آسمانه

نوِشته هاى تئاترى و هنری و نمايشنامه هاي رضا آشفته

آدمکشم/ تک گویی نمایشی

آدمکشم

تک­گویی نمایشی

رضا آشفته

زمان: روز

مکان: یک آپارتمان معمولی

آدم: یک آدمکش

صحنه: یک تخت تک نفره! یک میز ناهارخوری و یخچال که با فاصله و دور از تخت قرار گرفته­اند.

آدمکش اسلحه در دست پاورچین پاورچین در آپارتمان قدم بر می­دارد و ناگهان فریاد می­زند:

آدمکش: دستا بالا بی حرکت... خفه! بی زر زر... همین که گفتم وگرنه با تیر مغز پوکتو می­پوکونم روی دیوار... شتلق... آفرین مرد چیز فهم... رو به دیوار... یالا پاها باز... (با پای خودش هر دو پای مقتول خیالی را به طرفین باز می­کند) باز... دقیقن تا منتهای درجه هر دو پا رو باز نگه دار... دستا رو به پشت! جُم نخور که آبکشت کردم... چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است؟ خنگ خدا من یه آدمکشم!

آدمکش می­خندد و با دستبند هردو دست آدم خیالی را می­بندد. او سر تا پای مقتول را بررسی می­کند.

آدمکش: در عجبم که اسلحه نداری... می­گن تو یه جانی هستی از نک پا تا دهان و دندان مسلحی... اما انگار غرق شنگولیات روزانه بودیو به اون مخیله­ات نمی­رسید که یه دفعه غافلگیر بشی... خوش خیال حالا پاهتو جفت کن... یالا همین که می­گم بچه پر رو. (زانو می­زند و هر دو پای خیالی را سفت می­بندد) خب برو رو تخت دمر شو... کر که نیستی؟ چرا منو بروبر نیگا می­کنی؟... (خودش با دست و پای بسته و گرفتن اسلحه در دهان همان مسیر را تا تخت می­رود و خود را دمر بر تخت رها می­کند) های کره بز کج بجنبی دمار از روزگارت درآوردم.... یالا بیا دیگه... شوت نباش، انگار همه­ هوش و هواست تو آفسایده...

آدمکش به طرف میز می­آید و بر صندلی ولو می­شود.

آدمکش: ببین من­ام مث خودت آدمکشم با این تفاوت که تو یه جانی هستی و مردم بی­گناه رو به کشتن میدی اما من یه ضد جانی­ام و آدمکش­ها رو به کشتن می­دم... نخند! لندهور... این برا خودش یه مفهوم داره چون من که پلیس و مامور نیستم بلکه از بچگی آرزوم این بوده که به دست خودم صدها آدمکش رو بکشم... الان نمی­پرسی که مگه مغز خر خوردی که بری دنبال آدمکشا؟

آدمکش با چرخاندن اسلحه در دست خشم خود را ابراز می­کند.

آدمکش: ببین نمی­دونم تا الان که باهات دارم تسویه حساب می­کنم چقدر آدمای بی­گناه رو کشته باشی؟ اما دیگه می­فرستمت به درک تا زمین نفس راحتی بکشه... به نظرت نمی­کشه؟ چون مادام زمین لبریز می­شه از شر و بازهم آدمکشا مث کرم می­لولند تا خونه خراب کنند... آدمکش!

آدمکش دور میز می­گردد.

آدمکش: من یازده سالم بود که یه آدمکش حرفه­ای برا یه مقدار پول ناچیز پدرمو کشت... یعنی دقیقن سرشو پوکوند برا اینکه اون بیچاره دزد رو تشخیص داده بود و دزد هم از این ماجرا بو برده بود... می­دونی این چیه؟ چی؟ چی؟ نخند الدنگ! این ینی بیچارگی، ینی فلاکت، یعنی گشنگی و تشنگی، ینی دربه در شدن، بی­خانمونی! مادرم مجبور شد دوباره ازدواج کنه چون پر کردن شکم سه تا بچه؛ دیگه کار اون نبود... اون موقع جنگ بود و بیکاری و نداری... ناپدری هم مفت و مجانی که سرویس نمیده به سه تا یتیم بچه... اون کتک می­زنه، آزار میده و...

متوجه سبد میوه روی میز می­شود؛ خودش را خم می­کند و پرتقالی را دست می­­گیرد.

آدمکش: بهت نمیاد خرخور باشی! قصدم توهین و تحقیر نیست ها... ببین اونچه گذاشتی تو سبد با هم همخون نیس... مثلن پرتقال نسبتی با سیب نداره در حالیکه سیب و گلابی بهم خیلی میان و انگار جفت هم باشن... یا انار و انگور خیلی بی­ربطن... اصلن نمی­فهمم این اینجا چی می­کنه؟ (شلغمی را برمی­دارد) آخه شلغم که باید پخته شه پس چرا جاش اینجاس؟ ببین اینه که می­گم داری همه چیزو خرخور می­کنی ینی حالیت نیس چی داری می­خوری اصلن واسه چی می­خوری و چطو می­خوری؟ خوبه!

آدمکش برمی­خیزد و قدم­زنان پرتقال را می­بوید.

آدمکش: خیلی مسته! بیا تو هم ببو... من اما ترجیحن انگورو می­خورم... چون (انگور را برمی­دارد) خواص مواد رو می­شناسم... با اونکه مدرسه و دانشگاه نرفتم اما از هر بچه مدرسه­ای و دانشگاهی بیشتر کتاب خوندم... هر ورق پاره­ای می­اومد دستم می­خوندم. می­خواستم از همه چی سر در بیارم. اون اوایل زندگی بر وفق مرادم نبود. اول شدم شاگرد مکانیک، بعد شدم نون فروش، حتا پادوی بزازی شدم... دیدم اینا شغل من نیست... سر از ریختگری درآوردم اونجا گفتم خودم با دستهای خودم یه اسلحه و گلوله­هاشو می­سازم و میرم سر وقته آدمکشا. پدرکشا در واقع...

انگور دون می­گیرد و به ملایمت می­جود.

آدمکش: برا همین انگیزه داشتم که بیشتر مطالعه کنم... درباره روان­شناسی، جامعه­شناسی، تاریخ، خواص مواد، اسلحه­سازی، حتا درباره باغبانی و آشپزی کتابها خوندم و بی­ادعا در هر کدوم در حد یه استادم. استاد تموم عیار... چون می­خواستم انتقام بابامو بگیرم و اثبات کنم که با عرضه­ام.

روی میز یکوری می­نشیند و از افتادنش جلوگیری می­کند.

آدمکش: زندگی بالا و پایین داره ناپدری چکمه­مون کرد و صاحبکارا دهن­مو آسفالت کردند. اینا شاید منو عقده­مند نکرد اما اینکه نمی­دونستم آدمکش بابام کیه، خیلی ناچیزم می­کرد و خرد و خاکشیر می­شدم از بودنم... روزی که تونستم اسلحه و گلوله­های واقعی رو بسازم گفتم تو روزنامه­ها دنبال یه آدمکش می­گردم که پدر یه خونواده رو کشته. رفتم پیش خونواده­ای که پدرشون کشته شده بود و احساس همدردی می­کردم و داستان یتیمی و بی­پدری خودمو تعریف می­کردم. نشانه­های قتل رو می­گرفتم و می­رفتم تا طرف رو پیدا کنم حتا شده از زیر زمین. یه شرلوک هلمز حقیقی با این تفاوت خودش انتقامم می­گیره. نلرز... ای ملعون! تو می­دونی کیو کشتی؟ یه پدرو که سه تا بچه قد و نیم قد داشته. اونم واسه یه چیز چسکی! چقدر پول نصیبت شده؟! واقعن این پولا خوردن داره؟ نمی­گی یه عمر اون بچه­ها بیچاره می­شند.

آدمکش به طرف یخچال می­رود. درش را باز می­کند.

آدمکش: همیشه پیش از کشتن احساس گشنگی شدید می­کنم. با شکم خالی نمی­تونم خشونت کنم. خشن بودن هم با شکم پر و عربده­های زیادی می­چسبه. ببینم چی داری واسه خوردن؟ آهان کالباس خشک و خیارشور... بله اینم نون و سس.

آدمکش مواد غذایی را روی میز می­گذارد و برای خوش یک ساندویج درست می­کند.

آدمکش: ولی به نظرم مقتول باید شکمش خالی باشه. چون عواقب داره (می­خندد) واقعن پوزش که دارم جلوت می­خورم و به ناچار مهمونت نمی­کنم اونم تو خونه­ی خودت! خب چیزی عوض داره گله نداره! مجبورم خوب بچزونمت تا تقاص بشی خوب خوب!

او اولین گاز را می­زند و یک تکه از ساندویج را می­کند پیش دهان مقتول فرضی پرتاب می­کند.

آدمکش: سگ تو ضرر، سگ خورش کن! چرا داری بو می­کشی؟ یه لقمه­اس... دلم سوخته برات که نباید سر سوزنی بسوزه! چون تو یه آدمکشی که باید زجرکشت کنم. می­دونی که الان بازمانده­های مقتولت چه حال و روزی دارند؟ تازه در رفتی از دست قانون اما تو خواب هم فک نمی­کردی گیر بیفتی اونم یکی مث تموم اون زجرکشیده­ها و داغ دیده­ها که سر هوا و هوس یه شر رجیم کشته شده. من گوش به فرمان طبیعتم برا همینه که تو الان سیزدهمین آدمکشی هستی که به دست من قصاص می­شی و پلیس با اونکه فهمیده مسبب این آدمکشی زنجیره­ای دقیقن یه نفره اما هنوز بو نبرده طرفش کی می­تونه باشه. این لطف طبیعته که من جان سالم به در بردم چون من­ام باید دستگیر و قصاص بشم اما این حق من نیس چون من دارم اون اتفاقی که باید بیفته رو دارم انجام میدم و خونواده­ها هم تحت هیچ شرایطی بخشش و گذشت نداشتند.

آدمکش به طرف مقتول فرضی می­رود و با پا به دهان و دماغش می­کوبد.

آدمکش: شکنجه بده اما ناچارم! دهن چند نفرو سرویس کردی؟!

او خشمگین از تخت فاصله می­گیرد.

آدمکش: خود و خوراکتم خرکیه! تو نااهلی!!! یه وحشی و عوضی. من بچه بودم که خواستم که مث شما رو بکشم و تا الان دوازده تا رو ترتیبشونو دادم و تو سیزدهمی هستی. می­دونی چون پدرم خیلی عزیز بود. جایگزین نداشت و برا همین ناپدری منو از خونه انداخت بیرون. یه نوجوان سیزده ساله که دلش می­خواد مث یه مرد رو پاهای خودش وایسته و می­ایسته چون خیلی مغروره. حالام در خدمت شماست تا این پیام ناچیزو به نااهلان و نامردان بده که وقتی کشتی باید کشته بشی. طبیعت مدام داره به من الهام می­کنه انتقام بیچاره­ها­و بی­گناها رو از امثال شما بگیرم و من­ام می­گیرم. از هفده سالگی سالی یه دونه پدرکشو قصاص کردم. همه هم یه مدلی. می­خوای بدونی چطوری؟ یا برات اهمیت نداره. اما این آیین برا خودش مراتبی داره مثلن همه باید اعتراف کنند که چرا آدم کشتن، چطور کشتن، از خانواده مقتول طلب آمرزش کنند و این یه مدرکه برا پلیس... اگه اعترافم نکنند، دقیقن می­تونم بگم که دهن­شون سرویسه... ینی شکنجه رو شاخه...

آدمکش خیاری را در دست می­گیرد.

آدمکش: می­دونی چرا کون خیار تلخه؟...نمی­دونی! چون تو فرق تلخ و شیرین رو نمی­دونی. اگه می­دونستی اندوه رو بار زندگی دیگرون نمی­کردی. من هنوز یه اندوهگینم نه فقط برا خودم که برا تموم اونا که دچار وضعیت مشابه خودمون می­شن. داغدار پدر شدن تا روز مردن پاک نمی­شه از قلب اونم پدری که دهن و مغزشو با گلوله پوکونده باشن!  به من حق میدی که قصاص کنم آره پدرمو تو نکشتی اما یه پدرو کشتی که... من یه انسانم و می­دونم درد درده و با هیچی هم درمون نمی­شه...آه! آه از نهادم در میاد وقتی می­بینم یه خونواده دگرگون می­شه!

گلویش را می­گیردو با دو می­رود سمت یخچال و یه نوشابه را باز می­کند و سر می­کشد.

آدمکش: این دقیقن غمباده که هنوز احساسش می­کنم. هرازگاهی حالمو می­گیره. این کار یکی مث توست. آدمکش! می­خوام حالیت بشه که دست بالای دست بسیاره. طبیعت به من این قدرتو داده که از امثال تو انتقام بگیرم... بذار این نوشابه رو نوش کنم. این حرفا کوفتم می­کنه... ببخش اگه تشنه لبی و تعارف نمی­کنم.

به طرف آدمکش فرضی می­رود.

آدمکش: من صاحب امضام و همین طوری آدمکشایی مث تو رو نکشتم. الان وقتشه که اعتراف کنی تا تو این رکوردر صدات ثبت شه! مادرم وقتی شنید که پدرم کشته شده تا سه ماه ماتش برد. صمم بکم! گنگ! ما دو خواهر و یه برادر که بنده باشم، مردیم و زنده شدیم چون پدرمون رفته بود پایتخت که کار کنه و پول بیاره برا ما. اما نیاورد چون یکی مث تو هم پولشو گرفت و هم جونشو... ای کاش فقط پولشو گرفته بود و نه جونش.

کنار تخت می­ایستد و سرتاپای آدمکش را برانداز می­کند.

آدمکش: ببین من می­دونم که کیو و برا چی و چطور کشتی... اما تو باید خودت اعتراف کنی که این کارو کردی... من هنوز خیلی مودبم و اون روی سگم بالا نیومده... اگه بیاد... می­دونی که چه بلایی سرت میارم...

