آسمانه

نوِشته هاى تئاترى و هنری و نمايشنامه هاي رضا آشفته

کارگاه نویسندگی خلاق رضا آشفته/ با گرایش نمایش نامه و فیلم نامه

این روزها بر آن هستم تا کارگاه تازه ای را در پلاتو ماهی برگزار کنم برای هنرجویان علاقه مندی که خواهان نوشتن نمایش نامه و فیلمنامه به شیوه ای خلاق و دلنشین هستند!

 

این دوره صد در صد تضمینی است!

 

شیوه بر اساس برخی تکنیک های تنفسی و ارتباط گرفتن با طبیعت تعریف و اجرا می شود.

 

هر هنرجو در طول دوره یک متن کوتاه و در صورت پیشرفت یک متن بلند خواهد نوشت.

 

این دوره 5 شنبه ها ساعت 14 تا 17 در پلاتو ماهی: م انقلاب، خ کارگر جنوبی، نبش کوچه مهدیزاده، پلاک 1، طبقه ششم برگزار می شود.

 

با من در صورت نیاز و علاقه مندی تماس بگیرید: 09368092385


برچسب‌ها: آموزش, نویسندگی خلاق, رضا آشفته, نمایشنامه نویسی و فیلمنامه نویسی
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 7:20 PM  توسط رضا آشفته  | 

آموزش تحليل نمايشنامه

آموزش تحليل نمايشنامه 
از يونان باستان تا دوره معاصر 

هنرجويان و علاقه مندان و فعالان تئاتري كه مي خواهند در درك و تحليل متون نمايشي به شيوه كارآمد و علمي آموزش هاي لازم را ببينند، مي توانند در كلاس هاي تحليل نمايشنامه كه قرار است عصر هاي چهارشنبه در حوالي تئاترشهر برگزار مي شود، شركت كنند. 
در اين كلاس با مفهوم تئاتر، درام، خاستگاه تئاتر، تراژدي، كمدي، تراژدي-كمدي، ملودرام، سبكها و شيوه هاي نمايشي مانندكلاسيك، رئاليسم، سمبوليسم، اكسپرسيونيسم، ابزورد و پسا مدرن، پيرنگ و انواع آن، شخصيت، درونمايه، ساختار متن، فن شعر ارسطو، نظرگاههاي افلاطون، با مطالعه متون نمايشي از سوفوكل، آريستوفان، ويليام شكسپير، ايبسن، مترلينگ، چخوف، بوخنر، يوجين اونيل، تنسي ويليامز، آرتور ميلر، برشت، بهرام بيضايي، سعدي افشار، گولدوني،‌ بكت، يونسكو، ياسمينا رضاو.... و مفاهيم و مباحثي از اين دست آشنا مي شويم. 
همچنين برخي از فيلمهاي اقتباسي بر اساس متون نمايشي در اين كلاس در اختيار هنرجويان قرار مي گيرد تا بهتر در جريان برداشتهاي متفاوت از يك متن در جريان اجرا قرار بگيرند. مثل فيلم هاي اوديپ كار پازولويني، هملت كار گریگوری کوزینتسف، خداي كشتار كار پولانسكي و....
هنرجويان مي توانند از طريق دستياران بنده پيگير ثبت در اين كلاس باشند كه از خردادماه 92 با قيمت كاملن مناسب برگزار مي شود: 
1. سركارخانم عظيمي: 09396057100
2. جناب آقاي اصفهاني: 09359523427

و در صورت دردسترس نبودن ايشان با خودم: 09368092385
تماس بگيريد.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392ساعت 8:17 PM  توسط رضا آشفته  | 

نمایش تک گویی

پریشانی سوار بر باد تا بیکرانه­ها

تک­گویی نمایشی

به قلم رضا آشفته


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1391ساعت 10:59 AM  توسط رضا آشفته  | 

نمایش تک نفره

کباب و پیک آخر

تک­گویی نمایشی

به قلم رضا آشفته


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1391ساعت 12:25 PM  توسط رضا آشفته  | 

متن دو نفره

توپ و سنگ

نمایشنامه تک پرده­ای

به قلم رضا آشفته


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1391ساعت 12:24 PM  توسط رضا آشفته  | 

تک نفره

در

تك گويي نمايشي  

نبشته ي رضا آشفته


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1391ساعت 12:22 PM  توسط رضا آشفته  | 

نگاهی به نمایش‌نامه‌ی زمستان 66

دیگر آرام و قراری نیست

نویسنده: رضا آشفته

نگاهی به نمایش‌نامه‌ی زمستان 66

روزنامه‌ی شرق، 18 مرداد 1390

sharghnewspaper.ir/News/90/05/18/7726.html

       

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 12:30 PM  توسط رضا آشفته  | 

نمایشنامه خوانی ( آثار نمایشی رضا آشفته)

نمایشنامه کمدی خواستگاری روی پلکان را در

اینجا

 

بخوانید و نمایشنامه های تک نفره - دو نفره و سه نفره ای که اجرایشان در شهرستان ها و دانشگاهها به دلیل برخورداری از امکانات اجرایی کمتر و توجه به انرژی خلاقه بازیگران محدودتر و پیشنهاد شکل های اجرایی نوین تر به کارگردانان تجربه گرا توصیه می شود. در اینجا ده نمایشنامه را برای خواندن به شما تئاتری اهل مطالعه و پیگیر پیشنهاد می کنیم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 3:24 PM  توسط رضا آشفته  | 

نگاهی به نمایشنامه” روایت عاشقانه‌ای از مرگ در ماه اردیبهشت” نوشته محمد چرم‌شیر

رخشی که آدم شد

رضا آشفته: "رخش" اسب رستم پهلوان شاهنامه فردوسی حکیم است که محمد چرم شیر به رابطه این دو به شکل ویژه‌ای در نمایشنامه"روایت عاشقانه‌ای از مرگ در ماه اردیبهشت" پرداخته است.

