌دار و زمام‌دار نیست! جاهل اگر با کارد می‌زند، برادر تهدید می‌کند، پدر فریاد می‌کشد، مادر بخشایش از خدا می‌طلبد و روشنفکر، تحصیلات‌اش را به رخ می‌کشد.»‌
تکیه دولت
بهزاد صدیقی در نقد خود بر نمایش"تکیه دولت" می‌نویسد:‌«‌نمایش تکیه ملت، داستان دو گروه تعزیه‌گردان در دوره ناصرالدین شاه است که هر یک بر سر برپایی تعزیه در"تکیه دولت" به رقابت می‌پردازند. میرزا غراب و بلبل میرزا به عنوان سرپرست این دو گروه از دو زن به نام غزی و لطافت می‌خواهند تا به عنوان مجلس گرم‌کن تعزیه‌شان، آنها را یاری دهند. تکیه دولت با دعواها و کشمکش‌های آن‌ها رو به ویرانی می‌رود و از همین رو، غزی و لطافت، دو پیردختر (خل و چل!) تصمیم به بر پایی تعزیه خود در تکیه ملت و نه تکیه دولت می‌گیرند؛ تکیه ملتی که حاصل فکر و تلاش آن‌هاست بر پا می‌شود. اما هرگز در آن تعزیه‌ای اجرا نمی‌شود.
حسین کیانی و گروهش برای به نمایش در آوردن این موضوع، که بر بستری تاریخی استوار است، می‌کوشند مخاطبان امروز را نسبت به آنچه که بر تکیه دولت رفته است و پیشینیان مسبب آن بوده‌اند، آگاه سازد. در واقع روایت کیانی از چگونگی برپایی تکیه دولت و ویرانی آن، سوء استفاده‌هایی که از این تکیه توسط افراد خاص برای کسب‌ درآمد بیشتر صورت می‌گرفته، روایتی تلخ است که با طنزی گزنده تصویر می‌شود. او با بهره‌گیری از فرهنگ عامیانه و زبان کوچه و بازار آن دوره می‌کوشد روایت خویش را با همه تلخی‌هایش و توأم با جذابیت‌های تصویری و اجرایی به نمایش در آورد. آهنگین بودن و موزون بودن کلام و کاربرد آن از مهم‌ترین ویژگی‌های بیانی شخصیت‌های نمایش است که هر یک بر اساس و فراخور شخصیت و منش خاص خویش، کلمات و عبارات خاص خود را به کار می‌برند. بهره‌گیری از این زبان به نوعی سبب می‌شود تا هر چه داستان نمایش جلوتر می‌رود، شخصیت‌پردازی آدم‌ها کامل‌تر ‌شود و هر چه از زمان اجرای اثر می‌گذرد، تماشاگر به هم‌ذات‌پنداری بیشتری با آن‌ها می‌پردازد و کلی‍ّت ماجرا برایش باورپذیرتر و ملموس‌تر و البته تلخ‌تر از لحظات قبل می‌‌شود.»‌
همسایه آقا‌
"همسایه آقا" درباره یک خانواده است که در جوار یک امامزاده زندگی می‌کنند. مادر این خانواده که زنی مومن است آرزو دارد که یکی از پسرانش شهید شود. این پسران نه تنها مادر را به آرزویش نمی‌رسانند بلکه یکی از آنها اعدام می‌شود، دیگری خودکشی می‌کند و دو تن دیگر در نزاعی کشته می‌شوند و تنها دختر خانواده است که با پاکی و معصومیت عاشق حقیقی معنویت است و رستگار می‌شود.
این نمایش با حضور بازیگرانی چون فریده سپاه‌منصور، سیامک صفری، شهرام حقیقت‌دوست، امیررضا دلاوری، رویا میرعلمی، مهدی پاکدل و هومن سیدی در سال 1385 در تالار چهارسو مجموعه تئاترشهر ‌روی صحنه رفت.

+ نوشته شده توسط رضا آشفته در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 و ساعت 4:25 PM |

جوانان پر شور مینابی!

رضا آشفته: میناب یا همان شهر قدیمی آنامیس در استان هرمزگان، ششمین جشنواره تئاتر فردا را ‌مرداد ماه امسال برگزار کرد. این جشنواره برای نخستین بار به صورت استانی برگزار شد.