او رکوردر را از جیبش بیرون می­آورد و روشن کرده و جلوی دهن آدمکش فرضی می­گذارد.

آدمکش: خب از سیر تا پیاز حادثه رو شرح بده و....

آدمکش می­آید سمت سبد میوه و یک پرتقال رو پوست می­گیرد.

آدمکش (با خوردن یک حبه پرتقال): تا ده می­شمریم... یک. دو. سه. چار. پنج. شش. هفت. هشت. نه. ده... که زر نمی­زنی... باشه...

آدمکش حمله­ور می­شود و آدمکش فرضی را به باد کتک شدید می­گیرد.

آدمکش: پدر سوخته من گردن کلفت­تر از تو رو سر به راه کردم تو حالا می­خوای برا من شاخ شی؟

آدمکش برمی­خیزد و احساس دلشکستگی می­کند.

آدمکش: من فقط یه بار از کشتن آدما احساس ندامت و پشیمونی کردم. بار دوازدهم بود که وقتی با شلیک گلوله مردی رو کشتم انگار یدفعه از طبقه بالا یکی متوجه صدایی از جیغ شده باشه. من سریع خودمو از پنجره پرت کردم تو بالکن. اما اون یه پسر نوجوان بود که وقتی کله متلاشی پدرشو دید؛ با جیغ و اشک انداخت خودشو رو جسد پدرش و فریاد زد بابایی کی تو رو کشته! من­ام اشکم در اومد درست مث اون موقعی که جسد پدرمو با کله پوکیده دیدم. برا همین سه سالی می­شد که دست از کشتن برداشتم تا نوبت به تو رسید.

آدمکش اسلحه کمری را درمی­آورد و بر لوله­اش صدا خفه­کن را نصب می­کند.

آدمکش: همه رو یه جور کشتم با شلیک گلوله از دهان و پوکوندن سر. تو هم از این قاعده مستثنا نیستی. لطفن اعترافاتو بکن که قبل از مرگ دهنت آسفالت نشه!

با آمد و شد نور... آدمکش رکوردر را برمی­دارد.

آدمکش: ممنونم از اعترافاتت... تو هم قربونی چند دلار بیشتر شدی. خب وقت گودبای پارتیه... به من که خوش گذشت. تو هم حتمن خوش به حالت می­شه چون داری قصاص می­شی.

آدمکش بالشی را روی سر آدمکش فرضی می­گیرد و شلیک می­کند. صدای شلیک را می­شنویم و اینکه بر کاغذ دیواری خون شتک می­زند. آدمکش دوباره خوشه­ای انگور را دست چین می­کند. صدای آژیر ماشین پلیس و نور قرمز رنگ چراغش... آدمکش اسلحه را در کمرش می­بندد و آماده­ی فرار می­شود... غیبش می­زند!


برچسب‌ها: تک گویی, تک نفره, مردانه, رضا آشفته, نمایشنامه نویسی
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393ساعت 5:25 PM  توسط رضا آشفته  | 

بغض ساز دهنی/ تک گویی نمایشی

بغض ِ سازدهنی

تک­گویی نمایشی

به قلم رضا آشقته

 

آدم:

یک دختر جوان

مکان:

یک محفل و مهمانی

زمان:

غروب جمعه

 

دختر جوان یک سازدهنی در دست گرفته و در میان جمع نشسته است.

دختر جوان (با آه): قرارمون آواز بود اما چون تو محفل مرد بیگانه و به اصطلاح مذهبیون مرد نامحرم نشسته، بنده معذورم از خوندن آواز... لطفن به کسی بر نخوره که فرح داره ناز میاره و امل بازی... نه والا! من کمترین تابع پدرمم و پدربزرگمم... اونا صدامو شنیدن و حکم قبولی هم دادند اما هنوز منعم کردن از خوندن آواز در جمع بیگانه... پدر بزرگم می­گه پیش افتادی از قمرالملوک و پدرم می­گه رو دست هایده بلند شدی! اینا رو که می­گم قصدم تعریف از خود نیس! به جون عزیزم، نه! می­خوام بگم که داوری نشم... حالا برا خانوما بعدن می­خونم... البته برخی هم این صدای مسکوت و خاموش رو تو مجالس زنونه شنیدند! اونای دیگه هم به روی چشم آخر مجلس براشون می­خونم و بعد برا مردا و محارمشون بگند که فرح اهل چاخان پاخان و تریپ توهم و خودبزرگ­بینی نیست. واقعن هم نیستم، نمی­خونم چون منع شدم. دقیقن تنها دلیلش منع عمومیه اما خودم بر این اعتقادم که اگه گناه بود چرا خدا اینو به بندش داد؟! صدای زن زیباست مث پیکر زن، اما می­گن اینا فقط باید برا مردش باشه. ایمان دارم که تن باید فقط و فقط مال جفت آدم باشه اما صدای زیبا که نمی­تونه تک و توک شنونده داشته باشه. مث زن نقاشی که بخواد فقط نقاشی­هاشو برا محارمش عرضه کنه. خب زیبایی باید عمومی بشه چون این دیگه حتا برا صاحبش هم نیس. یعنی صدای زیبا به من نوعی هم تعلق نداره بلکه برا عموم شنوندگانه... اما خاندان من هنوز تابع سنت­اند!

دختر جوان آبی می­نوشد و لبخندی می­زند.

دختر جوان: تا صبح می­تونم براتون جک بگم و جمع رو بخندونم اما محفل برا شعر و موسیقیه و بنده شرمسارم که حتا به رغم میل باطنی­ام عاجزم از ارائه آواز مگه جمع کاملن زنانه بشه اما می­تونم در عوض سازدهنی بزنم چون این یکی باز منعی نداره. یعنی زن می­تونه برا بیگانه ساز بزنه اما از نگاه صداوسیما منع تماشای آلت موسیقی هست! یعنی برا زن و مرد تماشای خود سازدهنی در محفل عمومی منع شده اما شنیدن صداش کاملن حلاله مشروط بر آنکه صداش غنا نباشه! یعنی مطربی نشه!!! ببخشید فکر نکنید بنده آخوندم دارم موسیقی مشروع رو شرح و تفسیر می­کنم! نه به جون عزیزتون بنده فرح یکتاپناه آوازه خوان و نوازنده سازدهنی و اگه اساتید قبول بفرمایند آهنگساز و تنظیم کننده آهنگم! قصدم ریا و خودنمایی نیس بلکه می­خوام بگم که هنرمندم و همه جوره آگاهم بر موسیقی اما منع هس برا ارائه­اش و من سر سفره بابا بزرگ شدم و نون حلال خوردم. نمی­تونم خلاف آمد عرف کاری بکنم هرچند هزار دلیل هم دارم برا ردش! چون معتقدم هرچه زیباست برای بهتر شدن زندگیه نباید از آدما دریغ بشه. تامل بفرمایید! اگه بنده صداش زیباست مالک این زیبایی نیستم چون لطف طبیعت شامل حالم شده و باید این صدا رو هدیه کنم به صاحبان اصلیش که در واقع مردمند. اما تا مادامی که نخواند این صدا رو و بگن حرامه و گناهه! من­ام می­گم چشم پس نشنوید و لذت نبرید مگر حکم بدهند که زن هم می­تونه صداشو عمومی کنه.

دختر جوان آب می­نوشد و با دستمال عرق سر و صورتش را می­گیرد. او لبی بر سازدهنی می­کشد!

دختر جوان: می­گن مردا با شنیدن صدای زن یه جورایی می­شن. نمی­فهمم چه جورایی می­شند؟ یعنی فکرشون خراب می­شه؟ خودارضایی می­کنن؟ واقعن چون مرد نیستم و نمی­دونم حس و حال مردا رو، دارم می­پرسم که بدونم چون نپرسیدن عیب بزرگیه! و ندانستن عیب نیس... من که مردای بزرگتر از خودمو بابا فرض می­کنم . همسن و سالا رو به چشم برادری می­بینم. بچه­هام که پسر خودمند. من نسبتم با تموم مردا مث نسبتم با محارم زندگیم می­مونه. تو این مردا هم سهم خواه یه عشق و همسرم! البته اگه سهمی برام در نظر گرقته شده باشه چون هنوز قسمتم نشده. خب برا پرهیز از این یه جورایی شدن و از راه به در شدن همون بهتر که دیگه سکوت کنم مگه روزی که نظر دیگهی مث تموم دنیا در این چاردیواری وضع بشه!

او برای آنکه کسی سازدهنی را نبیند، آن را پشت گلدان می­گیرد و می­نوازد. رفته­رفته این اندوه و بغض می­ترکد!


برچسب‌ها: تک گویی, زن محور, رضا آشفته, نمایشنامه نویسی
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393ساعت 5:24 PM  توسط رضا آشفته  | 

دیوانه/ تک گویی نمایشی

دیوانه

تک­گویی نمایشی

رضا آشفته 

 

آدم نمایش:

آدم (مرد یا زن؛ توفیری نمی­کند علی­القاعده در این دون دنیای بی در و پیکر!)

زمان: الان

مکان: همین جا

صحنه: یک نور موضعی و آدمی که در آن نشسته است، و دور و برش پر از انواع تخمه­هاست که مغزخور شده­اند.

آدم: دیوانه که شاخ و دم نداره... به قول مرحوم مادرم هفتاد و دو نوع دیوونه هس... چیه؟! به تریج قباتون برخورد؟! به من چه؟ مگه من کارت دعوت براتون نوشتم و فرستادم و عجز و لابه کردم که تورو به پیر و پیغمبر بیاید منو ببینید... من که میمون نیستم بخوام تقلید کارای این و اونو بکنم و شمام قاه قاه بخندید... طوطی هم نیستم که تقلید صدا کنم و شمام خر کیف شید... پس اینجا چه غلطی می­کنید؟ دیوونه که دیدن نداره... داره؟!

تاریکی و سکوت... نور دوباره موضعی است!

آدم: هشتم گرو نه... ندارم... خب تو رو سننه؟ می­خوای بذل و بخشش کنی؟ می­خوای انسان بشی؟... می­خوای ریا کنی؟... می­خوای زر یا مفت بزنی؟ بکن... مگه من دست و پاتو بستم؟ من که خودم زنجیری­ام... ببین الانم اینجا حبس­ام چون می­ترسند از جام بلند شم چون امکان داره به تک تک شما آسیب برسونم... خب من دیوونم و مجبورم و به ناچار کتف بسته اینجا ولوام... شما چی؟!

سکوت...

آدم (با خنده): نکنه شمام دیوونه­ای؟ ببخشید که توهین می­کنم! عشقی... دیوونگی هم عالمی داره! بهت برنخوه... لب و لوچتم آویزون نشه... من یه بار توهین کردم، بله جسارته، قبول!... اما شما چی؟ به زبون و بی زبونی منو نه تنها توهین که تحقیرم می­کنی... منو دیوونه محض می­دونی و زنجیری و حتا حق حیاتو ازم سلب کردی... کدوم سلب؟ چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است؟ نزن خودتو به اون راه... خودم ختم دو عالمم اما صد افسوس که دلم نمیاد ختم یکی رو بخووونم...

تاریکی و سکوت! نور که می­آید انگار که چشم­های آدم اذیت باشد.

آدم: نکن این کارو با من! درست دیوونه­ام اما انسانم و نباد منو اذیت بکنید. من که تماشا ندارم. حیوونکی­ها پول و وقت هزینه کردید که یه دیوونه ببینید. مگه خودتون کم دیوونگی می­کنید و حالا بابت یه نمونه زنجیری­اش هزینه می­کنید دل سیر ببینیدش... اگه بگم حماقته این کار؛ پر بیراه نگفتم.. اگه ازتون بخوام برید نمی­رید چون با دلیل و قرص و محکم اینجا اومدید که یه دیوونه ببینید... یه دیوونه که اگه به حال خودش رها بشه، زنجیرشو پاره می­کنه... یعنی چی؟ نمی­فهمم! شمام نمی­فهمید و باز جسارت می­کنم؛ حتا کمتر از من می­فهمید. اگه فهمیده بودید در خدمتتون نبودم. بودم؟

سکوت و تاریکی.

صدای آدم: لعنت بر مردم آزار تا چونم گرم می­شه اینا ضد حال می­زنن می­خوان شما واقعن باورتون شه و خوب خر فهم شید که یه دیوونه رو چار چشمی دارید دید می­زنید. یه دیوونه ته خطی و زنجیری! خدایا، تو حالیشون کن، من که عاجزم... آخه به چه زبونی بگم سر کارید... دیوونه هم دیدن نداره؟ داره؟ از تماشای من به کجا می­خواید برسید؟ شاید من آینه­ام که خوب ببینید منو که از سلامت خودتون کاملن مطمئن­تر شید.

روشنا و چشم بستن­ها و اشک ریختن­های آدم.

آدم: تف به گور جد و آبادتت که خود خودم باشم. این همه نرو رو اعصابم! این همه با نور ور نرو، بذار تو یه حالت بمونه... این تاریکی و روشنا پدر چشامو در میاره... نگذار پیش این جماعت به ظاهر متمدن حالتو بگیرم تا یه عمر سرتو بذاری لا پاتو و بیرون هم نیاری! دم بریده... حیوونکی... تو فقط مسوول نوری، نه مامور شکنجه... زجرم نده... من که شکنجه­گر نیستم بعدها حالتو بگیرم. من اهل گذشتم اما این دلیل نمی­شه منِ فلک زده رو رسوا کنی. حال گرفتن ازم که نفعی برات نداره. داره؟ خب بکن!

تاریکی...