نشان دادن یک اسب حالا فرقی هم نمی‌کند که این اسب حتما باید رخش رستم باشد، در صحنه چندان هم دور از ذهن نیست، اما آنچه در یکی از آخرین نمایشنامه‌های منتشر شده چرم‌شیر جلب توجه می کند اول رابطه‌ او با رستم است و دوم یکی شدن جایگاه رخش با سهراب و رخش با رستم است . بنابراین همین تحلیل و تفسیر است که اقتباس نمایشنامه‌نویس نوگرا و تجربه‌گرای ایرانی بیشتر جلوه‌گر می‌سازد. یعنی او نمی‌خواهد با پایبندی به متن فردوسی یا الگوپذیری از دیگران در اقتباس ادبی متن خود را بنویسد بلکه او در پی هنجار شکنی است، به عبارت بهتر چرم شیر پیشنهاد تازه‌ای را در زمینه اقتباس ارائه می‌کند.
متن"روایت عاشقانه‌ای از مرگ در ماه اردیبهشت" با تک‌گویی رخش و بعد رستم آغاز می‌شود و همین برخورد از ابتدا بیانگر ایجاد فضایی فانتزی است تا مخاطب بتواند دگردیسی‌های بعدی را آگاهانه و با چشم باز بپذیرد.
آنچه مد‌نظر محمد چرم‌شیر است، بریده‌ای از شاهنامه است. دیدار رستم و تهمینه که البته این دیدار  با تفسیری متفاوت ‌به نمایش درآمده است، چون چندان هم نمایشنامه نویس وفادار به متن فردوسی نیست بلکه می داند که چنین دیداری به وقوع پیوسته که ماحصل آن هم پسری به نام سهراب است که به دست پدرش کشته می شود. اما نویسنده ‌امروز بر آن است تا بنابر تحلیل خود این موقعیت را دگرگونه روایت کند. تهمینه به همراه مادرش ( شهربانو ) و تعدادی از بانوان در دژ سمنگان پناه آورده‌اند تا هیچ دیداری با مردان نداشته باشند. خاله تهمینه ( زن جادو ) از این رسم و آیین ضد مردانه دل کنده ‌و حالا پیش‌گویی می‌کند که پهلوانی می‌آید تا با عبور از دژ و پیوند با یکی از دختران این رسم را برهم ریزد اما شهربانو درصدد بر می‌آید که پیش از وقوع این اتفاق با کشتن رستم مانع از تحقق آن شود. نقشه شهربانو هم با اقدام به موقع رخش نقش بر آب می‌شود چون اسب شهربانو را می‌کشد و خود نیز به دست رستم فنا می‌شود. این جان فدا شدن رخش به جای رستم بار دراماتیک اثر را مضاعف می‌کند و تو وا می‌مانی که چرا باید رستم این بخش از زندگی خود را که خیلی هم مهم است، بناحق نادیده بگیرد؟
تک گویی رخش و رستم که از هم قهر کرده‌اند و به دنبال هم هستند، در جای جای متن با کلمات و دلدادگی‌های مختلف تکرار می‌شود. انگار قرار است که این بار تراژدی شکل نمادین به خود بگیرد و ما از منظری دیگر بتوانیم به روابط آدم‌ها پی ببریم. دلدادگی و مظلومیت رخش و خشونت و نامردی رستم بازگوکننده شرایط تحمیل شده بر رستم است و همین خود می‌تواند بستر را برای بازآفرینی این شخصیت‌ها در مدل‌های متفاوت با متن شاهنامه را فراهم کند.
دل کندن رخش از رستم برای دل بستن این مرد جنگ به یک زن است که اصلا طالب جنگ و خون ریزی نیست. او دوست دارد که رستم را مدام در حال جنگ و پیکار ببیند و هیچ گاه از بوی خون و خشونت دور نشود . اما گویا رستم طالب لطافت و مهر است و نمی‌خواهد هنوز هم با جنگ بیاویزد‌. این نظرگاه رابطه ‌بین رخش و رستم را به هم می‌ریزد اما قتل شهربانو که با قصاص اسب یا رخش همراه خواهد شد، به دست رستم این قصاص عملی می‌شود.
فضای متن با استیصال درونی شخصیت‌ها لبریز شده است و زن جادو با پیش‌گویی‌های خود بر این استیصال روزافزن دامن می‌زند‌. او گویا درصدد است همه ‌زنان سمنگان دژ از این دخمه ویرانگر بیرون بیایند و با دل بستن به مردان از خشونت و جنگ بکاهند. اما شهربانو که مرد خود را به واسطه گول زدن‌های خواهرش، زن جادو، از دست داده همچنان در پی انتقام از مردان است. به لحاظ روانشناسی این زن عقده‌مند است و بنابر نظریه آدلر او در پی عقده گشایی است و به همین منظور سمنگان دژ را برای پرهیز و دوری جستن از مردان برای زنان ایجاد کرده است. در این بین مردی می‌آید تا آیین تازه ای را در این حریم زنانه رسم کند. همین تفسیرهاست که متن را به روز می‌کند تا ما از دیدگاه فمنیستی یا روانشناسانه بتوانیم قرابت بیشتری با متن پیدا کنیم.
 روایت عاشقانه‌ای از مرگ در ماه اردیبهشت را نشر نی و از سری مجموعه دور تا دور دنیا منتشر کرده است‌.  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 4:31 PM  توسط رضا آشفته  | 