35 متن به دبیرخانه جشنواره ارسال شده بود که از این بین 19 متن بازخوانی شد و 7 نمایش برای بخش مسابقه و 2 نمایش نیز برای بخش جنبی انتخاب شدند.
شهرهای میناب، بندرعباس و هرمز گروه‌های فعال خود را به این جشنواره راه داده بودند.
میناب جوانان پرشور و مستعدی دارد که اگر آموزش‌های لازم در زمینه موسیقی و تئاتر به آنان ارائه شود، می‌توان به آینده بهتر فرهنگ و هنرش‌ امیدوار شد. این شهر از سال 41 با تلاش‌های ابراهیم زارعی، علی رضاعی و حسین احمدی‌نسب در گروه پتروک تئاتر فعال شده است. بعدها علی زارعی با فوت مرحوم ابراهیم زارعی سرپرستی و کارگردانی گروه پتروک را از سال 75 به عهده گرفت.
این در حالی است که متاسفانه نبود‌ آموزش‌های ابتدایی جوانان علاقه‌مند به تئاتر را به بی‌راهه می‌کشاند و هر یک از آنان بنا بر سلایق شخصی سعی بر آن دارند که خودی نشان دهند. این نیروی خلاقه در هم‌آمیزی با آموزش صحیح به مدارج عالیه ختم خواهد شد. در غیر این صورت همه چیز رنگ و بویی ناپایدار به خود خواهد گرفت. استقرار و دوام و بقای یک هنر علاوه بر تامین امکانات و بودجه کافی، نیاز به آموزش‌های مقدماتی، متوسط و عالی دارد.
من به اتفاق علیرضا درویش‌نژاد، بازیگر و کارگردان از تهران برای داوری ششمین جشنواره استانی تئاتر فردا دعوت شده بودیم که در آن جا علی زارعی به عنوان داور استانی ما را در قضاوت همراهی کرد.
وقتی مهتاب قرص نان می‌شود
نمایش"وقتی مهتاب قرص نان می‌شود" نوشته ابراهیم پشت کوهی و به کارگردانی نسرین صابری درباره ایثار و فقر بود. نگهبان کارخانه شیلات بدون همسر و دارای 2 فرزند است، اما همین مرد ظرفیت بالقوه‌ای دارد تا با یک آتش‌سوزی به نجات دیگران بپردازد و خود نیز گرفتا‌ر مرگ شود.
نمایش، زبان و بیان ساده‌ای دارد. پسر بچه و دختر بچه از فقر می‌گویند و با این وجود پسر بچه پدر خود را راضی می‌کند که تنها هدیه موجود در خانه را که شامل یک دست استکان است، به مناسبت روز معلم به مدرسه ببرد. معلم هم با خشم این استکان‌ها را بر زمین می‌کوبد و آن‌ها را خرد می‌کند. این لحظات حتی به شکل روایی نیز دردانگیز می‌نماید. این نمایش در بخش جنبی جشنواره به نمایش درآمد و در عین حال با استقبال تماشاگران روبه‌رو شد.
یادداشت‌های یک دیوانه
"یادداشت‌های یک دیوانه" همان تک گویی مشهور نیکلای گوگول روسی است که با کمترین فکر خلاقه و اجرایی با کارگردانی و بازی کامران گیلان‌نژاد اجرا شد. این نمایش نیز با وجود بازی‌های روان‌تر و در عین حال پرهیز از تقطیع‌های نوری می‌توانست به ارتباطی سهل‌تر با تماشاگر سوق پیدا کند. متاسفانه نوع ایفای نقش بازیگر در یکنواختی حس‌ها مانع از تحقق ارتباط‌ دراماتیک می‌شد.
درون پیراهن یحیی
نمایش"درون پیراهن یحیی" از نوشته‌های جمشید خانیان، درباره رزمنده‌ای است که پس از بازگشت از جنگ هنوز در عوالم جبهه و شهادت به سر می‌برد. او نمی‌خواهد خود را جدای از رزمندگانی بداند که جان خود را در جبهه فدا کرده‌اند. اما ماما زار بر آن است که با درمان کردن یحیی او را از اهل هوا برهاند و به زندگی معمولش بکشاند. یحیی که غرق در عوالم شدید است، خود را همچنان با خاطراتش سرگرم کرده است.