آدم: نفرین! ای مادر به خطا، تو نتیجه بیهودگی یه رابطه­ای وگرنه به وجناتت نمیاد تخم سگ باشی اما از سگم پست­تری! تو داری اشک منو در میاری لعنتی! نکن! عاقبت بخیر نمی­شی هان... ببین منو، من که سعی­ام بوده خیلی خوب بشم این شدم... منتر و آلت دست تو و امثال تو که به اسم جنون منو دستگیر کردید و آوردید اینجا تو نور گذاشتید، بلیتم فروختید و کلی هم تبلیغ کردید که فروشم داشته باشه. نتیجه؟ چی دستگیرت می­شه از این رذالت مدام. واقعن جدوآبادتون دیدن داره. خب به خودتون نگاه نگاه کنید... انگار که منو دیدید! دلم نمی­خواد رسوا بشم اما شدم. یعنی شمام اینو می­خواید وگرنه این جماعت کور و باطل چرا بیان دورم حلقه بزنند که ببینند واقعن یه دارالمجانی چی شکلیه... میمون؟ طوطی؟ خر؟ یا... تف به گورت داروین که تو این تخم لق رو کاشتی تو ذهن احمق­ها و بی­شعورها که آدم جد و آبادش میمونه! اما برشت خوب فهمید!

روشنا... آدم بر یک چهارپایه خیلی کوتاه نشسته است. او اذیت است و برای همین با دست جلوی نور را می­گیرد.

آدم: عوضی! برتولد برشتو می­گم نمایشنامه­نویس آلمانی که میگه: آدم آدمه! پس آدم میمون نیس. پس من دیدن ندارم. دارم؟ خب زل بزنید به من شاید چیزی دستگیرتون شد. اگرم نشد خب به اونجای باباهاتون. اگرم شد که به اونجای خودتون. من که از سر ناچاری حظ بصریتون شدم. ای کاش شعبده و طلسمی می­دونستم دست کم سرگرم می­شدید. ای کاش می­تونستم جفتک وارو بزنم. ای کاش فک گرمی داشتی و براتون لطیفه می­گفتم و از خنده روده­برتون می­کردم. ای کاش می­تونستم واقعن کاری بکنم براتون تا دست کم تماشایی بشم... اشکم داره در میاد... نع بی­عرضه و دست و پا چلفتی هم نیستم اصلن من هیچکس نیستم. اما اینا دلیل نمی شه بیای به سراغ من دیوونه که ببینی چه کار می کنم که تماشام کنی. زل نزن تو چشمامو و بروبر نیگام نکن. چراکه دلم صد آشوبه. حالم ناخوشه. بغض دارم. دقیقن از دست شما دیوونه شدم وگرنه من­ام حالم خوش بود و زندگی می­کردم. شما از بس حالمو گرفتید من­ام زیادی انگار ناخوش شدم. وگرنه چرا هذیون بگم؟ هان؟ لالمونی گرفتید و گنگ وامونده­اید...

تاریکی...

آدم: بی­شرف!

روشنا...

آدم: مردم آزار تو داری منو با این کارت کور می­کنی.

تاریکی........ سکوت!

روشنا.........آدم چشم بسته و سکوت اختیار کرده است.

تاریکی.......

آدم: حقیقت همیشه یه شکل بیشتر نداشته... شما دارید رو اعصابم راه می­رید پس حق بدید من بهتون فحش بدم. شاید خوشمزه­اس وگرنه من دیوونه رو وادار نمی­کردید به گفتن­اش. مادر به خطاها، بذارید تو عالم خودم بلولم و بپوسم و بمیرم. اما نخواید من ادای دلقکا رو در بیارم بلکم بخندید. من اهل خنده نیستم تازه گریه­مو هم دارید در میارید وگرنه اونو هم دوست ندارم.

روشنا... سکوت و چشم­بستگی آدم!

آدم: هم فال و هم تماشاس، لطفن کرکر خنده... بخندید من که نمی­بینم گلگونه­هاتونو... نمی­بینم وقاحت ته نشین بر لبهاتونو... من الان اسیرم در دستهای شما و شما محقید چون هزینه کردید برا تماشای من و من باید خوش آهنگ باشم و حالتونو جا بیارم. بالاخره امروز اومدید که پُز بدید به این و اون که رفتید تماشای یه دیوونه اونم نه تو دیوونه خونه که بر عکس، تو یه تالار نمایشی و اونم به اجرای فلانی و بازی بهمونی! خوارو مادر همه­تون!! فحش اگه بد بود که خدا نمی­ذاشت تک زبونمون... اما نیس تو هیچ کتاب آسمونی... پس اینم کلام ابلیسه.. ابلیسم بنده خداس... پس این فحش برا کیه؟! این زشت متکلم از کجاس؟ چرا فحش؟... من که دیوونم و عذرم موجه! شما چی؟ برا چی به من دارید مدام بد و بیراه می­گید؟ همین سگ توله! مادر به خطا! بی­شرف! عوضی! خب اینا رو از عاقلا یاد گرفتم. از بس بهم گفتن که شده ملکه ذهن­ام و ورد زبونمه. مث نقل و نبات می­ریزم رو سر و تن این و اون... البته خودمو درشت درشتاشو می­گیرم از همه... فرق نمی­کنه تو چه لباس و ریخت و قیافه­ای باشن؛ هر چی باشه اونا آدمن و من دیوونه... آره، دیوونه! دیوونه که شاخ و دم نداره، داره؟ اگه نداشت که الان منتر شما نمی­شدم!

نور حالت فلاشر به خود می­گیرد. آدم سعی می­کند به طریقی اعتراض­اش را اعلام کند اما ناتوان است در برخاستن.

آدم: خفه شو، بدم میاد از رندی... زورگو!

روشنا و مکث!

آدم: حالا که دارم کور می­شم تو این نوربازیتون، به درک! اما بدونید کارتون ضد انسانه... آره من اعتراف می­کنم دیوونه­ام در برابر عقلا و منطق­یونی چون شما ترجین دیوونه­ام. لفظ قلم هم نیستم... ای کاش می­تونستم براتون فال بگیرم همگی سرگرم می­شدیم؛ این جوری وقت هم زودتر می­گذشت! اما حالا چی نصیب­تون می­شه؟ نمی­دونم! من که شرمندم چی باید بگم... آها کلام زشت یا همون فحش... اومدم سر خط... باز دستم بله، کار کار ابلیسه چون خدا که با صراحت و قدرت حرفشو می­زنه... این ابلیسه که وقتی کم میاره از سر ناچاری و البته عصبانیت و برافروختگی بد و بیراه می­گه... یعنی من الان دارم از دستورات ابلیس پیروی می­کنم؟ چون دارم به شما فحش و ناسزا می­گم یا لیچار بارتون می­کنم. مادرای طفلی که می­گم به خطایند؟! اگه نبودند که تو به دنیا نمی­اومدی... تو نتیجه­ی خطاهای مادرتی... پس حقته که بگم: مادر به خطا!!

تاریکی!

آدم (با فریاد): نور به قبرت بباره، بده نورو... دارم حرف می­زنم گل که لگد نمی­کنم. می­خوام حضار مستفیض شند از اظهار فضلای بنده... می­خوام دو ریال گیرشون بیاد از این آمدن و رفتن! نمی­دونم این چه مرضیه که دوست داری منو با تاریکی درگیر کنی؟! من که دستم بهت نمی­رسه اما واگذارت می­کنم به خودش، همون که بانی آفرینش توست! خدایا کلافه­ام بیشتر از من کلافه­اش کن...

روشنا و اشک ریختن آدم!

آدم: خجالتم نده!

تاریکی.

آدم: چی بهت بگم زبون نفهم... من که زابه­راه شدم، تو هم بشی عن قریب! شوخی خرکی نکن، می­دونی نقطه ضعفم چیه داری حالمو می­گیری. بگیر... باشه نوبت مام می­رسه... گهی زین به پشت و گهی پشت به زین...

روشنا... چهار پایه­اش کمی بلندتر شده و او هنوز نشسته و جم نمی­خورد. سکوتی دیوانه­وار...

آدم: هش! خر بی پالون که رم کنه، جفتک می­ندازه و سوارو پرت می­کنه پایین. حکایت منو تو همینه... تو الان رم کردی و من­ام کت بسته عاجزم از رام کردنت وگرنه دمار ازت در می­آوردم تا دو زاریت جا بیفته که از یه من شیر چقدر می­شه کره گرفت... الاخره پرتم می­کنی پایین، تن­ام زخم و زیل می­شه... بشه. ما زخم خورده­ی دو عالمیم. تو هم زخم بزن... شاید یه روزی زخمه به دست تارزنی بیفته، آه و درد زخم منو فریاد کنه... زنده به اون روز که حتمن هس...

تاریک و روشن تند و بی­قاعده.

آدم: من­ام می­دونم چطوری باهات کنار بیام، اگه علی ساربونه خوب می­دونه کجا شترو بخوابونه. بکن... تو فعلن مشغولی و داری منو زجرکش می­کنی صرفن به جرم دیوونگی! باشه... شیرفهم شدم که فعلن برد با توئه نه من. خب دیگه بی­خیالم شو.

تاریکی و سکوت محض.

روشنا... آدم روی سنگ توالت فرنگی است و زور می­زند.

آدم با دیدن تماشاگرها واقعن یکه می­خورد و از شرم زیادی آب می­شود و می­رود توی زمین.

آدم: خب! شما تا اینجا هم باهام اومدید و ول کنم نیستید؟ من که دارم آب می­شم و فرو می­شم تو زمین. شما چی؟ خوشتون میاد از تماشام؟ اونم تو این حس و حالت... چی بگم باهاتون؟ کلمه ندارم برا انتقاد... دیگه تصمیم گرفتم نه فحش بدم و نه نفرین کنم. دلم می­خواد فرو شم تو خودم و فقط زور بزنم تا بلکه کنده شم از این گند و کثافت. می­خوام سبک و رها برقصم، بال در بیارم و پرواز کنم. می­شه؟... سعی می­کنم بشه. شمام حتمن انجامش بدید تا توفیقی حاصل شه. خدا رو چی دیدی؟ یه بار نونتون می­افته تو روغن و حظ می­کنید از بودنتون. من که این طوری­ام اما الان بلا تکلیفم به جرم زنجیر پارگی چون دلم هوایی و سودایی و آرام و قرارم ندارم. می­خوام یه چیزو جر واجر کنم مث مجمعه مسی و زنجیر درست مث یه پهلوون اونم فقط به خاطر دل شما. بیا اون کف قشنگه رو... معذورم هر چه می زورم، نمی شه سنگ سنگه... اما جرش میدم! خیالتون تخت.

تاریکی...

آدم: راحت شدم... می­ترسم از اون همه نگاه غریب... (صدای تلپ افتادن چیزی در توالت فرنگی) ببخشید... من باید تخلیه بشم زیراکه دل درد دارم شدیدن... چه کنم که بوی گند بیرون نزنه... (صدای اسپری خوشبو کننده) هان! اینم خوب شد...

روشنا... آدم در حال جویدن یک هویج است!

آدم: خوردن و دفع کردن این شده همه زندگی ما... ای کاش چیز دیگهی هم بود... مث دوست داشتن و محبت کردن اون وخت زندگی معنا پیدا می­کرد. وختی این جوری می­گم به من می­گند تو دیوونه­ای... دیوانه! ترکیبی از دیو+آنه؛ ینی همچون دیو... دیو هم موجودی غریب و افسانه­ای و بدهیبت و زشت­خو بوده... یعنی من این جوریم؟ راستگو باشید! من نمی­ترسم از حقیقت ولو تلخ چون زهر شوکران باشه و مث سقراط به ناچار و از سر میل این جام لبریز از شوکرانو می­چشم و می­نوشم و می­میرم اما پیرو بودن خودمو نشون میدم. ببخشید که تعارف نمی­کنم همین یه دونه­اس و نمی­شه دهنی­مو تعارف بزنم.

تاریکی...

آدم: عادت می­کنیم به این بازی نور و ظلمت! تو چی دستگیرت می­شه از این بازی؟ نمی­دونم! دیگه لیچار هم بارت نمی­کنم. پذیرفتم که دیگرآزاری . حتا خودآزار! من دیوونه و تو عاقل و بالغ و آدم، آدم حسابی. قبول! باید آزارم بدی؟

سکوت.......... روشنا.........آدم افتاده بر زمین و توالت محو شده است.

صدای دیوانه: جهان تمومی نداره حتا حالا که مُردم! دیوونگی برا من شد رهایی از تموم قید و بندهای زندگی. حالا خوشحالم که کسی دیوونه صدام نمی­زنه، البته اونجا هم ناراحت نبودم به خاطر دیوونه خطاب شدن بلکه می­هراسیدم و دلواپس می­شدم که بشر با این همه عقل و درایت چرا دچار قهقرا می­شه! دچار افول و سقوط! خوشحالم که هیچی نداشتم و راحت جون دادم. حالام احساس رستگاری می­کنم چون به هیچ احدالناسی بدهکار نیستم و خشم و نفرت و کینه و حتا غبطه و حسرت هیچکس به دنبالم نیست. دارم پرواز می­کنم به سمت بی­نهایت. اینجا فقط روشناست و شادابی محض!


برچسب‌ها: تک گویی, تک نفره, بازی برای زن یا مرد, رضا آشفته, نمایشنامه نویسی
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393ساعت 5:23 PM  توسط رضا آشفته  | 

رِِژگونه/ تک گویی نمایشی

 

رژگونه

تک­گویی نمایشی

به  قلم رضا آشفته

 

آدم:

شهره

زمان:

روز

مکان:

آپارتمان

 

شهره نشسته روبروی میز توالت و با رژگونه صورتش را آرایش می­کند.

شهره: بلندبالا بود و لاغر. یه باربی! عاشق زیبایی بود و آرایش و پول البته. همین چرک کف دست که نقطه ضعفش بود. بود که اگه نبود الان تنش خوراک خاک نبود.

شهره برمی­خیزد دوروبرش را نیم­نگاهی می­اندازد.