نگاهي به نمايشنامه دكتر خي ئل نوشته ماريا ايرنه فورنس با ترجمه بابك تبرايي

فراتر از شعور آني و ناپايدار انساني

نويسنده: رضا آشفته

نمايشنامه دكتر خي ئل يك تك گويي نمايشي ضد فلسفي است. او قصد دارد تا در دل يك موقعيت نمايشي و در بازي با كلمات و تركيبات متناقض گو برخي از مباحث عميق و ژرف فلسفي را رد كند. اين رد كردن همانقدر بي ارزش است كه پذيرش آن مفاهيم فلسفي. چنانچه در ابتداي نمايش نيز پيش از آغاز تك گويي دكتر خي ئل، از زبان يكي از دانش آموزانش به نام مايكل اسميت مي شنويم: وقتي استاد متكبر بيراهه مي رود و شروع به هذيان گويي و ياوه بافي مي كند، چه چيز را به به ياد مي آوريم؟ آه، اين همان انسانيت خودمان است، همان بي فايدگي خرد، پيش پا افتادگي دلپذير چيزي ست كه مي توانيم از آن مطمئن باشيم. دكتر خي ئل همانقدر مجنون است كه ما هستيم. ( ص 6 ) بنابراين هيچ قطعيتي در فراز و نشيب گرفتن هذيان گويي هاي دكتر خي ئل نيست بلكه همه چيز به سخره گرفته مي شود تا مرز بين خرد و بي خردي برداشته شود تا مهم تر از همه اينها انسان شكل و معنا پيدا كند. انساني كه نمي تواند با بازي كلمات موجوديت خود را به رسميت بشناساند. دكتر خي ئل در خطاب با دانش آموزان خود در پي القاي يك مفهومي فراتر از آن چيزي است كه به زبان مي آورد. او قرار است ناداني بشر را رخ نمايي كند و بر اين نكته تاكيد كند كه خرد افرادي مانند او نيز راهگشاي هيچ چيزي نيست مگر آنكه پيش از آن شكلي از انسان در وجود هر فرد ماهيت عيني به خود گرفته باشد. دكتر خي ئل در 11 مبحث انديشه خود را القا مي كند. او پس از طرح كلي به سراغ مفاهيم شعر، توازن، جاه طلبي، انرژي، حقيقت، حكايت، زيبايي و عشق، اميد، آشپزي و سر آخر خلاصه كردن مي رود. او در طرح كلي خيلي آرام و بي صدا و به صورت ميم پرسشي را مطرح مي كند كه هيچكس نمي تواند درباره اش ابراز عقيده كند. حتي خود نيز در اين باره چيزي براي گفتن ندارد. به عبارتي او پرسشي را مطرح نكرده است. او شعر، سياست و فلسفه را مباحث توخالي و بي اساس معرفي مي كند در حالي كه به جعبه اعتقاد دارد چون مي شود در آن چيزي را قرار داد. بنابراين هر آنچه كه وجودي عيني و كاربردي برايش دارد حائز اهميت است و آنچه جنبه ذهني و انتزاعي به خود مي گيرد، كاملارد شده است. او حتي در پايانه متن نيز به جاي خلاصه گويي شعري را مي خواند تا نقيضه اي باشد بر مبحث رد شدن شعر از منظر او و از سوي ديگر بتواند تصويري را ارائه كند تا تكبر انساني را در مواجهه با يك عنكبوت نشان دهد. به عقيده او انسان برتر از عنكبوت است چون حيوان خردورز است البته اين بازهم ظاهر قضيه است و در باطن هيچ تفاوتي بين انسان و حيوان به لحاظ غريزي و ماهيت بودن در دنيا نيست. يعني او به راحتي عقيده خود را رد مي كند. در اين تك گويي ما با فردي روبه رو هستيم كه بر خلاف اسم و رسمش بيهوده ترين و زشت ترين كلمات و حرف ها را به زبان مي آورد. او در پي روشن كردن مخاطب است تا او را از قيد و بند كلمات و بازي با آنها نجات بدهد. او با صراحت و حتي دريده گويي بر آن است تا نگاه انسان فراتر از چيزهاي سطحي و زودگذر ببرد را چنانچه معتقد است حقيقت قابل پريدن و سيال است و به راحتي در اختيار هيچ كس قرار نمي گيرد: حقيقت اصلااون چيزي نيست كه ما فكر مي كنيم – چرا؟ چون لحظه اي كه شما مي ناميدش، ديگه وجود نداره. صندلي، شما ميگين »صندلي«، و صندلي كماكان يه صندليه. شما مي گين »سگ«، و سگه مي آد. ولي حقيقت – شما اسمشو مي برين و اون ناپديد مي شه. پس حقيقت چيه؟... حقيقت اينه. سه حركت سريع. ( ص.14) او حقيقت همانند سه حركت سريع در گاوبازي مجسم مي كند تا باز هم بتواند ذهن را از هر نوع مفهومي پاك كند. او درصدد نيست تا تقدسي براي مفاهيم قائل شود. بلكه بر آن است تا همه را نسبت به حقيقت وجودي خود آگاه كند تا خارج از واژه پردازي به ظاهر متمدنانه و خردورزانه در پي خردورزي حقيقي باشد. چيزي كه در زبان آدمي نمي گنجد بلكه مانند احساسي شهودي توسط هر فردي قابل درك و لمس است. دركي پايدار كه مي تواند آدمي را از هر نوع تحقيري برهاند و به او عزمي راسخ و پايدار براي ابراز وجود بدهد. نمونه عيني آن همان دكتر خي ئل است كه با خودزني و جنون آشكار و به اصطلاح ما ايراني ها بهلول وار ما را با حقيقتي فراتر از شعور آني و ناپايدار انساني آگاه مي سازد.اين شعور آني در قراردادها و تعاريف روزمره زندگي كه با تغييرات و تبديلات و اصلاحاتي مواجه مي شوند، قابل درك است اما شعور والاهميشگي و ثابت قدم است و در همه موجودات به نوعي قابل ديدن و ارزشگذاري است. ماريا ايرنه فورنس كوبايي – آمريكايي در آف آف برادوي طوري مي نويسد تا كاملامتمايز با جريان روزمره در برادوي متن و اجرايش ذهنيت تازه اي را با مقوله تئاتر ايجاد كند. اين متن را در سال 1968 نوشته است. متفاوت نويسي از مشخصه هاي اين نويسنده است كه در دنيا جايگاه خاصي به او مي بخشد. دانوب يكي از زيباترين متن هاي اوست كه توسط حميد امجد ترجمه و نشر نيلاكه ناشر همين اثر هم هست، آن را منتشر كرده است.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 7:20 PM  توسط رضا آشفته  | 

نگاهی به نمایشنامه“ازدواج‌های مرده“ اثر آزیاسرنچ تودوروویچ

یکی شدن جهان مردگان و زندگان

رضا آشفته: نمایشنامه"ازدواج‌های مرده" متاثر از ادبیات جادویی است. همان ادبیاتی که از آمریکای لاتین و فضای خفقان‌آورش آغاز شد و به چهار گوشه جهان به نام رئالیسم جادویی گسترش یافت.