احمد رنجبرنیا در مقام کارگردان و بازیگر نقش اول، بر آن است تا یک اجرای به ظاهر رئالیستی را به نمایش درآورد با آن که فضای درونی متن چیز دیگری را عیان می‌کند. بنابراین در پس زمینه، اکسپرسیون شدید القا می‌شود که این با نحوه بازی و حضور بازیگر ممکن می‌نماید. طراحی صحنه نیز در استقرار یک محیط واقع‌گرا در همان خط رئالیستی جلوه دادن قصه نمایش است.
درفت(تابو)، کلبه روستایی و مسیری است که رفت و آمد مردم در آن انجام می‌شود. همه اتفاقات در همین دایره معمول تصویر می‌شود، اما نحوه بازی احمد رنجبرنیا کاملاً اکسپرسیونیستی می‌نماید. او با بدنی منعطف و بیانی گرم و جذاب حضور دلچسبی در صحنه دارد تا تفسیر حقیقی از چنین شخصیت و موقعیتی در صحنه متجلی کند.
دو داس و یک پری
"دو داس و یک پری" برگرفته از افسانه‌های جنوبی(جزیره هرمز) است که عبدالرسول دریاپیما این افسانه زیبا را با آئین‌های مرسوم در این منطقه درآمیخته‌ و نتیجه قصه‌ای است که به روایت درمی‌آید درامی شکل بگیرد. ‌
شاید عمده مشکل متون نمایشی در این جشنواره نیز نرسیدن به حال و هوای یک درام به مفهوم ارسطویی با ضد ارسطویی آن باشد. گاهی قصه‌گویی، گاهی غرولند، گاهی جر و بحث مسیر متن را به انحراف می‌کشاند و از تبدیل آن به درام‌ باز می‌ماند.
عبدالرسول دریاپیما با زحمت بسیار گروهی را در صحنه برای یک اجرا هدایت کرده اما بیش از این‌ها نیاز به خلق یک متن کاملاً دراماتیک دارد تنها به این وسیله خواهد توانست بسیاری از افسانه‌ها و آئین‌های جزیره هرمز را برای همگان دیدنی‌تر کند.
تونل
نمایش"تونل" یک متن فلسفی و درباره آفرینش انسان بود. در این متن نیز به جای القای مفاهیم از طریق دیالوگ‌نویسی و ایجاد بستر دراماتیک، همه چیز در لفافه کلمات فلسفی و مباحث هستی شناسانه عیان می‌شد. اگر هم گاهی تصویری در صحنه دیده می‌شد از منطق خاصی برخوردار نبود و تمام زحمات به ‌زیبایی‌شناسی معقول و قابل باور نزدیک نمی‌شد. همه چیز باری به هر جهت در صحنه ظهور پیدا می‌کرد و همین تماشاگر را حیرت زده می‌کرد.
"تونل" را گلنسا زارعی نوشته و کارگردانی کرده بود. او نشان می‌داد که دغدغه بسیاری برای بیان حرف‌هایش دارد اما هنوز بر قالب‌ها و عناصر نمایشی مسلط نیست. زارعی باید حتماً بیش از این‌ها کارگردانی و نمایشنامه‌نویسی را ‌بیاموزد. چون تئاتر علم و آگاهی است و باید بر فنون و تکنیک‌های آن مسلط بود وگرنه با بی‌منطق شدن تمام عناصر، خط و ربط اصلی همه چیز گم خواهد شد.
هزار و دومین شب شهرزاد
"هزار و دومین شب شهرزاد" یک درام هزار و یک شبی نوشته مرتضی سخاوت بود که اعظم زینلی تمام سعی خود را کرده بود تا اجرایی از آن را به بخش جنبی ‌جشنواره بیاورد. گروه با تمام تلاش خود در القای یک موقعیت کاملاً دراماتیک باز می‌ماند چون بازی‌ها و طراحی‌ صحنه و لباس نمی‌تواند خط و خطوط اصلی درام را در صحنه به عینیتی قابل درک و لمس تبدیل کند.