شهره: روحش الان اینجاست (می­خندد) قلقلک نده، جونم دلتنگتم... نمی­خوام عذابت بدم... دارم برا خودم درد دل می­کنم... تو راضی نیستی؟ هستی؟ هر موقع زیادی یادت کردم بخصوص تو این خونه اومدی سراغم... اما دیگه آرایش نمی­کنی؟ هان! دیگه لازم نیس... می­فهم اون دنیا که آرایشی نمی­خواد. اما چرا صورتت سفید و ماته؟ چی؟ باور کنم؟ داری عذاب می­کشی... داری حیرت می­کنی؟ از تکرار زندگیت درست مث یه فیلم... رفتی؟ دلتو شکوندم؟ نازو... نازو... اینجا رو ترک کرد. بهش بربخوره ولم می­کنه و می­ره پی کارش...

شهره می­آید کنار میز توالت.

شهره: نازو... اسمش نازنین بود اما چون به کرمانجی نازو صداش می­کردند، من­ام مث خونوادش نازو صداش می­کردم. کرمانجی زبون کردی کردای شمال خراسونه. اونا رو شاه عباس برا مرزبانی از جنوب دریاچه­ی ارومیه کوچونده به خراسون. مردای یلی دارن و زنای شیردل. نمونش همین نازو. نازک. ناز. نازنین... دست کم اینجا نازو... پیش دوستاش و بیرون می­شد نازنین، نازنین دلبر... دلربا نازی... نازی بازی... نازک... اما من اینجا صداش می­کردم نازو... مدام هم می­گفت جانم! به همه. آشنا و بیگانه... چند زبانه بود البته زبان اولش کرمانجی، بعد فارسی و انگلیسی و فرانسه و آلمانی و اسپانیایی و ژاپنی و روسی... یکی دو ماهه زبان یاد می­گرفت... دانشگاه علوم پزشکی بود... رتبه یه رقمی! اما عاشق پول و شتابزده... دنیا براش لذت بود! نمی­دونم به خدا اعتقاد داشت یا نداشت چون هیچ موقع یادی ازش نمی­کرد. اما وقتی من یا هر کس دیگه قسم می­خوردیم. می­گفت: سوگند نخور!

یکدفعه خنده­اش می­گیرد.

شهره: نازو... نخندونم... قلقلکم نده...

شهره با دو در اتاق می­دود.

شهره: نازو ولم کن... قهر نکن! من با تو آشتی­ام... فقط می­گم یهویی نیا سراغم... شاید دل بترکونم و زهره ترک شم... بله تا الانش هیچی نشدم اما خواهشن یه اهن و اوهونی بکن... کجایی؟ غیبت زد! تا باهاشبحث می­کنم می­ذاره می­ره. هیچ وقت آدم نمی­شه دختره یکدنده و گستاخ!

شهره با دو رژ سرخ و صورتی گونه راستش و با رژ زرد و نارنجی گونه چپش را می­آراید.

شهره: روزای فرد صورتشو سرخ و صورتی می­کرد و زوجا زرد و نارنجی... جمعه­ها آف بود و می­گفت گور پدر همه­شون. خواهان و هوادار و خاطرخواه زیادی داشت. زن و مرد. پیر و جوون. اون از جوونا پرهیز می­کرد می­گفت آرزو به دل نمونند. اما پیرا رو هم دوست داشت، هم اذیت می­کرد و هم سرکارشون می­ذاشت... هم کلاه سرشونو برمی­داشت... عاشق پول بود... می­گفت اگه بخوام یه جراح بشم ده دوازده سال طول می­کشه ثروتمند بشم. برا همین داشت راه میونبرو می­رفت. رفاقت با پیرپاتالای پولدار... اونا حاضر بودن برا دیدن و هم نشینی نازو ولخرجی کنن... البته اونام نامردی می­کردند و نارو می­زدند... نازو هم کینه­ای بود و اهل انتقام مگه اینکه آزار دیگرون پیش پا افتاده و کوچیک می­بود وگرنه حال طرفو تا سر حد مرگ می­گرفت... همه­شون بد نبودن. به قول نازو یک در میون توشون تفاله و پشکل هم هس... اما بعضی­هاشون اونقدر خوب بودن انگار نازو نمک­گیرشون می­شد. دیگه کپ می­کرد و کلاه­شونو برنمی­داشت. فقط باهاشون رفاقت می­کرد چون اونا واقعن باورشون می­شد نازو دخترشونه، کوچکترین خطایی نمی­کردن. شوخی­شون شیرین بود و چهارچوب­دار. اما وای به حال اونایی که خرده شیشه داشتند تا ته­اش می­رفت تا بلکه بیشتر تیغ­شون بزنه... می­زد ها، خوبش­ام می­زد. رب و روبم حالیش نبود.

شهره دوروبرشو نگاه می­کند.

شهره: روحش اینجاست همین منو نگران می­کنه... این آپارتمانو اون برام خریده... وقتی خرید اینجا رو گفت: دنیا بمن وفا نمی­کنه اما تو هستی حالا حالاها پس لذتشو ببر... من­ام از خدا خواسته تو پوست نمی­گنجیدم... اون پدر و مادر و تنها داداشش نادرو پولدار کرد و به من می­گفت شهره تو خواهر نداشتم بودی که پا تو زندگیم گذاشتی.

شهره برمی­خیزد و ضبط سی دی رو روشن می­کند.

شهره: عاشق رقص دو نفره است... نازو بیا برقصیم... (دستهایش را به حالت تانگوی دو نفره باز می­گذارد و می­رقصد) نازو جان من اینجا اذیتم... دارم با اجازت، بله می­دونم صاب اجازم، اما این تحفه­ی دوسته و برام بی­نهایت ارزشمنده، پس می­خوام در جریان باشی... می­ترسم از اینکه که بیشتر وقتمو با یه روح سر کنم... می­ترسم دیوونه بشم... نه نشدم اما دارم مردم گریز می­شم. خب خیلی باهات می­گپم همین نگرونم می­کنه... تو نیستی و اگه بفهمند که با من با یه روح ارتباط دارم ازم می­ترسند... خودت می­دونی آدما چقدر ترسویند چون با عالم روح و اجنه میونه­ای ندارند و من به واسطه ارتباط با تو حالا از چیزای زیادی سر در میارم! خب من یه مهندسم و نمی­تونم با این حال و هوا برم سر کارم چون می­ترسم کم کم لو برم چون همین طوری لاادری حرفای عجیب می­زنم و همه شاخ در میارند چون درست از آب در میاد! نازو اخم نکن... لطفن برقص... دارم درد دل می­کنم نمی­خوام برنجونمت... آفرین دختر زیبا!

شهره خسته و درمانده است.

شهره (فریاد می­زند): خیلی نازی نازو داری حالمو می­گیری همیشه تو رقص خسته و وامونده رهام می­کنی... برقص با من تا ته ته­اش! این­جوری حالم خرابه! دوست دارم اونقدر برقصیم که شاداب و سرمست بشم نه اینکه یهووکی ولم کنی به امون خدا خب حالم گرفته می­شه. این خوبه که من­ام یه بار وسط رقص ولت کنم تا حالا نشده؟ اما تو بارها قالم گذاشتی یا نرقصیدی یا همین جوری تنهام گذاشتی... خب رقص باید کامل شه.. باید بدن برسه به اوج حس یعنی اونجا که احساس رهایی کنیم... من الان دست و پام قفل کرده و کلیدش هم تو دستای توئه... خاک بر سرم! نازو من به خاطر علاقه زیادی­ام به تو به هیچ وابسته و دلبسته نمی­شم اما تو قدردانم نیستی... آره! می­دونم و ازت ممنونم که برام خونه و ماشین خریدی و امکان زدن یه شرکت فنی و مهندسی رو بهم دادی... ممنونم عزیزم اما من­ام همیشه به فکرت بودم... تو تموم اون لحظه­های تنهایی و افسردگی و ویرونی پشت و پناهت بودم و هنوزم هواتو دارم... مدام داری دستور میدی... همین دیروز که جمعه بود 1700 غذای گرمو بین آدمای مات و خیابونگرد پخش کردم چون تو خواستی... هفته پیش به بچه­های پرورشگاهی کلی کفش و لباس هدیه کردم... تا چند روز دیگه قراره هزینه درمان چند کودک سرطانی رو پرداخت کنم... اینا خواست روحی توئه چون می­خوای اونجا راحت باشی و من­ام حس­ام می­گه می­تونم کمکت کنم اما می­خوام از اینجا برم شاید بتونم ازدواج کنم چون از تنهایی می­ترسم می­خوام تجدید نظر کنم و اگه مردی بدونه با یه روح دوستی می­کنم خب می­ترسه. نمی­پذیره منو... خب طبیعی هم نیس.. من­ام نمی­خوام نیروی متافیزیکی داشته باشم هر چند خیلی جاها خوب و راهگشاست اما دوست دارم سرم تو لاک خودم باشه! نازو ولم کن!!

شهره ناراحت سیبی را برمی­دارد از سبد میوه و گاز می­زند.

شهره: می­خوای اون مردیکه جهانگیرو بکشی، قجر پیزوری! گداگشنه نمی­خوره که نرینه، نمی­رینه که نخوره... بهم قول ششصد میلیونو داده زده زیرش می­گه مگه سر گنج نشستم... یه گنجی بهت نشون بدم! اسلحه می­خری می­گی نه باید زجرکشش کنم... قرص جور می­کنی می­گی نه قرص زودی لو می­ره. طناب دار گره می­زنی می­گی سخته راست و ریس کردنش! با مشت و لگد می­خوای شیره­ی جونشو بگیری می­گی داد و هوارش درد سر سازه. با چاقو می­خوای بزنی می­گی نامردیه!

شهره مارمولک پلاستیکی را از تو کشو درمی­آورد و جیغ می­زند.

شهره: مارمولک! مارمولک!... پدر سوخته عین واقعیه! ترسیدم... یه مارمولک می­شه گره­گشا چراکه سیانوره و می­خوای براش سوپ بپزی و بخوردش بدی... موفق می­شی... و اون کله­پا می­شه بعد از خوردنش... چقدرم تعریف می­کنه که دست­پختت بی­نظیره نازنین! دستت درد نکنه... بیچاره می­میره در جا. اما لو میری چون همسایه­ها از آمد و رفت این پرستار زیبا و جوان مطلعند! تو گاو پیشونی سفیدی همه تو رو با یه بار دیدن به خاطر می­سپرند. همه میخ نگاهت می­شند وقتی تو خیابون راه می­ری فرقی هم نمی­کنه تو جردن باشی یا تجریش و لواسون یا جمهوری و راه­آهن حتا تو نازی­آباد و شهر ری! تو چشمی و همه خوب می­پانت و از یاد نمیری حتا شده سالها چون زیبایی و بی­نظیر.

او در کنارش صندلی راجابجا می­کند.

شهره: نیگاه کن همه خونوادت خوبن! مامان و بابات تو خیابون تخت جمشیدن تو همون خونه­ای که هدیه­شون کردی... دارن یه آلبوم دیگه آماده می­کنن بانو مریم و آپو برات! مادرت می­خونه و پدرت می­نوازه... به زبان کرمانجی و دو تارنوازی... اونا یه دوره­ای ممنوع­الکار بودن به قول خودت حتا معتاد شدن و سر از زندون درآورند اما حالا شاد و سلامت فقط کار موسیقی می­کنند. من­ام هفته­ای دو سه بار بهشون سر می­زنم. نادر هم الان دیگه استاد ریاضیه تو هاروارد! اونم خوبه. من؟ خوبم، دیگه داری می­بینی. به چشام زل بزن، دروغی می­بینی؟!

برق می­رود!

صدای شهره: طبق معمول برق رفت... بذار شمع روشن کنم... تو نگرون نباش... من که نیستم وقتی با تو حرف می­زنم خیالم راحته... عادت کردیم به رفتن برق و نبودن آب و گرمای تابستان و غر نمی­زنم... دارم بهت می­گم که هنوز هم زمین شرایط و دردسرهای خودشو داره... اما تو دیگه راحت شدی چون سرد و گرم برات مفهومی نداره!

شمع­هایی رو روشن می­کند و دوروبرش می­گذارد.

شهره: خل و چل شدم شاید چون حوصله هیچکس رو ندارم.. البته می­ترسم کسی بیاد اینجا چون زودی متوجه حرف زدنای من با یه روح می­­شه... خب خوف می­کنن و از شدت ترس فرداش تبخال در میارن و پشتم صفحه می­ذارن که شهره از وقتی هم اتاقیش نازنین رفته، اونم خل و چل شده. حتا صدای این صفحه­ها به نادر هم رسیده و پسرک با دلواپسی بهم زنگ می­زنه که دختر مراقب خودت باش... خوب شد که فرستادیش اونجا... .تا تموم کرد لیسانسو یه راست فرستادیش خدمت سربازی و بعد هم یه راست رفت اونجایی که باید بره. حالام خوشبخته چون استاد ممتازه! قراره من و مامان و بابات یه سر بریم اونجا دیدنش... خب دیگه! این زندگی این روزای ماست... البته دلم شوور می­خواد هرچند قحط الرجاله... همه انگار نامردن و تخم مرد و مردونگی رو زدن از ریشه... ینی روزگار نامرده... خب فعلن دست نگه داشتیم بلکم حسین کرد شبستریی از راه برسه و فرخ لقا رو با خودش ببره...

شهره قدم می­زند.