در این نمایشنامه مرگ و زندگی در هم آمیخته می‌شود تا ما بدانیم که دلبستگی عاطفی و شدیدالحن آدم‌ها به همدیگر گاهی اسباب دردسر برای دیگران می‌شود. در یک خانواده غریب کراوات مادری فوت کرده‌ و حالا جسد این زن دفن نشده و در کنار خانواده‌اش و در یک گنجه زندگی می‌کند.
داماد که دلبسته و عاشق دختر این خانواده است، به دنبال این است که هر چه زودتر موعد عروسی را مشخص کند. می‌آید و می‌رود اما هنوز پدر و دختر و حتی روح مادر در این باره تصمیم نگرفته‌اند تا اینکه به توافق می‌رسند که زمستان مراسم ازدواج را برگزار کنند. گویا دختر اصلا نمی‌خواهد تن به این ازدواج بدهد.
برای اینکه از قیافه داماد خوشش نمی‌آید. پسر زمستان با دسته گل مصنوعی یکبار دیگر پا در این خانه جادویی می‌گذارد. این بار از ابتدا با مادر رو به رو می‌شود که مثل روح سرگردانی در همه جای خانه می‌پلکد. او با دیدن مادر اول به تته‌پته می‌افتد. گل مصنوعی مادر را متنفر می‌کند چون یاد قبرستان می‌افتد! دختر با ورود خود به جای توجه به داماد، از خوابی وحشتناک حرف می‌زند:
دختر: یه نفر تو رودخونه غرق شده بود. من وقتی جسد رو می‌آوردن بیرون نگاشون می‌کردم. نزدیک نشدم. جسدش سنگین بود. نتونستن بذارنش رو برانکارد...هیچ ردی ازش توی رودخونه باقی نمونده. یه آینه یخ زده است.(ص43)
بعد اهل خانواده به جای صحبت‌کردن درباره عروسی، به جسد، مرده، نگهداری مرده در خانه، دادن یک جسد دیگر به جای جسد مادر به قانون، قانون شکنی و این طور چیزها می‌پردازند.
بعد مراسم ازدواج خیلی ساده برگزار می‌شود؛ با دادن حلقه به عروس و گرفتن یک جشن مختصر همه چیز رنگ و بوی یک عروسی به خود می‌گیرد.
داماد که یک پسر سر راهی و بزرگ شده در شیرخوارگاه است، مدت‌های مدید با یک زن پیر و معلول زندگی کرده است. او سری قبل، از این راز سر برداشته است و این بار خبر خوشش را به دختر می‌دهد...یکباره دوان دوان خانه را ترک می‌کند، و پسر مردد می‌ماند که آیا او بر می‌گردد؟
در صفحه بعدی، دختری تکه پاره و خون‌آلود کنار رودخانه دیده می‌شود. همه از دیدنش وحشت می‌کنند. بعد متوجه می‌شویم که دختر هم مرده یا خودکشی کرده است چون او هم از گنجه بیرون می‌آید با لباس‌های گل و لای گرفته و خونی و موهای خیس.
حالا دختر ماجرای خودکشی‌اش را تعریف می‌کند. اینکه او را سوار برانکارد کرده‌اند که جسدش روی علف‌ها سرخورده و آنها دیگر جسدش را برنداشته‌اند.
حالا او هم موفق شده، خودش را در گنجه نگه دارد، و باید خانواده به دنبال دادن یک جسد دیگر به جای جسد دخترشان باشند تا او هم بتواند همچنان در این خانه ارواح زندگی کند.
داماد که هنوز مرگ دختر را باور نکرده‌، به دنبال مشخص کردن تاریخ ازدواج است. با آن که مراسم کوچکی هم از قبل گرفته‌اند! آن‌ها مجبور می‌شوند که تمام اشیاء داخل گنجه را بیرون بیاورند تا جایی برای دختر باز شود، و او و مادرش بر سر جا دعوایشان نشود. این نمایش داماد را در انتظار بیدارشدن دختر نشان می‌دهد که همچنان برای خودش رویابافی می‌کند:
داماد:
بیشتر وقت‌ها تو ذهنم خونه‌مون رو تجسم می‌کنم. (پدر آرنجش را روی میز می‌گذارد و می‌نوشد.)
گردش‌ها، یکشنبه‌ها تو پارک، دو نفری همراه بچه‌ها دست همدیگه رو می‌گیریم. بچه‌ها بستنی می‌خورن، مردم بهمون لبخند می‌زنن.
(اتاق سیاه و سیاه‌تر می‌شود. داماد چشمانش را می‌بندد.)
با هم پیر می‌شیم، قدم‌هامون کند می‌شن، تو با زحمت حرف می‌زنی، پشت خمیده‌ات تو باغچه، مدت زیادی تو تاریکی می‌شینیم. صدای بچه‌هامون دور می‌شه. برق چشمامون تو چشم اونا می‌افته، تو اون دورا گم می‌شیم، خونه‌مون از تاریکی ما رو صدا می‌زنه.(ص.61و62)
در ازدواج‌های مرده نوعی جریان‌ جاودانه و لاینقطع زندگی مشاهده می‌شود. گویی آدم‌ها همچنان در رویا، تخیل و کابوس‌های خود به دنبال شکست ناپذیری‌شان هستند و نمی‌خواهند به خود بباورانند که حالا از زندگی ساقط شده‌اند و یا اینکه عزیزی را از دست داده‌اند. آن‌ها به دنبال یک ارتباط روحی و معنایی با عزیزان خود هستند، و عشق را تا سر منزل مقصود ادامه می‌دهند. عشقی که دیگر به یک پیوند جسمانی منجر نشده بلکه در رویاهای داماد تداوم می‌یابد.
این متن در سال 1990 نوشته شده است. سال‌های آزادی کشورهای بلوک شرق اروپا از سیطره نظام‌های بسته کمونسیتی که باورهای مذهبی و اعتقادی را یکبار دیگر بین مردم ترویج داده است. تا پیش از این ممنوعیت کاملی از ابراز عقیده درمقابل مسایل خاص متافیزیکی در این کشورها حاکم بود.
آن‌ها حالا می‌توانستند آزادانه درباره عقاید مسیحایی خود ابراز عقیده کنند، و علاوه بر فیزیک درباره متافیزیک نیز اظهار نظر کنند. چنانچه متن ازدواج‌های مرده یک متن کاملا متافیزیکی به شمار می‌آید. روح مقوله‌ای است که از نگاه ماتریالیسم رد شده‌ و جهان پس از مرگ نیز از این دیدگاه به هیچ وجه پذیرفته شدنی نیست. اما تودوروویچ با این متن، علیه یک نظام بسته قد علم می‌کند تا باوری خفته یا مرده را بیدار سازد.
ازدواج‌های مرده تداعی‌گر رمز و راز جاودانگی است. آدم‌هایی که هرگز نمی‌میرند، و برخلاف قانون به حیات خود در یک خانه ادامه می‌دهند. جسدهایی که می‌مانند تا زندگی تداوم داشته باشد. آنها همان حس جاودانگی هستند که در رویای زندگان تداوم یافته‌اند. و گرنه مردن جسمانی برای همه، حتا خود آنها به یقین مسجل است، فقط مرگ روحانی کتمان می‌شود. چون حضور دارد و احساس می‌شود و جزء زندگی افراد زنده به شمار می‌آید.
در این متن سعی بر آن است تا همه چیز علیه چارچوب های بسته (قانون) باشد. قوانینی دست و پاگیر که سال‌های سال مردمان بخش عمده‌ای از جهان را از باورها و آزادی بیان عقایدشان منع کرده است.
مادر: قانون به کلی نگهداری جسد تو خونه رو ممنوع کرده. قانون می‌خواد که همه چیز سر جای خودش باشه. زنده‌ها تو شهر، مرده‌ها تو قبرستون! وقت ملاقات با مرده‌ها هم مشخص شده و کاملا دقیقه.
به گونه‌ای مفهوم آزادی نیز در این فضا عیان می‌شود، هر چند حالت مستتر و پنهان دارد. همان مفهومی که باید در زندگی هر فردی جاری باشد تا آن گونه که دلش می‌خواهد زندگی‌اش تداوم داشته باشد. این همان عقده‌مندی و عقده‌گشایی یک ملت را نشان می‌دهد که در مسیر تاریخ با برهه‌ای سیاه و عذاب آور رو به رو شده‌اند و حالا درصدد برآمده‌اند که حتا روح و روان خود را نیز از این همه قوانین ویرانگر برهانند.
درباره نویسنده
آزیا سرنچ تودوروویچ درسال 1967 در شهر زاگرب کشور کرواسی متولد شد‌. او دارای تحصیلات عالیه در مدرسه هنرهای دراماتیک زاگرب است که بسیاری از متن‌هایش در کرواسی، انگلستان، آلمان و فرانسه به صحنه رفته است.
زندگی، اتاق سبز، در چشمان جنگل من، به یخستان خوش آمدید، نفش بکش(نمایشنامه)، شکاف (فیلمنامه) و عقب نشینی (داستان کوتاه) نمونه‌هایی از آثار اوست.
احمد پرهیزی ازدواج‌های مرده را ترجمه کرده که در ابتدای آن تینوش نظم‌جو یک مقدمه درباره نویسنده‌اش(تودوروویچ) و در پایان آن یک مقاله با ترجمه و تلخیص گل‌ناز برومندی و حمیدرضا فروزان درباره تئاتر در کرواسی پیوست شده است. این نمایشنامه در مجموعه"دور تا دور دنیا" گردآوری شده که توسط نشر نی منتشر می‌شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 7:11 PM  توسط رضا آشفته  | 