متاسفانه همه حرف‌ها در حد لب‌خوانی باقی می‌ماند و هیچ ژست و کلامی در القای ترکیب‌ها و تصویرهای موثر شکل نمی‌گیرد. آمد و رفت بازیگران و حتی حرکات موزون از هماهنگی و به هم پیوستگی برخوردار نبود.
مجموع این ضعف‌ها کار را در حد یک نمایش دبیرستانی باقی می‌گذاشت، اما حسن کار اعظم زینلی انتخاب متن بود که ای کاش در حد و بضاعت اعضای گروهش متن سبک‌تری را انتخاب می‌کرد که راحت‌تر در طراحی حرکات‌ و میزانسن‌ها موفق می‌شود. به همین دلیل اجرای فعلی دچار ضرباهنگ بد و کسالت‌باری شده بود. ‌
وظیفه
نمایش"وظیفه" نوشته یاسین بهرامی و به کارگردانی علی حاج‌ملامهدی، یک کمدی پلیسی و معما‌یی بود.
مردی از همسر خود بازجویی می‌کند. این بازجویی با خود زندگی مشترک این دو آمیخته می‌شود.
فکر و ایده متن بسیار مهم و حساس می‌نمود، اما در پردازش آن هنوز نیاز به کار و حوصله بود تا یک درام مدرن شکل بگیرد. با آن که کارگردان با تنوع حرکات و ترکیب‌بندی‌ها سعی خود را کرده بود که مهم بودن ایده را القا کند، اما به دلیل کمبودهای ناشی از متن، اجرا نیز در بیان بسیاری از ناگفته‌ها باز می‌ماند.
بازیگران تلاش زیادی کرده بودند تا در خدمت کارگردان و اجرا باشند و حتی از انرژی درونی خود مایه بگذارند تا در صحنه اتفاقات مهم‌تری جلوه‌گر شود. بازی بابک محدث و ارائه تیپ یک بازجو در طول اجرا ارتباط لازم را با تماشاگران برقرار می‌کرد و هوشمندی کارگردان نیز مزید بر علت می‌شد تا این پیوند و همسویی خنده اندیشمندانه‌ای به لب بنشاند.
یک قبیله خاکستر
نمایش"یک قبیله خاکستر" شاید به تعبیری حرفه‌ای‌ترین اجرای جشنواره تئاتر فردا بود.
نمایش نوشته علی رضایی‌ و به زندگی مردم عشایری می‌پرداخت. نازدانه‌ای که باید به ازدواج مردی سن بالا(دشت بان) در‌‌آید اما این ازدواج سر نمی‌گیرد.
حس و حال زیبایی بر این روابط حاکم است و داستان به زیبایی به نمایش درمی‌آید. علی رحیمی کارگردان سعی بر آن داشته تا با همسرایی و آمیختن آن با بازی در صحنه، یک اجرای پرکنش را تداعی بخشد.
طراحی صحنه و لباس نیز در خدمت اجراست تا فضاسازی شکل بگیرد و ابزاری کارآمد در القای تصاویر و ارائه میزانسن‌ها شود. گروه همسر‌ا در همنوایی آهنگ‌ها و ملودی‌ها تصاویر کلی از فضا را بازآفرینی می‌کنند و همین، حضور آنان در صحنه را امری الزامی می‌کند.
دارالمجانین برای خرگوش‌ها
"دارالمجانین برای خرگوش‌ها" نوشته و کار مجتبی سلیمی و درباره مردی است که به دلیل بیداری محاکمه می‌شود. این مرد خواب ندارد و شبانه به مطالعه و گوش دادن به موسیقی وقت خود را سپری می‌کند. گویا همسایه‌ها از این وضعیت ناراحت شده‌اند.
سلیمی سعی بر آن دارد که خط و خطوط اجرای خود را از حالت معمول بیرون بیاورد و با ایجاد شکست‌هایی از منظری متفاوت، فضا و حرکات را پیش روی تماشاگرش قرار دهد. او سعی می‌کند یک اجرای امروزی‌تر را القاء کند و به موازات همین تلاش‌ها در متن از قدرت بالایی برخوردار نیست و به جای نوشتن دیالوگ، با اتکای به جر و بحث و حرف زدن درباره مفاهیم، ایده خود را پیش می‌برد و همین مانع بزرگی در پرداخت یک اثر دراماتیک و حتی ضد دراماتیک شده است. بنابراین فقط ایده‌ای زیبا از کلیت اجرا در ذهن باقی می‌ماند. ای کاش متن پیرو یک جغرافیای مشخص نمی‌شد، چون آن چه درباره فرانسه گفته می‌شود، اصلاً با دنیای واقعی همخوانی ندارد.