شهره: تو خیلی خوشگلی نازو... کسی قیافه معمولی منو نمی­بینه... اما این حق مسلم منه که شوور و بچه­ای داشته باشم... به هر کی هم رو بزنی... دنبال یه زن یامفته تا عشق و حالشو بکنه و بعدم بزنه به چاک... هیچکی دنبال مسوولیت نیس! همه اصل لذتو می­خوان ینی خودخواهی و این­که دیگری هم هستش انکار می­کنن. من اما امیدوارم. البته تو نمی­ذاری چون می­خوای باهات باشم. خوب پسر نبودی وگرنه الان ذرتم غمسور کرده بودی. دو سه تا بچه می­کاشتی حالا بیا اثبات کن بابای اینا کیه! کیه؟ آقا یه روح! جلل­الخالق مگه روح هم آمیزش می­کنه؟ حالا که کرده. زر نزن. این اسمش همخوابگیه با یه مرد. نمی­خوای اسمو و رسمشو بگی نگو از خودت داستان در نیار که روح... واقعن نازو صد هزار مرتبه که دختری وگرنه تا الان آبرومابرو برام نمی­ذاشتی... غمباد نگیر... حوصله­ی اشک ریختن­تو ندارم... دارم سر به سرت می­ذارم مث خودت که مدام داری حالمو می­گیری... حتا یه بارم ازت دلخور نشدم چون گنجایش شوخی دارم. خودمو خر نمی­کنم. بیا تو حالمو بگیر. نوبتی هم باشه نوبت توئه. من که حاضرم... می­خوای قایم موشک بازی کنیم؟ من اگه غیب بشم باز دیده می­شم اما تو اگه غیب شی دیگه هیچکی دستش به تو نمی­رسه. من­ام فقط تو این چار دیواری تو رو می­بینم. اسم این کار احضار روحه... از بس به پروپات پیچیدم که این جوری شدم. وابسته به روح... دیگه این حس و حال مانع از زندگی می­شه...

یک شیرینی برمی­دارد.

شهره: شما خوراکتون انرژی خالصه اماآدما باید هی آب و نون بخورن وگرنه از تشنگی و گشنگی می­میرن چون ماده­ان. اما شما دیگه ماده نیستید انرژی هستید و هاله­ای از امواج و نور. ماهیت شما بهتره. خب می­دونم زجر شما هم بیشتره. چون تو قتل کردی ولو یه مرد بی­انصاف و لجن رو اما تو حق کشتن­شو نداشتی. کشتن ممنوعه. برا همه. اما این همه کشتن در روز آدما رو روسیاه می­کنه الی الابد! تو دم مارمولک رو انداختی و سوپو آلوده کردی و اون یابو خورد و مُرد! حالا تو داری عقوبت می­کشی و می­گی یه ریال دنیا هم ارزشی نداره. من­ام شدم ضد دنیا چون به قاعده و گفته­های تو باور دارم. شاید درویش شدم و بی­خیال دنیا. اما هنوز دلم مرد می­خواد و بچه! ینی هنو وابسته­ ام به دار دنیا. تو می­خوای مجرد بمونم ور دل خودت. تو این چهاردیواری که دیگه برام تکراری شده. شده برام قفس. یه پرنده­ام که داره حبس می­کشه. بال و پر داره اما آسمون ازش دریغ شده. بذار برم... هر چی بگی گوش می­کنم. دعای خیر و کردار نیکو. نذر و نیاز فراوون... بذار برم!

در سکوت شیرینی را گاز می­زند... صدای بر خوردن درها و پنجره­های آپارتمان... باد و حرکت پاندول­وار لامپ­ها... گریختن و در جا زدن و جیغ­ها شهره... انگار دستی خفه­اش می­کند، خورده­های شیرینی­اش را بالا می­آورد و نقش بر زمین می­شود!!...

تاریکی... روشنایی می­آید. شهره چمدان در دست. به طرف دوربینی می­رود که روبرو صحنه و در میان تماشاگران روشن است. فیلم ویدئو را ورمی­دارد. دوباره چمدان را در دست می­گیرد و خانه­اش را ترک می­کند!


برچسب‌ها: تک گویی نمایشی, زن محور, رضا آشفته, اجتماعی, متافیزیکی
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393ساعت 5:21 PM  توسط رضا آشفته  | 

lمده آ/ تک پرده ای

 

 

مده ­آ

­ تک پرده­ای

برگرفته از افسانه قدیمی یونانی

 

 

مکان:

آشپزخانه

زمان:

روز

 

آشپزخانه­ای شیک و مجهز... صدای شیپور عزا یا اعلام مرگ بزرگان کشور... و خنده­ی شوم مده­آ که پای میزی می­نوشد:«به سلامتی رفتگان و به بقای عمر ماندگان.»

با صدای کوفتن طبل­ها، مده­آ چرخی می­زند و به رقص و وجد درمی­آید. همسرایان با صورتک­های زیبا او را همراهی می­کنند در دایره­ی سرخ.

مده­آ: کشتم هم کرئون و هم دخترش را... این یعنی یه داغ ماندگار بر دل جیسون... مرد خائنی که می­خواست از عشق من، مده­آ نواده­ی خورشید، چشم برداره... این هنوز آتش کینه و انتقام را در من خاموش نکرده، برعکس شعله ورتر هم ساخته...

همسرایان: بانوی بزرگ خورشید، مده­آی بهتر از جان، همین جا بازی را تمام کن... بیش از این نیشتر بر جان خویشتن فرو خواهی کرد... ای بزرگ بانوی بانوان به گوش باش که اهریمنان در کمین­اند تا تو را مغضوب خواست خویش گردانند.

مده­آ: بذارید راحت باشم.

همسرایان صورتک زشت بر چهره می­گذارند.

همسرایان: باید تا انتهای خشم و جنون پیش تاخت. این بازی بی سرانجام نمی­ماند اگر داغی بزرگتر بر دل جیسون نهاده شود.

مده­آ: داغی بزرگتر؟! داغی؟ بزرگتر؟ بزرگتر از مرگ دختر کرئون؟

همسرایان: کشتن دو فرزند!

مده­آ (از جا کنده می­شود): آفرین!

همسرایان (با صورتک زیبا): دست نگه دارید در شان و منزلتتان نیست کشتن فرزندان جیسون که به راستی فرزند خویش هم هستند.

مده­آ: فرزند عزیز است و دلبر و ناکامی یک پدر در داشتن آنان، چه شیرین است برای دل زخم خورده­ی من، مده­آی به خاک خورده از رنج­های روزگار... من برای جیسون حاضر شدم کلاه سر پدر پادشام بذارم تا اون زودتر به پشم زرین برسه چراکه جیسون به عموی نابکارش قول داده بود که از کولخیس پشم زرین ببره. من حتا برادرم که مانع و موی دماغمون شده بود رو کشتم تا حساب دست بابام بیاد که برا بازپس گیری پشم زرین مقاومت نکنه... اون نامرد منو آورد به تبعیدگاه کرنت چون نتونست پادشاهی رو از عموش بگیره... حتا حاضر نشد تو یه مراسم رسمی منو زنش اعلام کنه... حالا چطور دلش این دو بچه رو می­خواد که از شیره جونم بهشون خوراندم.

همسرایان (با صورتک زشت): مده­آ تو انتقام خورشید را از زمینیان می­ستانی با کشتن این دو فرزند جیسون.

مده­آ: جیسون باید بدونه خورشید نفرت شدیدی از زمین و تبعیدگاه آدمیان داره... من گشنمه! یعنی هنوز زنده­ام و احساس بودن می­کنم.

همسرایان برایش انواع نوشیدنی و خوردنی روی میز می­گذارند.

مده­آ (با خوردن چیزهایی): انگار تلخکامیم؟ باید کاممو شیرین کرد... هیچی خوش نمیاد... انگار زهرمارند...

همسرایان (با صورتک زیبا): بانو کامتان را تلختر از این نفرمایید... بگذارید با آمدن ارابه خورشید شما و فرزندانتان را به جایی امن برسانیم. زندگی باید تداوم داشته باشد. بانو از این فکر شوم دست بشویید که بسیار خونین و رنج­آور است برای یک مادر که با دست خویش فرزندانش را بکشد.

مده­آ (می­خندد): نه دیگه منو نمی­شناسید وگرنه منو یک مادر نازک نارنجی نمی­دیدید. من مده­آم زنی جادوگرو دارنده نیروی اهریمنی... وقتی قرار باشه که کسی رو از پا دربیارم، خب خوب خوبشم از پا در میارم...

همسرایان (با صورتک زیبا): بانو مده­آ این از پا درآوردن خویشتن است... تو را به بازی گرفته­اند و زندگی­تان را دارند تباه و نابود می­کنند.

مده­آ (خشمگین، با میوه و غذا همسرایان را می­زند): خفه شید... خفه... شما دارید زندگی رو به کامم تلختر می­کنید... شما زهر مارید با این حرفای بیهوده­تون... بذارید زخم بزنم کاری­تر بر قلب جیسون... رهایم بذارید می­خوام خوش باشم و شادی کنم از این فنا و نابودی جیسون...

­همسرایان (با صورتک زشت): شما امر بفرمایید چاکران در خدمتند... اگر آزار و اذیت جیسون هدف شماست ما هم همراهتان می­آییم و از این شکنجه لذت می­بریم چون آرامش­تان آرام جان ماست.

مده­آ (در حال گاز زدن سیبی سرخ و تف کردن تفاله­اش): من عاشق جیسون بودم... وقتی پلیاس عموی خائن­اش اونو از حکومت مشروط­ش محروم کرد. من آرام ننشستم دختران پلیاس را فریب دادم که اگر پدرتان را بکشید و قطعه قطعه کنید و در دیگ مفرغین بجوشانید عمری جاودان پیدا می­کند. باورشون شد و پدرشونو به راحتی کشتند. اما باز خود جیسون عرضه نداشت مقابل خشم مردم بایستد وگرنه ما به کرنت تبعید نمی­شدیم. اون منو دوست خودش می­دونه... جیسون لعنتی من همسر توام... من یه شاهزاده­ام و سر سوزنی از دختر کرئون کم نداشتم. بیچاره من که باید بشنوم کرئون فرمان تبعید من و پسرانم را صادر کنه. مگر آرام و قرار داشتم تا اینکه به ذهنم زد از اونا انتقام بگیرم. رفتم به قصر و به هر ترفند و چرب زبونی­ای بود خودمو به کرئون رسوندم و گفتم: من که از دست تو و دختر ولی نعمتم ناراحت نیستم. از جیسون ناراحتم اونم فقط به این خاطر که چرا منو در جریان نذاشته و اگه اجازه بفرمایند به رسم ادب و احترام پیشکشیناقابلی رو برایشان بفرستم. قبول کرد. من هم تاج طلا و لباس زربفت را برای کرئون و دخترش کرئوز فرستادم. اونا آغشته به سم مهلک بودند و با پوشیدنشان لحظه به لحظه می­سوختند و خاکستر می­شدند. می­دانم که تا الان هر دو مرده­اند. حالام نوبت بچه­هاست... تا دقایقی دیگه جیسون به اینجا می­آد. چه کار کنم؟ چه خاکی بسرم بریزم؟ کمک حالم باشید.

همسرایان (در صورتک زیبا): بچه­ها گرسنه­اند، دایه تقاضای شیر و برشتوک کرده است. لطفن بچه­ها را دریابید...

مده­آ (می­خندد): دو کاسه بلورین می­خوام.

برایش کاسه می­آورند. در هر دو شیر و در آن برشتوک می­ریزد.

مده­آ: کمی هم سم... (او از ظرفی سم در غذا می­ریزد) تا دقایقی دیگه دو فرزند جیسون پرپر می­شند. این یعنی تلافی. یعنی تقاص. یعنی آروم شدن. ای خدایان داد مرا از این مردک ضعیف النفس بستانید.

همسرایان: آمین! ای خدایان بدانید مده­آ بی­گناه آلوده است دستانش را به مرگ­هایی که نباید. خدایان دریابید و درگذرید از بانوی­مان. اگر تقدیر این باشد که جزایی برای او باشد ما را زیبنده­ی هر عقوبتی بدانید. خدایان ما را ببخشایید که آرامش ابدی سراغمان بیاید. آمین!

مده­آ (با گریه و ضجه): آمین. چه دلخون و چه دل چرکینم از جیسون. چون مردی در کنارش بودم و جنگیدم تا بتونه دوباره اقتدار یه شازده رو احساس کنه. اما نامردی رو بر تنها رفیق شفیقش روا داشت. این نیس حق و سهم من که در حاشیه زندگی تو باشم. من هم جوان و زیبا بودم و همه را به پایت گذاشتم. حالا که سنی از من گذشته و دو شکم برایت زاییده­ام هوس تنی جوانتر و زیباتر می­کنی. زمانی تو از بوی عطر تن من مست می­شدی و خوابت نمی­برد. این همون تنه و من­ام مده­آ که می­گفتی شیفته و واله­ام شده­ای. حالا برایم هوو میاری؟!

همسرایان (با صورتک زشت): برشتوک از دهان نیفتد.

مده­آ: ببرید و به فرزندان جیسون بخورانید... دایه این هم غذای بچه­ها... مده­آ یکبار در تموم عمرش پا به آشپزخونه گذاشت اونم برا پختن غذای مرگ بچه­هاش... (با بردن غذا توسط همسرایان، ضجه می­کشد) ای وای بر من بخت برگشته! ای وای بر من... ای وای بر من...

سکوتی جانکاه!

مده­آ سیگار برگی را با فندک آتش می­زند.

مده­آ (اشک می­ریزد): جیسون لحظه­ای که دلبسته­ام شدی و عشق­ات رو بر من آشکار کردی در آن کوچه باغ اقاقیا، سر بر دوشت گذاشتم و گفتم: از همه چیز و همه کس­ام می­گذرم تا تو بتونی به آزمون­ها پادشاه آئتس، پدرم، پاسخ بدی. اول یوغ بزنی بر گاوهایی که از بینی­شان آتش زبانه می­کشید و اونا را ببری برا شخم زدن زمین. دوم کاشتن دندانهای اژدها که از هر کدوم یه مرد مسلح رشد کنه. سوم خواب کردن اژدها. تو موفق شدی چون برات رمزگشودم. تو می­تونستی با من به جاهای بهتر برسی اما حالا داغهای بزرگی بر دلت می­گذارم... (سیگار را خاموش می­کند، فریاد می­کشد) دست نگه دارید... (دوان دوان از آشپزخانه بیرون می­رود) من خودم باید اونا رو سر ببرم...

سکوت جانکاه... دایره­ای کوچک ذره ذره بزرگ می­شود و سرخ و خونین­تر.