نگاهی به نمایشنامه”اپرای پیاز” نوشته محمود طیاری

در هم تنیدگی زندگی و تئاتر

رضا آشفته: "اپرای پیاز" یکی دیگر از نمایشنامه‌های محمود طیاری است که بر خلاف سن و سال زیادش کمتر مورد توجه اهل فرهنگ بوده است. هنوز هم وقعی به نمایشنامه‌هایش گذاشته نمی‌شود که از خیلی‌ها که دستی بر آتش دارند، آتشین‌تر می‌نویسد. اما گویا بد شانس است یا خودش هم اهل تظاهر و خوش ادا شدن نیست که هنوز هم در پس پرده‌ فرهنگ و هنر است با آن که برخی از آثارش که منتشر شده‌اند مثل همین اپرای پیاز، جا دارد بارها با میزانسن‌های متفاوت و گوناگون در صحنه پرداخته و اجرا شود. این متفاوت بودن اجراهای حاصل از"اپرای پیاز" به بافت‌ درونی‌ متن بر‌می‌گردد که جای کار بسیاری را در پس و پیش خود نهفته دارد.

"اپرای پیاز" در ظاهر درباره خانواده و طلاق است. این که مردی از زن خود طلاق گرفته‌ و حالا دختر بزرگش به نام الی را پیش خود نگه می‌دارد و پسر کوچکش علی هم نزد مادرش در تبریز است.
مرد اهل رشت است و  پس از بیست سال کار در اداره خود را بازنشسته کرده‌ تا در خانه به مطالعه و نوشتن بپردازد با آن که دلش برای علی بسیار تنگ می‌شود. او مجبور است پیش‌بند فانتزی ببندد و برای خودش و دخترش آشپزی کند. دست پختش را برادرش - عمو جیم - تایید می‌کند. این مرد در تنهایی خود دچار کابوس و رویا می‌شود و در نوشته‌هایش زندگی را آن طور که می‌خواهد و شایسته می‌داند، پیش می‌برد اما زندگی همیشه طور دیگری رقم می خورد که اصلا با‌ب‌ طبع دل نیست. لااقل دخترش الی این رویاپردازی‌ها یا همان روده‌درازی‌ها را به صراحت رد می‌کند. بلکه آتش بس بین او و زنش جاری شود و با آن که جنگ تازه به پایان رسیده است آن دو اسیر ندانستگی دنیای پس از طلاق شده‌اند و حالا هم با ازدواج مجدد زن مجبورند که تا همیشه تنهایی خود را پیش روی داشته باشند و از غم فراق فرزندان بنالند و بپوسند.
سه پرده غیر معمول
آنچه در"اپرای پیاز" اتفاق می‌افتد، ساختاری غیر معمول دارد با آن که به ظاهر در برگیرنده سه پرده به هم پیوسته است. این غیر معمول بودن به دلیل در هم تنیدگی زندگی و تئاتر ‌است. نویسنده که همان مرد است و در جریان زندگی واقعی اما در صحنه است، به روایت بریده‌ای از زندگی مضمحل خود می‌پردازد. روایتی چند پاره که از واقعیت تا رویا و کابوس پیش می‌رود تا ابعاد قابل تعمق‌تری را به زندگی مرد ببخشد و خواننده را با چند و چون زندگی بر‌هم ریخته و پریشان مرد بهتر و بیشتر آشکار کند.
در پرده اول، مرد کتلت درست می‌کند و هنوز در مرحله ساخت مایه آن است که پیاز پوست کردن اشک‌ها را بر گونه هایش سرازیر کرده است. مرد در این صحنه رو به تماشاگران و با آنها سخن می‌گوید. او نویسنده‌ای است که فاصله‌ای عجیب بین دنیای متن و واقعیت ایجاد می‌کند تا باور‌پذیری ‌را تشدید کرده باشد. بعد عمو جیم که از اداره‌اش جیم زده‌ با مردی مواجه می‌شود که برادرش هم هست. بعد الی می‌آید. دختری که به درس و مشق مشغول است و صراحت بیان دارد و از بابا و عمو هم بیم ندارد. او خیلی راحت حرفش را به کرسی می‌نشاند. الی درباره پدرش نظر خاصی دارد:
الی:
سه ساله داری اون تو، با رقص چاقو، اپرای پیاز رو اجرا می‌کنی!
او با رفتن پدر از پیش رویش نقش مادرش را بازی می‌کند که برای کشیدن سیگار از مرد کبریت می‌خواهد که مرد کبریت را از آشپزخانه برایش پرت می‌کند. به غرور زن که برخورده‌ سیگار را زیر پا له می‌کند. پدر هم می‌پندارد که دختر در این بازی دلش برای او سوخته تا سیگار کمتری بکشد و سلامتی خود را تهدید نکند.
پرده دوم یک کابوس تمام عیار است از منظر مرد که خانه‌اش را به چوب حراجی سپرده است. مرد نمی‌داند که در این کابوس آیا الی عروس شده‌ یا زنش خیال برگشتن دارد. دو موردی که شاید آرزوی مرد باشد، در این روزهای تنهایی و بغرنج زندگانی‌!
پرده سوم غریب‌ترین بخش نمایشنامه است؛ چون بین واقعیت و رویا حرکت می‌کند و همه چیز آن چنان با غلظتی بالا در هم تنیده می‌شود که به راحتی از هم تفکیک نمی‌شود. مرد در این پرده زن و علی را به خانه اش می آورد و در صحنه اجازه نمی‌دهد که بین مادر و دختر رابطه عاطفی شکل بگیرد اما اینها زمانی فرو می‌پاشد که دخترش می‌گوید‌:
الی‌: تو فقط توی نوشته هات می تونی نقش منو حذف کنی. مثل پرده آخر همین بازی که اگر به موقع نمی‌جنبیدم، مثل مادرم شوت می‌شدم بیرون.
او در جایی دیگر این نحوه تحمیلی بازی را رد می‌کند.
الی‌: اما نه، دنیا هیچ وقت به آخر نمی رسه. حتی توی قصه‌هات. ما همدیگه رو می‌بینیم، حتی شده آخر همین بازی. 
همین برداشتن مرز بین واقعیت و خیال است که ارزشمندی اثر را علاوه بر رعایت جنبه‌های نمایشی با نوآوری و ساختار نوینی در می‌آمیزد تا تماشاچی هم از نگاه تازه‌ای به پیچ و تاب روابط پی ببرد و هم واقعیت را تلخ‌تر از آنی ببیند که نویسنده یا مرد در طول نمایشنامه"اپرای پیاز" تصور کرده است. ‌
جنبه‌های منفی و مثبت‌
شخصیت‌پردازی در اپرای پیاز یک رکن غیر معمول دیگر است تا ما با جنبه‌های منفی و مثبت شخصیت محوری بیشتر و بی‌واسطه آشنا شویم. مردی که نمی‌تواند زندگی را در واقعیت بنابر تصورات درست و حقیقی پیش ببرد دچار شکست و طلاق شده است. او دست به دامان خیال‌پردازی شده‌ تا واقعیت زندگی‌اش را بر صفحه کاغذ ترمیم کند و شاید در آنجا موفق باشد چون بیش از حد به خیال‌هایش پر و بال می‌دهد و همین ادامه نفوذ اثر را بالاتر می‌برد تا همه چیز دردناک و متاثر کننده به نظر آید. مرد در رویارویی به همگان حتا به خیال خود به شخصیتی ملموس و باورپذیر نزدیک‌تر می‌شود. او نمی‌خواهد خود را به طور مستقیم عرضه کند بلکه دیگران می‌آیند تا او را از زوایای مختلف مورد کنکاش دیدگان مخاطب قرار دهند که چگونه مردی است و چرا باید دچار تراژدی و شکست بشود. بقیه افراد جزیی از او می‌شوند، چون خودشان حیات مستقلی در صحنه ندارند بلکه همه به آن میزان دلخواه شخصیت مرد در صحنه حاضر می‌شوند و قرار نیست که آن‌ها چیزی را از پیش ببرند بلکه آمده اند تا پیش برنده واقعیت و خیال مرد(‌نویسنده‌) باشند. مرد در مرکز اتفاقات است و یک نمونه از زندگی از همه پاشیده روشنفکرانه در صحنه متجلی می‌شود. روشنفکرانی که حالا دیگر حتا از پس زندگی خود هم بر نمی‌آیند. شرایط جنگ و مسائل پس از انقلاب در این از هم پاشیدگی بیرونی و درونی موثر است زیرا که این مرد یا مردان، منطبق با شرایط نیستند و از غرقاب زندگی خود هم غافلند و نمی‌دانند چگونه باید خود را از این گرداب بیرون بیاورند، مگر برای دقایقی شعر و اثر ادبی یک مسکن باشد. ‌
ریشه‌های یک اثر ‌
"اپرای پیاز" برنده جایزه اول نخستین دوره انتخاب متون برتر ادبیات نمایشی ایران خانه تئاتر در سال 84 شد و علت آن هم کاملا آشکار است‌. متنی که منطبق با معیارهای روزمره نیست بلکه راه متفاوتی را در پیش می‌گیرد تا با ایهامی دلنشین تمام مکاشفات تازه را برای مخاطب تبدیل به خوراکی دیر هضم و در عین حال بسیار خوشمزه کند.
"اپرای پیاز" از طلاق و روابط خانوادگی پا را فراتر می‌گذارد تا بر جغرافیایی معلوم با تمام دردها و آرمان‌هایش فائق آید و تحلیلی را در گذر از تمام اتفاقات مورد کنکاش و واکاوی جامعه شناسانه قرار دهد و از نظم درونی و جنبه‌های روانشناختی نیز غفلت نمی‌کند تا دردها با ریشه‌های مشخص بررسی شده باشند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 7:7 PM  توسط رضا آشفته  | 