+ نوشته شده توسط رضا آشفته در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 و ساعت 4:22 PM |

تئاتر اجباری نمی‌شود

رضا آشفته: گروهی از هنرمندان جوان هرمزگانی با اجرای یک نمایش میدانی در حاشیه جشنواره ششم استانی"تئاتر فردا" در میناب معتقد بودند که باید با اجباری کردن تئاتر، مثل مدرسه و سربازی، بر تعداد مخاطبان تئاتر افزود.

آنان که گروهشان در بازبینی همین جشنواره رد شده بود، حالا ‌در صدد بودند حضور خود را بدون ارائه متن، بازخوانی‌، بازبینی و اجرا اعلام کنند. حضوری که کاملاً تئاتری و با محتوایی درباره تئاتر بود. آنان که گروهی سه یا چهار نفره می‌شدند، با دعوت از برخی از تماشاگران از آن‌ها می‌خواستند که به اظهار نظرشان گوش دهند و در پایان نظر خود را در رد یا پذیرش آن بحث اعلام کنند. من که یکی از داوران جشنواره بودم، پای صحبت دختری ‌نشستم که خود را 16 ساله معرفی می‌کرد. دختری که با ارائه آمار از تئاتر برلن به عنوان نمونه‌ای از یک شهر تئاتری، ما را هم برای رسیدن به چنین مقصدی دعوت به اجباری کردن تئاتر می‌کرد. او که خود دانش‌آموز دبیرستان بود، اعتقاد داشت چون درس خواندن در ایران اجباری است‌ ما به مدرسه می‌رویم و بعد از طی مراحل ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان آماده می‌شویم که به دانشگاه پا بگذاریم. اما در ایران چون تئاتر اجباری نیست، کسی تمایلی ندارد که تئاتر ببیند و به همین دلیل فقط خود تئاتری‌ها هستند که به دیدن آثار دوستان و همکاران خود می‌روند. اگر مسئولان از دوره کودکی تئاتر دیدن را برای ما اجباری کنند، آن وقت ما هم به تدریج عادت می‌کنیم که به تماشای تئاتر برویم و روز به روز بر تعداد مخاطبان تئاتر اضافه می‌شود. اما در حال حاضر تئاتر در ایران با گروه‌ اندکی از مخاطبان خاص و مشخص ـ با اکثریت خود تئاتری‌ها ـ مواجه شده است.
فکر قابل ملاحظه
آن چه آن دختر بازیگر جوان می‌گفت، فکر قابل ملاحظه‌ای بود. نمی‌توانستی به راحتی رد کنی و در پذیرش آن هم اما و اگرهای بسیاری وجود داشت. اما اجرای آن زیباتر می‌نمود چون ‌ما را به تفکر پیرامون مخاطبان تئاتر وامی‌داشت. در عین حال نمی‌توانستی او را به خاطر طرح این پرسش کاملاً رد کنی که این تفکر از پایه رد شدنی است. چون آن چه بیان می‌شد یک مشکل اساسی نه در تئاتر هرمزگان که در تئاتر ایران بود. حتی در تهران هم گاهی با این نظریه مواجه شده‌ایم که اکثر مخاطبان آثار نمایشی خود اهل تئاتر هستند که از طریق بلیت مهمان به دیدن آثار همدیگر می‌روند. در صورتی که غالب تماشاگران باید از بین مردم و از طبقات مختلف و مشاغل گوناگون و رده‌های سنی متفاوت باشند. در عین حال نمی‌توان با اجباری شدن تئاتر دیدن موافقت کرد، چون ذات تئاتر با اجبار در تضاد است. تئاتر یک هنر نمایشی است که در آن نوعی مناسک و آئین موثر به وقوع می‌پیوندد، چنانچه که ریشه آن آئین، مذهبی است و در آن تاثیر روانی وجود دارد. تئاتر با کاتارسیس معنا می‌یابد، مردم برای تزکیه و تسکین پای تراژدی‌ها و کمدی‌ها می‌نشینند و حتی در نوع تئاتر برشتی و اپیک که در پی القای کاتارسیس و رابطه همذات‌پندارانه نیست، تبادل اندیشه مبنای ارتباط بین مردم و تئاتر می‌شود، یعنی در آن جا نیز نوعی ارتباط شکل‌‌ خواهد گرفت. اما در تمام این موارد پایه و اساس ارتباط دیالوگ است. دیالوگ نوعی ارتباط دو سویه است و هر کسی بر مبنای ذهنیت و روحیه خود سعی ‌دارد که موجودیتش ‌را اثبات کند. تئاتر هم بیانگر همین نکته است تا ما را از تک‌صدایی شدن و تک سویه عمل کردن مبرا سازد.