مده­آ با دستکشهای خونین و خون چکان در راس و به دنبالش همسرایان در دو گروه فرزندانش را می­آورند.

همسرایان (با صورتک زشت): اینک آسمان شما را در آغوش می­کشد و ارابه خورشید منتظر گام­هایتان... درود بر تو باد مده­آی شیرزن که بدخواهانت را به خاک سیاه نشاندی.

مده­آ (دیوانه­وار با خنده و گریه): همگی سکوت کردید... ممنونم که گذاشتید تا ته ته­اش برم و انتقاممو از جیسون حق نشناس بگیرم. من که غربت­نشین شدم تا فقط و فقط با جیسون احساس خوشبختی کنم. من از پدر و مادر و برادر و خویشاوندانم گذشتم، تنها و تنها شدم تا بلکه جیسون رو برسونم به اونجایی که باید... و حالا با جسد خونین دو فرزندم این سرزمین نکبت رو ترک می­کنم، شاید خوشبختی در جایی دیگر از ما کامجویی کند... اما آرزویم بدبختی بی­پایان جیسون است که قاتل و عامل قتل فرزندانش است... جیسون چشم وا کن این گناه توست و مرگ این دو نازنین نتیجه شهوت­های زیادی توست. کجایی بی­مروت...

همسرایان (با صورتک زیبا): بخشوده نمی­شوی مده­آی نافرمان... خدایان شور کرده­اند که تو را از قلمروشان برانند که زمین هم دیگر تاب گامهایت را ندارد.

مده­آ (با پرتاب کردن ملاقه و کف­گیر): زر زر زیادی موقوف... به اون خدایان نشسته­تون بگید جلوی جیسون رو می­گرفتن... من میرم جایی که خورشید می­خواد حتا اگه جهندم باشه!

همسرایان بچه­ها را داخل تابوت می­گذارند. مارش عزا نواخته می­شود. نوری زرد و چشمگیر از دری دیده می­شود. مده­آ و به دنبالش همسرایان بیرون می­روند... تاریکی!


برچسب‌ها: تک پرده ای, زن محور, رضا آشفته, نمایشنامه نویسی
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393ساعت 5:20 PM  توسط رضا آشفته  | 

کارگاه نویسندگی خلاق رضا آشفته/ با گرایش نمایش نامه و فیلم نامه

این روزها بر آن هستم تا کارگاه تازه ای را در پلاتو ماهی برگزار کنم برای هنرجویان علاقه مندی که خواهان نوشتن نمایش نامه و فیلمنامه به شیوه ای خلاق و دلنشین هستند!

 

این دوره صد در صد تضمینی است!

 

شیوه بر اساس برخی تکنیک های تنفسی و ارتباط گرفتن با طبیعت تعریف و اجرا می شود.

 

هر هنرجو در طول دوره یک متن کوتاه و در صورت پیشرفت یک متن بلند خواهد نوشت.

 

این دوره 5 شنبه ها ساعت 14 تا 17 در پلاتو ماهی: م انقلاب، خ کارگر جنوبی، نبش کوچه مهدیزاده، پلاک 1، طبقه ششم برگزار می شود.

 

با من در صورت نیاز و علاقه مندی تماس بگیرید: 09368092385


برچسب‌ها: آموزش, نویسندگی خلاق, رضا آشفته, نمایشنامه نویسی و فیلمنامه نویسی
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 7:20 PM  توسط رضا آشفته  | 

آموزش تحليل نمايشنامه

آموزش تحليل نمايشنامه 
از يونان باستان تا دوره معاصر 

هنرجويان و علاقه مندان و فعالان تئاتري كه مي خواهند در درك و تحليل متون نمايشي به شيوه كارآمد و علمي آموزش هاي لازم را ببينند، مي توانند در كلاس هاي تحليل نمايشنامه كه قرار است عصر هاي چهارشنبه در حوالي تئاترشهر برگزار مي شود، شركت كنند. 
در اين كلاس با مفهوم تئاتر، درام، خاستگاه تئاتر، تراژدي، كمدي، تراژدي-كمدي، ملودرام، سبكها و شيوه هاي نمايشي مانندكلاسيك، رئاليسم، سمبوليسم، اكسپرسيونيسم، ابزورد و پسا مدرن، پيرنگ و انواع آن، شخصيت، درونمايه، ساختار متن، فن شعر ارسطو، نظرگاههاي افلاطون، با مطالعه متون نمايشي از سوفوكل، آريستوفان، ويليام شكسپير، ايبسن، مترلينگ، چخوف، بوخنر، يوجين اونيل، تنسي ويليامز، آرتور ميلر، برشت، بهرام بيضايي، سعدي افشار، گولدوني،‌ بكت، يونسكو، ياسمينا رضاو.... و مفاهيم و مباحثي از اين دست آشنا مي شويم. 
همچنين برخي از فيلمهاي اقتباسي بر اساس متون نمايشي در اين كلاس در اختيار هنرجويان قرار مي گيرد تا بهتر در جريان برداشتهاي متفاوت از يك متن در جريان اجرا قرار بگيرند. مثل فيلم هاي اوديپ كار پازولويني، هملت كار گریگوری کوزینتسف، خداي كشتار كار پولانسكي و....
هنرجويان مي توانند از طريق دستياران بنده پيگير ثبت در اين كلاس باشند كه از خردادماه 92 با قيمت كاملن مناسب برگزار مي شود: 
1. سركارخانم عظيمي: 09396057100
2. جناب آقاي اصفهاني: 09359523427

و در صورت دردسترس نبودن ايشان با خودم: 09368092385
تماس بگيريد.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392ساعت 8:17 PM  توسط رضا آشفته  | 

نمایش تک گویی

پریشانی سوار بر باد تا بیکرانه­ها

تک­گویی نمایشی

به قلم رضا آشفته


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1391ساعت 10:59 AM  توسط رضا آشفته  | 

نمایش تک نفره

کباب و پیک آخر

تک­گویی نمایشی

به قلم رضا آشفته


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1391ساعت 12:25 PM  توسط رضا آشفته  | 

متن دو نفره

توپ و سنگ

نمایشنامه تک پرده­ای

به قلم رضا آشفته


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1391ساعت 12:24 PM  توسط رضا آشفته  | 

تک نفره

در

تك گويي نمايشي  

نبشته ي رضا آشفته


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1391ساعت 12:22 PM  توسط رضا آشفته  | 

نگاهی به نمایش‌نامه‌ی زمستان 66

دیگر آرام و قراری نیست

نویسنده: رضا آشفته

نگاهی به نمایش‌نامه‌ی زمستان 66

روزنامه‌ی شرق، 18 مرداد 1390

sharghnewspaper.ir/News/90/05/18/7726.html

       

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 12:30 PM  توسط رضا آشفته  | 

نمایشنامه خوانی ( آثار نمایشی رضا آشفته)

نمایشنامه کمدی خواستگاری روی پلکان را در

اینجا

 

بخوانید و نمایشنامه های تک نفره - دو نفره و سه نفره ای که اجرایشان در شهرستان ها و دانشگاهها به دلیل برخورداری از امکانات اجرایی کمتر و توجه به انرژی خلاقه بازیگران محدودتر و پیشنهاد شکل های اجرایی نوین تر به کارگردانان تجربه گرا توصیه می شود. در اینجا ده نمایشنامه را برای خواندن به شما تئاتری اهل مطالعه و پیگیر پیشنهاد می کنیم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 3:24 PM  توسط رضا آشفته  | 

نگاهی به نمایشنامه” روایت عاشقانه‌ای از مرگ در ماه اردیبهشت” نوشته محمد چرم‌شیر

رخشی که آدم شد

رضا آشفته: "رخش" اسب رستم پهلوان شاهنامه فردوسی حکیم است که محمد چرم شیر به رابطه این دو به شکل ویژه‌ای در نمایشنامه"روایت عاشقانه‌ای از مرگ در ماه اردیبهشت" پرداخته است.

نشان دادن یک اسب حالا فرقی هم نمی‌کند که این اسب حتما باید رخش رستم باشد، در صحنه چندان هم دور از ذهن نیست، اما آنچه در یکی از آخرین نمایشنامه‌های منتشر شده چرم‌شیر جلب توجه می کند اول رابطه‌ او با رستم است و دوم یکی شدن جایگاه رخش با سهراب و رخش با رستم است . بنابراین همین تحلیل و تفسیر است که اقتباس نمایشنامه‌نویس نوگرا و تجربه‌گرای ایرانی بیشتر جلوه‌گر می‌سازد. یعنی او نمی‌خواهد با پایبندی به متن فردوسی یا الگوپذیری از دیگران در اقتباس ادبی متن خود را بنویسد بلکه او در پی هنجار شکنی است، به عبارت بهتر چرم شیر پیشنهاد تازه‌ای را در زمینه اقتباس ارائه می‌کند.
متن"روایت عاشقانه‌ای از مرگ در ماه اردیبهشت" با تک‌گویی رخش و بعد رستم آغاز می‌شود و همین برخورد از ابتدا بیانگر ایجاد فضایی فانتزی است تا مخاطب بتواند دگردیسی‌های بعدی را آگاهانه و با چشم باز بپذیرد.
آنچه مد‌نظر محمد چرم‌شیر است، بریده‌ای از شاهنامه است. دیدار رستم و تهمینه که البته این دیدار  با تفسیری متفاوت ‌به نمایش درآمده است، چون چندان هم نمایشنامه نویس وفادار به متن فردوسی نیست بلکه می داند که چنین دیداری به وقوع پیوسته که ماحصل آن هم پسری به نام سهراب است که به دست پدرش کشته می شود. اما نویسنده ‌امروز بر آن است تا بنابر تحلیل خود این موقعیت را دگرگونه روایت کند. تهمینه به همراه مادرش ( شهربانو ) و تعدادی از بانوان در دژ سمنگان پناه آورده‌اند تا هیچ دیداری با مردان نداشته باشند. خاله تهمینه ( زن جادو ) از این رسم و آیین ضد مردانه دل کنده ‌و حالا پیش‌گویی می‌کند که پهلوانی می‌آید تا با عبور از دژ و پیوند با یکی از دختران این رسم را برهم ریزد اما شهربانو درصدد بر می‌آید که پیش از وقوع این اتفاق با کشتن رستم مانع از تحقق آن شود. نقشه شهربانو هم با اقدام به موقع رخش نقش بر آب می‌شود چون اسب شهربانو را می‌کشد و خود نیز به دست رستم فنا می‌شود. این جان فدا شدن رخش به جای رستم بار دراماتیک اثر را مضاعف می‌کند و تو وا می‌مانی که چرا باید رستم این بخش از زندگی خود را که خیلی هم مهم است، بناحق نادیده بگیرد؟
تک گویی رخش و رستم که از هم قهر کرده‌اند و به دنبال هم هستند، در جای جای متن با کلمات و دلدادگی‌های مختلف تکرار می‌شود. انگار قرار است که این بار تراژدی شکل نمادین به خود بگیرد و ما از منظری دیگر بتوانیم به روابط آدم‌ها پی ببریم. دلدادگی و مظلومیت رخش و خشونت و نامردی رستم بازگوکننده شرایط تحمیل شده بر رستم است و همین خود می‌تواند بستر را برای بازآفرینی این شخصیت‌ها در مدل‌های متفاوت با متن شاهنامه را فراهم کند.
دل کندن رخش از رستم برای دل بستن این مرد جنگ به یک زن است که اصلا طالب جنگ و خون ریزی نیست. او دوست دارد که رستم را مدام در حال جنگ و پیکار ببیند و هیچ گاه از بوی خون و خشونت دور نشود . اما گویا رستم طالب لطافت و مهر است و نمی‌خواهد هنوز هم با جنگ بیاویزد‌. این نظرگاه رابطه ‌بین رخش و رستم را به هم می‌ریزد اما قتل شهربانو که با قصاص اسب یا رخش همراه خواهد شد، به دست رستم این قصاص عملی می‌شود.
فضای متن با استیصال درونی شخصیت‌ها لبریز شده است و زن جادو با پیش‌گویی‌های خود بر این استیصال روزافزن دامن می‌زند‌. او گویا درصدد است همه ‌زنان سمنگان دژ از این دخمه ویرانگر بیرون بیایند و با دل بستن به مردان از خشونت و جنگ بکاهند. اما شهربانو که مرد خود را به واسطه گول زدن‌های خواهرش، زن جادو، از دست داده همچنان در پی انتقام از مردان است. به لحاظ روانشناسی این زن عقده‌مند است و بنابر نظریه آدلر او در پی عقده گشایی است و به همین منظور سمنگان دژ را برای پرهیز و دوری جستن از مردان برای زنان ایجاد کرده است. در این بین مردی می‌آید تا آیین تازه ای را در این حریم زنانه رسم کند. همین تفسیرهاست که متن را به روز می‌کند تا ما از دیدگاه فمنیستی یا روانشناسانه بتوانیم قرابت بیشتری با متن پیدا کنیم.
 روایت عاشقانه‌ای از مرگ در ماه اردیبهشت را نشر نی و از سری مجموعه دور تا دور دنیا منتشر کرده است‌.  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 4:31 PM  توسط رضا آشفته  | 