نگاهی به نمایشنامه” داگ لند” نوشته نوران دیوید کالیس با ترجمه رکسانا هدایتی

علیه خشونت و جنایت

رضا آشفته : "داگ لند" dogland نوشته نویسنده جوان آلمانی است که علیه خشونت و جنایت است. نوران دیوید کالیس در سال 1976 در بیله فیلد به دنیا آمد و از سال 1976 تا 2000 در مدرسه اوتو فالکن برگ در مونیخ در رشته کارگردانی تحصیل کرد. او هم اکنون نمایشنامه و فیلمنامه می‌نویسد و کارگردانی می‌کند.

محل زندگیش هم شهر مونیخ است. نوران دیوید کالیس در سال 2003 اولین نمایشنامه‌اش را با عنوان dog eat dog نوشت و به تئاتر تالیای هامبورگ دعوت شد. "داگ لند" ادامه تخیلی همان نمایش است که برای نخستین بار در تاریخ 17 مارس 2005  در بیله فیلد اجرا شد.
آنچه به ایجاز می‌توان درباره دالگ لند گفت، این است که در آن خشونت و جنایت افراطی موج می‌زند. نوران دیویدکالیس در بیوگرافی خود می‌نویسد که کودکی و نوجوانی‌اش را در محلاتی گذرانده‌ که خشونت حرف اول را زده‌ و به‌همین دلیل با این زبان به‌خوبی آشناست.
این خشونت و جنایت‌ها ریشه در جنگ‌هایی دارد که تجربه ده ساله شخصیتی به نام ممو است. او که نام مادرش لاله و پدرش مسعود است، در آلمان به دنیا آمده و در بیست سالگی به ارتش آمریکا پیوسته است که در تمام دنیا لشکرکشی می‌کند. او پس از این دوره ‌پر از خشونت به محل زندگیش برمی‌گردد تا آن را تداوم بدهد. در ابتدا سعی بر آن دارد که با حقایق کنار بیاید و راه خودش را برود و حدالامکان از خشونت و زد و خورد با دیگران پرهیز کند . اما شرایط طور دیگری او را با واقعیت ها مواجه می سازد. ممو در ابتدا متوجه می‌شود که لاله پس از مرگ مسعود با مرد دیگری در ارتباط است که به عنوان کاکا سیاه به این خانه رفت و آمد می‌کند. نام این مرد مایک است.  بعد متوجه می‌شود که کریستین دوست سابقش با فرانک که او هم دوستش بوده‌، ازدواج کرده است. او می‌خواهد با این مسائل کنار بیاید. پس سرش را در آخورش می‌کند و با سنگ بزرگی که به همراه آورده است، درصدد است سنگ قبر خوبی برای مسعود درست کند. هر چند مایک یا همان کاکا سیاه ‌که مسئول مراقبت از قبرهاست، با نصب این سنگ تازه مخالفت می‌کند چرا که با سنگ‌های دیگر همخوانی ندارد. همین مخالفت‌هاست که کار دست ممو می‌دهد و به تدریج او را به رویه‌ای خشونت آمیز سوق می‌دهد. سپس او بو می‌برد که کریستین در منجلابی افتاده‌ که بیرون آمدن از آن ناممکن است. کریستین در خانه‌های بدنام کار می‌کند و حتا به اصرار ممو برای خروج از آن وقعی نمی‌گذارد. این خود نیز بر خشونت درونی ممو می‌افزاید تا بعدها به تحریکات دوستش الکس در مواجهه با فرانک تجدید‌نظر کند چون به نوعی الکس هم بو برده که فرانک با نامزدش، پپسی سروسری دارد. ممو فرانک را می‌کشد. بعد وقتی در قبرستان‌ برای نصب سنگ گور رفته با مقاومت مایک روبرو می‌شود و او را هم از بین می‌برد. مقتول بعدی مادرش لاله است که برای بردن ممو و مایک به آنجا آمده است. ممو که در خیال خود با مسعود دیالوگ برقرار کرده و با کندن قبر پدرش و قتل مایک، مسعود را از گور بیرون می‌آورد و مایک را به جای او خاک می‌کند. او لاله را هم پس از قتل در کنار مایک می گذارد، تا با هم خاک شوند.
نویسنده بر آن است تا با متدی تلفیقی یک فضای پر‌تحرک و هولناک را بیافریند و در عین حال از شخصیت پردازی غافل نشود. بلکه شخصیت‌ها با پردازش دقیقی در خط روایتی جولان می‌دهند تا خودی نشان بداده‌ و خواننده را قلقلک بدهند که خیلی هم بی‌تفاوت نباشد بلکه خیلی ریزبینانه‌تر مسائل را کنکاش کند. بخشی از روایت به همان شیوه برشتی است که لاله و مسعود با آن که می‌دانیم مسعود در 60 سالگی فوت کرده‌، رو به تماشاگران درباره گذشته خود روایت‌گری می‌کنند. بعد نوبت به معرفی مایک و بیان رابطه او با لاله می‌رسد که این بار روایت مستقیم را از زبان این دو می‌شنویم. بعد بازگشت ممو به خانه‌اش را می‌بینیم که سعی شده تا در رودریی آدم‌ها همه چیز به شکل