تئاتر وجدان بیدار انسان است تا او را از نقص و خطاهای درونی بر حذر دارد. تراژدی عموماً بیانگر نقص درونی بشر است و کمدی نیز برگرفته از اشتباهات زندگی روزمره و اجتماعی است. تئاتر، ما را به آزادی دموکراسی سوق می‌دهد تا از طریق این هنر صداهای دیگر را بشنویم و در تسامح و تساهل بکوشیم و دامنه تحمل خود را بالاتر ببریم وگرنه زندگی با تنش و بحران و حتی سقوطی تراژیک مواجه خواهد شد.
نوعی عادت
تئاتر دیدن نوعی عادت است که خود معرف فرهنگ یک جامعه متمدن است. به عبارتی اگر در شهری تعداد تئاترها و تماشاگران تئاتر چشمگیر باشد، خود دلالت روشن بر میزان فرهنگ بالای آن شهر و مردمانش خواهد کرد. اگر در لندن، نیویورک، پاریس، برلن، وین، رم، مسکو و دیگر شهرها تئاتر مخاطبان زیادی دارد، این نتیجه قرن‌ها استمرار و استقرار تئاتر در این شهرهاست. در کشور ما نیز تئاتر با آن که 150 سال پیشینه دارد، اما هنوز در استمرار و استقرار آن از سوی دولتمردان کوشش جدی و معقولانه‌ای صورت نگرفته‌، برای همین تئاتر ایران بیشتر تئاتر فراز و نشیب‌هاست. یعنی افراط و تفریط بر روابط مردم با تئاتر ایران حاکم بوده است. گاهی آن قدر تعداد تماشاگران یک تئاتر زیاد بوده که هنوز هم برای سال‌های آینده مثال زدنی بوده و در عین حال دوره‌های افول حاکم بر تئاتر، از تعداد تماشاگران آن قدر کاسته‌ که خبر از احتضار و بیماری فضای فرهنگی کشورمان می‌داده است. مثلاً پس از کودتای مرداد 1332 ، تئاتر با بحران جدی روبه‌رو می‌شود و دولت پهلوی تیشه بر ریشه آن می‌زند و نزدیک به 10 سال آتراکسیون و ژانگولربازی را جایگزین تئاتر جدی و اندیشمندانه می‌کند. در صورتی که پیش از این‌، عبدالحسین نوشینی در تئاتر فرهنگ و سعدی برای استقرار و استمرار تئاتر حرفه‌ای در ایران بسیار کوشیده بود و حتی به نتیجه مطلوب نیز رسیده بود، چون گروهی از تماشاگران دائماً با پرسه زدن در تالارهای نمایشی بر تئاتر دیدن خود تاکید می‌کردند.