نگاهي به نمايشنامه دكتر خي ئل نوشته ماريا ايرنه فورنس با ترجمه بابك تبرايي

فراتر از شعور آني و ناپايدار انساني

نويسنده: رضا آشفته

نمايشنامه دكتر خي ئل يك تك گويي نمايشي ضد فلسفي است. او قصد دارد تا در دل يك موقعيت نمايشي و در بازي با كلمات و تركيبات متناقض گو برخي از مباحث عميق و ژرف فلسفي را رد كند. اين رد كردن همانقدر بي ارزش است كه پذيرش آن مفاهيم فلسفي. چنانچه در ابتداي نمايش نيز پيش از آغاز تك گويي دكتر خي ئل، از زبان يكي از دانش آموزانش به نام مايكل اسميت مي شنويم: وقتي استاد متكبر بيراهه مي رود و شروع به هذيان گويي و ياوه بافي مي كند، چه چيز را به به ياد مي آوريم؟ آه، اين همان انسانيت خودمان است، همان بي فايدگي خرد، پيش پا افتادگي دلپذير چيزي ست كه مي توانيم از آن مطمئن باشيم. دكتر خي ئل همانقدر مجنون است كه ما هستيم. ( ص 6 ) بنابراين هيچ قطعيتي در فراز و نشيب گرفتن هذيان گويي هاي دكتر خي ئل نيست بلكه همه چيز به سخره گرفته مي شود تا مرز بين خرد و بي خردي برداشته شود تا مهم تر از همه اينها انسان شكل و معنا پيدا كند. انساني كه نمي تواند با بازي كلمات موجوديت خود را به رسميت بشناساند. دكتر خي ئل در خطاب با دانش آموزان خود در پي القاي يك مفهومي فراتر از آن چيزي است كه به زبان مي آورد. او قرار است ناداني بشر را رخ نمايي كند و بر اين نكته تاكيد كند كه خرد افرادي مانند او نيز راهگشاي هيچ چيزي نيست مگر آنكه پيش از آن شكلي از انسان در وجود هر فرد ماهيت عيني به خود گرفته باشد. دكتر خي ئل در 11 مبحث انديشه خود را القا مي كند. او پس از طرح كلي به سراغ مفاهيم شعر، توازن، جاه طلبي، انرژي، حقيقت، حكايت، زيبايي و عشق، اميد، آشپزي و سر آخر خلاصه كردن مي رود. او در طرح كلي خيلي آرام و بي صدا و به صورت ميم پرسشي را مطرح مي كند كه هيچكس نمي تواند درباره اش ابراز عقيده كند. حتي خود نيز در اين باره چيزي براي گفتن ندارد. به عبارتي او پرسشي را مطرح نكرده است. او شعر، سياست و فلسفه را مباحث توخالي و بي اساس معرفي مي كند در حالي كه به جعبه اعتقاد دارد چون مي شود در آن چيزي را قرار داد. بنابراين هر آنچه كه وجودي عيني و كاربردي برايش دارد حائز اهميت است و آنچه جنبه ذهني و انتزاعي به خود مي گيرد، كاملارد شده است. او حتي در پايانه متن نيز به جاي خلاصه گويي شعري را مي خواند تا نقيضه اي باشد بر مبحث رد شدن شعر از منظر او و از سوي ديگر بتواند تصويري را ارائه كند تا تكبر انساني را در مواجهه با يك عنكبوت نشان دهد. به عقيده او انسان برتر از عنكبوت است چون حيوان خردورز است البته اين بازهم ظاهر قضيه است و در باطن هيچ تفاوتي بين انسان و حيوان به لحاظ غريزي و ماهيت بودن در دنيا نيست. يعني او به راحتي عقيده خود را رد مي كند. در اين تك گويي ما با فردي روبه رو هستيم كه بر خلاف اسم و رسمش بيهوده ترين و زشت ترين كلمات و حرف ها را به زبان مي آورد. او در پي روشن كردن مخاطب است تا او را از قيد و بند كلمات و بازي با آنها نجات بدهد. او با صراحت و حتي دريده گويي بر آن است تا نگاه انسان فراتر از چيزهاي سطحي و زودگذر ببرد را چنانچه معتقد است حقيقت قابل پريدن و سيال است و به راحتي در اختيار هيچ كس قرار نمي گيرد: حقيقت اصلااون چيزي نيست كه ما فكر مي كنيم – چرا؟ چون لحظه اي كه شما مي ناميدش، ديگه وجود نداره. صندلي، شما ميگين »صندلي«، و صندلي كماكان يه صندليه. شما مي گين »سگ«، و سگه مي آد. ولي حقيقت – شما اسمشو مي برين و اون ناپديد مي شه. پس حقيقت چيه؟... حقيقت اينه. سه حركت سريع. ( ص.14) او حقيقت همانند سه حركت سريع در گاوبازي مجسم مي كند تا باز هم بتواند ذهن را از هر نوع مفهومي پاك كند. او درصدد نيست تا تقدسي براي مفاهيم قائل شود. بلكه بر آن است تا همه را نسبت به حقيقت وجودي خود آگاه كند تا خارج از واژه پردازي به ظاهر متمدنانه و خردورزانه در پي خردورزي حقيقي باشد. چيزي كه در زبان آدمي نمي گنجد بلكه مانند احساسي شهودي توسط هر فردي قابل درك و لمس است. دركي پايدار كه مي تواند آدمي را از هر نوع تحقيري برهاند و به او عزمي راسخ و پايدار براي ابراز وجود بدهد. نمونه عيني آن همان دكتر خي ئل است كه با خودزني و جنون آشكار و به اصطلاح ما ايراني ها بهلول وار ما را با حقيقتي فراتر از شعور آني و ناپايدار انساني آگاه مي سازد.اين شعور آني در قراردادها و تعاريف روزمره زندگي كه با تغييرات و تبديلات و اصلاحاتي مواجه مي شوند، قابل درك است اما شعور والاهميشگي و ثابت قدم است و در همه موجودات به نوعي قابل ديدن و ارزشگذاري است. ماريا ايرنه فورنس كوبايي – آمريكايي در آف آف برادوي طوري مي نويسد تا كاملامتمايز با جريان روزمره در برادوي متن و اجرايش ذهنيت تازه اي را با مقوله تئاتر ايجاد كند. اين متن را در سال 1968 نوشته است. متفاوت نويسي از مشخصه هاي اين نويسنده است كه در دنيا جايگاه خاصي به او مي بخشد. دانوب يكي از زيباترين متن هاي اوست كه توسط حميد امجد ترجمه و نشر نيلاكه ناشر همين اثر هم هست، آن را منتشر كرده است.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 7:20 PM  توسط رضا آشفته  | 

نگاهی به نمایشنامه“ازدواج‌های مرده“ اثر آزیاسرنچ تودوروویچ

یکی شدن جهان مردگان و زندگان

رضا آشفته: نمایشنامه"ازدواج‌های مرده" متاثر از ادبیات جادویی است. همان ادبیاتی که از آمریکای لاتین و فضای خفقان‌آورش آغاز شد و به چهار گوشه جهان به نام رئالیسم جادویی گسترش یافت.

در این نمایشنامه مرگ و زندگی در هم آمیخته می‌شود تا ما بدانیم که دلبستگی عاطفی و شدیدالحن آدم‌ها به همدیگر گاهی اسباب دردسر برای دیگران می‌شود. در یک خانواده غریب کراوات مادری فوت کرده‌ و حالا جسد این زن دفن نشده و در کنار خانواده‌اش و در یک گنجه زندگی می‌کند.
داماد که دلبسته و عاشق دختر این خانواده است، به دنبال این است که هر چه زودتر موعد عروسی را مشخص کند. می‌آید و می‌رود اما هنوز پدر و دختر و حتی روح مادر در این باره تصمیم نگرفته‌اند تا اینکه به توافق می‌رسند که زمستان مراسم ازدواج را برگزار کنند. گویا دختر اصلا نمی‌خواهد تن به این ازدواج بدهد.
برای اینکه از قیافه داماد خوشش نمی‌آید. پسر زمستان با دسته گل مصنوعی یکبار دیگر پا در این خانه جادویی می‌گذارد. این بار از ابتدا با مادر رو به رو می‌شود که مثل روح سرگردانی در همه جای خانه می‌پلکد. او با دیدن مادر اول به تته‌پته می‌افتد. گل مصنوعی مادر را متنفر می‌کند چون یاد قبرستان می‌افتد! دختر با ورود خود به جای توجه به داماد، از خوابی وحشتناک حرف می‌زند:
دختر: یه نفر تو رودخونه غرق شده بود. من وقتی جسد رو می‌آوردن بیرون نگاشون می‌کردم. نزدیک نشدم. جسدش سنگین بود. نتونستن بذارنش رو برانکارد...هیچ ردی ازش توی رودخونه باقی نمونده. یه آینه یخ زده است.(ص43)
بعد اهل خانواده به جای صحبت‌کردن درباره عروسی، به جسد، مرده، نگهداری مرده در خانه، دادن یک جسد دیگر به جای جسد مادر به قانون، قانون شکنی و این طور چیزها می‌پردازند.
بعد مراسم ازدواج خیلی ساده برگزار می‌شود؛ با دادن حلقه به عروس و گرفتن یک جشن مختصر همه چیز رنگ و بوی یک عروسی به خود می‌گیرد.
داماد که یک پسر سر راهی و بزرگ شده در شیرخوارگاه است، مدت‌های مدید با یک زن پیر و معلول زندگی کرده است. او سری قبل، از این راز سر برداشته است و این بار خبر خوشش را به دختر می‌دهد...یکباره دوان دوان خانه را ترک می‌کند، و پسر مردد می‌ماند که آیا او بر می‌گردد؟
در صفحه بعدی، دختری تکه پاره و خون‌آلود کنار رودخانه دیده می‌شود. همه از دیدنش وحشت می‌کنند. بعد متوجه می‌شویم که دختر هم مرده یا خودکشی کرده است چون او هم از گنجه بیرون می‌آید با لباس‌های گل و لای گرفته و خونی و موهای خیس.
حالا دختر ماجرای خودکشی‌اش را تعریف می‌کند. اینکه او را سوار برانکارد کرده‌اند که جسدش روی علف‌ها سرخورده و آنها دیگر جسدش را برنداشته‌اند.
حالا او هم موفق شده، خودش را در گنجه نگه دارد، و باید خانواده به دنبال دادن یک جسد دیگر به جای جسد دخترشان باشند تا او هم بتواند همچنان در این خانه ارواح زندگی کند.
داماد که هنوز مرگ دختر را باور نکرده‌، به دنبال مشخص کردن تاریخ ازدواج است. با آن که مراسم کوچکی هم از قبل گرفته‌اند! آن‌ها مجبور می‌شوند که تمام اشیاء داخل گنجه را بیرون بیاورند تا جایی برای دختر باز شود، و او و مادرش بر سر جا دعوایشان نشود. این نمایش داماد را در انتظار بیدارشدن دختر نشان می‌دهد که همچنان برای خودش رویابافی می‌کند:
داماد:
بیشتر وقت‌ها تو ذهنم خونه‌مون رو تجسم می‌کنم. (پدر آرنجش را روی میز می‌گذارد و می‌نوشد.)
گردش‌ها، یکشنبه‌ها تو پارک، دو نفری همراه بچه‌ها دست همدیگه رو می‌گیریم. بچه‌ها بستنی می‌خورن، مردم بهمون لبخند می‌زنن.
(اتاق سیاه و سیاه‌تر می‌شود. داماد چشمانش را می‌بندد.)
با هم پیر می‌شیم، قدم‌هامون کند می‌شن، تو با زحمت حرف می‌زنی، پشت خمیده‌ات تو باغچه، مدت زیادی تو تاریکی می‌شینیم. صدای بچه‌هامون دور می‌شه. برق چشمامون تو چشم اونا می‌افته، تو اون دورا گم می‌شیم، خونه‌مون از تاریکی ما رو صدا می‌زنه.(ص.61و62)
در ازدواج‌های مرده نوعی جریان‌ جاودانه و لاینقطع زندگی مشاهده می‌شود. گویی آدم‌ها همچنان در رویا، تخیل و کابوس‌های خود به دنبال شکست ناپذیری‌شان هستند و نمی‌خواهند به خود بباورانند که حالا از زندگی ساقط شده‌اند و یا اینکه عزیزی را از دست داده‌اند. آن‌ها به دنبال یک ارتباط روحی و معنایی با عزیزان خود هستند، و عشق را تا سر منزل مقصود ادامه می‌دهند. عشقی که دیگر به یک پیوند جسمانی منجر نشده بلکه در رویاهای داماد تداوم می‌یابد.
این متن در سال 1990 نوشته شده است. سال‌های آزادی کشورهای بلوک شرق اروپا از سیطره نظام‌های بسته کمونسیتی که باورهای مذهبی و اعتقادی را یکبار دیگر بین مردم ترویج داده است. تا پیش از این ممنوعیت کاملی از ابراز عقیده درمقابل مسایل خاص متافیزیکی در این کشورها حاکم بود.
آن‌ها حالا می‌توانستند آزادانه درباره عقاید مسیحایی خود ابراز عقیده کنند، و علاوه بر فیزیک درباره متافیزیک نیز اظهار نظر کنند. چنانچه متن ازدواج‌های مرده یک متن کاملا متافیزیکی به شمار می‌آید. روح مقوله‌ای است که از نگاه ماتریالیسم رد شده‌ و جهان پس از مرگ نیز از این دیدگاه به هیچ وجه پذیرفته شدنی نیست. اما تودوروویچ با این متن، علیه یک نظام بسته قد علم می‌کند تا باوری خفته یا مرده را بیدار سازد.
ازدواج‌های مرده تداعی‌گر رمز و راز جاودانگی است. آدم‌هایی که هرگز نمی‌میرند، و برخلاف قانون به حیات خود در یک خانه ادامه می‌دهند. جسدهایی که می‌مانند تا زندگی تداوم داشته باشد. آنها همان حس جاودانگی هستند که در رویای زندگان تداوم یافته‌اند. و گرنه مردن جسمانی برای همه، حتا خود آنها به یقین مسجل است، فقط مرگ روحانی کتمان می‌شود. چون حضور دارد و احساس می‌شود و جزء زندگی افراد زنده به شمار می‌آید.
در این متن سعی بر آن است تا همه چیز علیه چارچوب های بسته (قانون) باشد. قوانینی دست و پاگیر که سال‌های سال مردمان بخش عمده‌ای از جهان را از باورها و آزادی بیان عقایدشان منع کرده است.
مادر: قانون به کلی نگهداری جسد تو خونه رو ممنوع کرده. قانون می‌خواد که همه چیز سر جای خودش باشه. زنده‌ها تو شهر، مرده‌ها تو قبرستون! وقت ملاقات با مرده‌ها هم مشخص شده و کاملا دقیقه.
به گونه‌ای مفهوم آزادی نیز در این فضا عیان می‌شود، هر چند حالت مستتر و پنهان دارد. همان مفهومی که باید در زندگی هر فردی جاری باشد تا آن گونه که دلش می‌خواهد زندگی‌اش تداوم داشته باشد. این همان عقده‌مندی و عقده‌گشایی یک ملت را نشان می‌دهد که در مسیر تاریخ با برهه‌ای سیاه و عذاب آور رو به رو شده‌اند و حالا درصدد برآمده‌اند که حتا روح و روان خود را نیز از این همه قوانین ویرانگر برهانند.
درباره نویسنده
آزیا سرنچ تودوروویچ درسال 1967 در شهر زاگرب کشور کرواسی متولد شد‌. او دارای تحصیلات عالیه در مدرسه هنرهای دراماتیک زاگرب است که بسیاری از متن‌هایش در کرواسی، انگلستان، آلمان و فرانسه به صحنه رفته است.
زندگی، اتاق سبز، در چشمان جنگل من، به یخستان خوش آمدید، نفش بکش(نمایشنامه)، شکاف (فیلمنامه) و عقب نشینی (داستان کوتاه) نمونه‌هایی از آثار اوست.
احمد پرهیزی ازدواج‌های مرده را ترجمه کرده که در ابتدای آن تینوش نظم‌جو یک مقدمه درباره نویسنده‌اش(تودوروویچ) و در پایان آن یک مقاله با ترجمه و تلخیص گل‌ناز برومندی و حمیدرضا فروزان درباره تئاتر در کرواسی پیوست شده است. این نمایشنامه در مجموعه"دور تا دور دنیا" گردآوری شده که توسط نشر نی منتشر می‌شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 7:11 PM  توسط رضا آشفته  | 