نمایشی و پردازش ریزبینانه شخصیت‌ها متجلی شود و در عین حال از بیان حسی روابط کاسته می‌شود تا شکلی منطقی و عمیق در صحنه آشکار شود. حتا در کشتن آدم‌ها نیز احساسات تحریک نمی‌شود هر چند به لحاظ منطقی درک این کشتارها خیلی هم راحت نیست. در عین حال باور آن‌ها سهل و راحت است چون ممو از جنگ می‌آید و ده سال چنین تجربه تلخی را پیش روی داشته‌. چنانچه تعبیر نویسنده از عنوان "داگ لند" نیز باید در چنین تجربه‌ای ریشه داشته باشد. گویی او در سرزمین سگ‌ها پا نهاده است که به پروپای هم می‌پیچند هر چند به ظاهر اینجا آلمان بخشی از دنیای آزاد و بدون خشونت است. ممو منطقی برای کشتن‌های خود ندارد. البته او ریشه‌اش خاورمیانه است. این به استناد خود متن است که اشاره به رابطه مسعود و لاله در 1970 در خاورمیانه می‌کند و اصلا نامی از ایران نمی برد که این نام‌ها بیشتر ایرانی می‌نمایند. شاید هم قصد و غرض نویسنده این بوده است که به تعصب و غیرت ایرانی توجه داشته است که خود به نوعی دامن گیر انسان آزاد اروپایی و به ظاهر متمدن شده است. البته ظرفیت قتل بیشتر در خود جنگ موجود است و این رفتارها می‌تواند از قوم‌گرایی نیز تاثیر گرفته باشد. زمانی ممو به جنگ رفته‌ که مسعود مرده است. او که وابستگی شدید به پدرش دارد نمی‌تواند مخالفت‌های مایک و دلدادگی بی‌مورد لاله را تاب بیاورد‌. حتا از فساد اخلاقی کریستین و بی‌غیرت بودن فرانک به ستوه می‌آید و سر آخر تک تک اینان را می کشد تا خود را از منجلاب فساد و گرداب عذاب بیرون بیاورد. 
در بخش عمده‌ای از کار با حضور فیزیکی مسعود در صحنه رئالیسم جادویی در "داگ لند" پر رنگ می‌شود. در صحنه پایانی نیز ممو با مسعود در ارتباط است و از او خط می‌گیرد تا ‌علیه رابطه مایک و لاله بشورد و آن‌ها را از بین ببرد. بنابراین فضا از پیکره ای تلفیقی بهره می‌برد و در عین حال از خطی مرتبط و قابل باور پیروی می کند تا همه چیز با القای مفاهیم به شکل در خور تاملی نزدیک شود.
نویسنده سعی بر آن دارد تا نظم موجود در روابط انسان‌ها را بر پایه برخی از رفتارهای خشونت‌آمیز از بین ببرد. تمدن با خلق و خوی نرم و ملایم معنا پیدا می‌کند وگرنه ظاهر شیک و باطن بر هم ریخته دلالت بر تمدن نمی‌کند. چنانچه آلمان نازی با آن که یکی از ارکان تمدن و پیشرفت صنعتی در قرن بیستم به شمار می‌آمد، خشونت آمیزترین رفتارها را در سطح جهان به نمایش گذاشت که دلالت بر بی فرهنگی و رفتار غیر متمدنانه آنان می‌کرد. امروز هم هر جایی خشونت متوجه انسان‌ها باشد از تمدن و فرهنگ حقیقی به دور است و این خود انسان‌ها را از اصالت انسانی خود دور می‌کند چون میانه‌ای بین انسان و خشونت نیست. ما از خشونت معادل با رفتار حیوانی یاد می‌کنیم. حالا فرق نمی‌کند که جغرافیای خشونت در کجای جهان حاکم باشد. هر انسان در زمان خشونت خلق و خوی حیوانی پیدا می کند و دیگر هم عرض با انسان به مفهوم حقیقی آن نیست. اولیای خدواند همیشه با ملایمت خدای گونه رفتار کرده‌اند و مشوق آدم‌ها به صلح و دوستی بوده‌اند. این مفاهیم در نمایشنامه "داگ لند" از جایگاه اعتباری و ارزشی تهی شده‌ تا همه چیز در لفافه ‌خشونت و جنایت‌های بی‌بدیل تبلور عینی بیابد. حتا عشق و روابط خانوادگی نیز آلوده به فساد و دروغ شده ‌تا بستر خشونت بر علت‌های روشن سوار شود و مخاطب به راحتی بداند چرا چنین می‌شود؛ هر چند درک آن راحت نیست. ما انسانیم و نمی‌توانیم به خود بقبولانیم که خوی حیوانی ما این چنین ویرانگر است. اما ممو نمونه یک انسان حیوان نماست که ناخواسته یا خود خواسته آلوده به جنایاتی ‌علیه هم نوعان خود می‌شود. البته مقتولان می‌توانند در گناه ممو شریک باشند ولی این خود دلیل بر جنایات نیستند چون برای انسان گذشت و مهربانی نیز جزو رفتارهای ممتاز تلقی شده است. نکاتی که در طول این نمایشنامه رنگ و بوی خود را از دست داده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 6:59 PM  توسط رضا آشفته  | 