راهکارها
اگر امروز تئاتر در ظاهر مخاطب ندارد، این مشکل در چند جا ریشه دارد. اول، عادت به تئاتر از طریق آموزش و پرورش ممکن خواهد شد. باید دانش‌آموزان از کودکی به تئاتر دیدن عادت کنند و خود نیز در کلاس‌های درس از طریق تئاتر آموزشی با مقولات مختلف علمی، فرهنگی و دینی آشنا شوند. بنابراین اگر عده‌ای عادت به تئاتر ندارند به آموزش و پرورش برمی‌گردد که هنوز که هنوز است به تئاتر بها نمی‌دهد و بر میزان تاثیرگذاری آن آگاه نیست. امور تربیتی و کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان می‌توانند در این زمینه فعال شوند، چنان ‌که سال‌هاست با چنین هدفی کار کرده‌اند، اما این هدف امروز کمرنگ‌تر شده و باید کما فی السابق با حضور مربیان تئاتری در آموزش و اجرای تئاتر در مدارس گام‌های موثری برداشته شود.
دوم، توجه روزافزون آموزش عالی به تئاتر است. آموزش تئاتر با فراهم شدن یک محیط فرهنگی و آموزشی عالی رتبه در تحقق تئاتر جدی در جامعه موثر خواهد بود. ما امروز به لحاظ کمی پیشرفت داشته‌ایم، اما به لحاظ کیفی هنوز آموزش تئاتر با مشکلات عدیده‌ای دست و پنجه نرم می‌کند. نبودن استادان بنام و مجرب، برگزار نشدن کارگاه‌های آموزشی، نداشتن طرح درس‌های مفید و استاندارد، کمبود پلاتو و آزمایشگاه، کمبود منابع آموزش از جمله مواردی است که در پایین آمدن سطح آموزش تئاتر در ایران تاثیر گذاشته‌اند.
سوم؛ عدم توجه شهرداری‌ها به مقوله تئاتر که این خود در عمومی شدن تئاتر در هر شهری موثر است. شهرداری‌ها با عوارض عمومی گردانده می‌شوند و ‌موظف‌اند که در ایجاد دستگاه‌های فرهنگ‌ساز بکوشند. ایجاد تالار نمایشی با توجه به وسعت و گستر‌ه‌ هر شهر از وظایف آنان به شمار می‌آید. این تالارها باید با چند گروه نمایشی که از سواد و تجربه کافی برخوردارند، مدام در حال داد و ستد فرهنگی باشند. این گروه‌ها باید با بودجه کافی آثار هنری خود را در معرض دید عموم قرار دهند چرا که تنوع آثار باعث رونق تئاتر و مخاطبان آن خواهد شد.
چهارم؛ وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی باید در تجهیز و استقرار گروه‌های تئاتری و تامین بودجه آنان در تمامی شهرهای ایران بکوشد. داشتن حداقل یک تالار نمایشی و اجرای عمومی در آن تالار و این که در طول سال بانی استقرار و استمرار تئاتر و مخاطبان آن شود. حالا در این بین سازمان‌های دیگر نیز می‌توانند بنا بر اهداف خود در برقراری تئاتر بکوشند. چنانچه حوزه‌های هنری در برخی از شهرها فعالیت چشمگیر دارند.
نتیجه
تئاتر را نمی‌توان اجباری کرد و با اجباری کردن آن مخاطبان مطلوبی جذب آن نخواهند شد. اصلاً ضرورتی هم به اجباری کردن آن نیست. باید در تولید تئاتر مطلوب کوشید. تبلیغ مردمی مهمترین وسیله برای آمد و شد مخاطبان به تالارهای نمایشی خواهد شد. تئاتر باید فضایی باز و فرهنگی باشد. با تنوع تولیدات و استمرار در اجراهای عمومی، خواه‌ناخواه بر تعداد مخاطبان افزوده خواهد شد. در هر دوره‌ای که نمایش‌های اندیشمند با رعایت اصول زیبایی‌شناسانه به صحنه آمده‌اند، مخاطبان زیادی جذب تئاتر شده‌اند و بر عکس با از‌دیاد نمایش‌های ضعیف ‌به تدریج از تعداد مخاطبان ‌کاسته شده است.
مردم باید عادت به تئاتر دیدن کنند چون تئاتر یک ابزار مهم فرهنگ‌ساز به شمار می‌آید. مسئولان، هنرمندان و مردم باید به تئاتر توجه نشان بدهند تا در برقراری یک زندگی بهنجار کوشیده باشند.

+ نوشته شده توسط رضا آشفته در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 و ساعت 4:13 PM |
http--www.roozna.com-Images-News-Larg_Pic-FootballIran_200762713252125.jpg