برترین و مهمترین نمایشنامه های تاریخ نمایش جهان از آشیل تا آلبی :

آدم ، آدم است – برتولت برشت

آواز خوان تاس – اوژن یونسکو

آنکه گفت آری، آنکه گفت نه – برتولت برشت

آلبووین – باندلو

ادوارد دوم – کریستوفر مارلو

آگاممنون – آشیل

آندورا – ماکس فریش

ابرها – آریستوفان

اپرای دو پولی – برتولت برشت

اتاق – هارولد پینتر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 7:10 PM  توسط رضا آشفته  | 

یک نمایشنامه در سایت اثر

ش.اشيدن در بعدازظهر داغ
نمايشنامه تك پرده اي
رضا آشفته

Labels: ,

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 5:52 PM  توسط رضا آشفته  | 

نمايشنامه ي تك پرده اي روي خط سرخ

روي خط سرخ

نمايشنامه ي تك پرده اي

به قلم رضا آشفته


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 7:36 PM  توسط رضا آشفته  | 

سكوت در نوشگاه قهوه

سكوت در نوشگاه قهوه

  نمايشنامه ي تك پرده اي

 

     رضا آشفته


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 7:32 PM  توسط رضا آشفته  | 

نمايشنامه ماهيگيرهاي خندان پشت به غروب رودخانه

ماهيگيرهاي خندان پشت به غروب رودخانه

 

                                         نمايشنامه ي تك پرده اي

 

                                 نبشته ي رضا آشفته


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 6:40 PM  توسط رضا آشفته  |