نگاهی به نمایشنامه”اپرای پیاز” نوشته محمود طیاری

در هم تنیدگی زندگی و تئاتر

رضا آشفته: "اپرای پیاز" یکی دیگر از نمایشنامه‌های محمود طیاری است که بر خلاف سن و سال زیادش کمتر مورد توجه اهل فرهنگ بوده است. هنوز هم وقعی به نمایشنامه‌هایش گذاشته نمی‌شود که از خیلی‌ها که دستی بر آتش دارند، آتشین‌تر می‌نویسد. اما گویا بد شانس است یا خودش هم اهل تظاهر و خوش ادا شدن نیست که هنوز هم در پس پرده‌ فرهنگ و هنر است با آن که برخی از آثارش که منتشر شده‌اند مثل همین اپرای پیاز، جا دارد بارها با میزانسن‌های متفاوت و گوناگون در صحنه پرداخته و اجرا شود. این متفاوت بودن اجراهای حاصل از"اپرای پیاز" به بافت‌ درونی‌ متن بر‌می‌گردد که جای کار بسیاری را در پس و پیش خود نهفته دارد.

"اپرای پیاز" در ظاهر درباره خانواده و طلاق است. این که مردی از زن خود طلاق گرفته‌ و حالا دختر بزرگش به نام الی را پیش خود نگه می‌دارد و پسر کوچکش علی هم نزد مادرش در تبریز است.
مرد اهل رشت است و  پس از بیست سال کار در اداره خود را بازنشسته کرده‌ تا در خانه به مطالعه و نوشتن بپردازد با آن که دلش برای علی بسیار تنگ می‌شود. او مجبور است پیش‌بند فانتزی ببندد و برای خودش و دخترش آشپزی کند. دست پختش را برادرش - عمو جیم - تایید می‌کند. این مرد در تنهایی خود دچار کابوس و رویا می‌شود و در نوشته‌هایش زندگی را آن طور که می‌خواهد و شایسته می‌داند، پیش می‌برد اما زندگی همیشه طور دیگری رقم می خورد که اصلا با‌ب‌ طبع دل نیست. لااقل دخترش الی این رویاپردازی‌ها یا همان روده‌درازی‌ها را به صراحت رد می‌کند. بلکه آتش بس بین او و زنش جاری شود و با آن که جنگ تازه به پایان رسیده است آن دو اسیر ندانستگی دنیای پس از طلاق شده‌اند و حالا هم با ازدواج مجدد زن مجبورند که تا همیشه تنهایی خود را پیش روی داشته باشند و از غم فراق فرزندان بنالند و بپوسند.
سه پرده غیر معمول
آنچه در"اپرای پیاز" اتفاق می‌افتد، ساختاری غیر معمول دارد با آن که به ظاهر در برگیرنده سه پرده به هم پیوسته است. این غیر معمول بودن به دلیل در هم تنیدگی زندگی و تئاتر ‌است. نویسنده که همان مرد است و در جریان زندگی واقعی اما در صحنه است، به روایت بریده‌ای از زندگی مضمحل خود می‌پردازد. روایتی چند پاره که از واقعیت تا رویا و کابوس پیش می‌رود تا ابعاد قابل تعمق‌تری را به زندگی مرد ببخشد و خواننده را با چند و چون زندگی بر‌هم ریخته و پریشان مرد بهتر و بیشتر آشکار کند.
در پرده اول، مرد کتلت درست می‌کند و هنوز در مرحله ساخت مایه آن است که پیاز پوست کردن اشک‌ها را بر گونه هایش سرازیر کرده است. مرد در این صحنه رو به تماشاگران و با آنها سخن می‌گوید. او نویسنده‌ای است که فاصله‌ای عجیب بین دنیای متن و واقعیت ایجاد می‌کند تا باور‌پذیری ‌را تشدید کرده باشد. بعد عمو جیم که از اداره‌اش جیم زده‌ با مردی مواجه می‌شود که برادرش هم هست. بعد الی می‌آید. دختری که به درس و مشق مشغول است و صراحت بیان دارد و از بابا و عمو هم بیم ندارد. او خیلی راحت حرفش را به کرسی می‌نشاند. الی درباره پدرش نظر خاصی دارد:
الی:
سه ساله داری اون تو، با رقص چاقو، اپرای پیاز رو اجرا می‌کنی!
او با رفتن پدر از پیش رویش نقش مادرش را بازی می‌کند که برای کشیدن سیگار از مرد کبریت می‌خواهد که مرد کبریت را از آشپزخانه برایش پرت می‌کند. به غرور زن که برخورده‌ سیگار را زیر پا له می‌کند. پدر هم می‌پندارد که دختر در این بازی دلش برای او سوخته تا سیگار کمتری بکشد و سلامتی خود را تهدید نکند.
پرده دوم یک کابوس تمام عیار است از منظر مرد که خانه‌اش را به چوب حراجی سپرده است. مرد نمی‌داند که در این کابوس آیا الی عروس شده‌ یا زنش خیال برگشتن دارد. دو موردی که شاید آرزوی مرد باشد، در این روزهای تنهایی و بغرنج زندگانی‌!
پرده سوم غریب‌ترین بخش نمایشنامه است؛ چون بین واقعیت و رویا حرکت می‌کند و همه چیز آن چنان با غلظتی بالا در هم تنیده می‌شود که به راحتی از هم تفکیک نمی‌شود. مرد در این پرده زن و علی را به خانه اش می آورد و در صحنه اجازه نمی‌دهد که بین مادر و دختر رابطه عاطفی شکل بگیرد اما اینها زمانی فرو می‌پاشد که دخترش می‌گوید‌:
الی‌: تو فقط توی نوشته هات می تونی نقش منو حذف کنی. مثل پرده آخر همین بازی که اگر به موقع نمی‌جنبیدم، مثل مادرم شوت می‌شدم بیرون.
او در جایی دیگر این نحوه تحمیلی بازی را رد می‌کند.
الی‌: اما نه، دنیا هیچ وقت به آخر نمی رسه. حتی توی قصه‌هات. ما همدیگه رو می‌بینیم، حتی شده آخر همین بازی. 
همین برداشتن مرز بین واقعیت و خیال است که ارزشمندی اثر را علاوه بر رعایت جنبه‌های نمایشی با نوآوری و ساختار نوینی در می‌آمیزد تا تماشاچی هم از نگاه تازه‌ای به پیچ و تاب روابط پی ببرد و هم واقعیت را تلخ‌تر از آنی ببیند که نویسنده یا مرد در طول نمایشنامه"اپرای پیاز" تصور کرده است. ‌
جنبه‌های منفی و مثبت‌
شخصیت‌پردازی در اپرای پیاز یک رکن غیر معمول دیگر است تا ما با جنبه‌های منفی و مثبت شخصیت محوری بیشتر و بی‌واسطه آشنا شویم. مردی که نمی‌تواند زندگی را در واقعیت بنابر تصورات درست و حقیقی پیش ببرد دچار شکست و طلاق شده است. او دست به دامان خیال‌پردازی شده‌ تا واقعیت زندگی‌اش را بر صفحه کاغذ ترمیم کند و شاید در آنجا موفق باشد چون بیش از حد به خیال‌هایش پر و بال می‌دهد و همین ادامه نفوذ اثر را بالاتر می‌برد تا همه چیز دردناک و متاثر کننده به نظر آید. مرد در رویارویی به همگان حتا به خیال خود به شخصیتی ملموس و باورپذیر نزدیک‌تر می‌شود. او نمی‌خواهد خود را به طور مستقیم عرضه کند بلکه دیگران می‌آیند تا او را از زوایای مختلف مورد کنکاش دیدگان مخاطب قرار دهند که چگونه مردی است و چرا باید دچار تراژدی و شکست بشود. بقیه افراد جزیی از او می‌شوند، چون خودشان حیات مستقلی در صحنه ندارند بلکه همه به آن میزان دلخواه شخصیت مرد در صحنه حاضر می‌شوند و قرار نیست که آن‌ها چیزی را از پیش ببرند بلکه آمده اند تا پیش برنده واقعیت و خیال مرد(‌نویسنده‌) باشند. مرد در مرکز اتفاقات است و یک نمونه از زندگی از همه پاشیده روشنفکرانه در صحنه متجلی می‌شود. روشنفکرانی که حالا دیگر حتا از پس زندگی خود هم بر نمی‌آیند. شرایط جنگ و مسائل پس از انقلاب در این از هم پاشیدگی بیرونی و درونی موثر است زیرا که این مرد یا مردان، منطبق با شرایط نیستند و از غرقاب زندگی خود هم غافلند و نمی‌دانند چگونه باید خود را از این گرداب بیرون بیاورند، مگر برای دقایقی شعر و اثر ادبی یک مسکن باشد. ‌
ریشه‌های یک اثر ‌
"اپرای پیاز" برنده جایزه اول نخستین دوره انتخاب متون برتر ادبیات نمایشی ایران خانه تئاتر در سال 84 شد و علت آن هم کاملا آشکار است‌. متنی که منطبق با معیارهای روزمره نیست بلکه راه متفاوتی را در پیش می‌گیرد تا با ایهامی دلنشین تمام مکاشفات تازه را برای مخاطب تبدیل به خوراکی دیر هضم و در عین حال بسیار خوشمزه کند.
"اپرای پیاز" از طلاق و روابط خانوادگی پا را فراتر می‌گذارد تا بر جغرافیایی معلوم با تمام دردها و آرمان‌هایش فائق آید و تحلیلی را در گذر از تمام اتفاقات مورد کنکاش و واکاوی جامعه شناسانه قرار دهد و از نظم درونی و جنبه‌های روانشناختی نیز غفلت نمی‌کند تا دردها با ریشه‌های مشخص بررسی شده باشند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 7:7 PM  توسط رضا آشفته  | 

نگاهی به نمایشنامه” داگ لند” نوشته نوران دیوید کالیس با ترجمه رکسانا هدایتی

علیه خشونت و جنایت

رضا آشفته : "داگ لند" dogland نوشته نویسنده جوان آلمانی است که علیه خشونت و جنایت است. نوران دیوید کالیس در سال 1976 در بیله فیلد به دنیا آمد و از سال 1976 تا 2000 در مدرسه اوتو فالکن برگ در مونیخ در رشته کارگردانی تحصیل کرد. او هم اکنون نمایشنامه و فیلمنامه می‌نویسد و کارگردانی می‌کند.

محل زندگیش هم شهر مونیخ است. نوران دیوید کالیس در سال 2003 اولین نمایشنامه‌اش را با عنوان dog eat dog نوشت و به تئاتر تالیای هامبورگ دعوت شد. "داگ لند" ادامه تخیلی همان نمایش است که برای نخستین بار در تاریخ 17 مارس 2005  در بیله فیلد اجرا شد.
آنچه به ایجاز می‌توان درباره دالگ لند گفت، این است که در آن خشونت و جنایت افراطی موج می‌زند. نوران دیویدکالیس در بیوگرافی خود می‌نویسد که کودکی و نوجوانی‌اش را در محلاتی گذرانده‌ که خشونت حرف اول را زده‌ و به‌همین دلیل با این زبان به‌خوبی آشناست.
این خشونت و جنایت‌ها ریشه در جنگ‌هایی دارد که تجربه ده ساله شخصیتی به نام ممو است. او که نام مادرش لاله و پدرش مسعود است، در آلمان به دنیا آمده و در بیست سالگی به ارتش آمریکا پیوسته است که در تمام دنیا لشکرکشی می‌کند. او پس از این دوره ‌پر از خشونت به محل زندگیش برمی‌گردد تا آن را تداوم بدهد. در ابتدا سعی بر آن دارد که با حقایق کنار بیاید و راه خودش را برود و حدالامکان از خشونت و زد و خورد با دیگران پرهیز کند . اما شرایط طور دیگری او را با واقعیت ها مواجه می سازد. ممو در ابتدا متوجه می‌شود که لاله پس از مرگ مسعود با مرد دیگری در ارتباط است که به عنوان کاکا سیاه به این خانه رفت و آمد می‌کند. نام این مرد مایک است.  بعد متوجه می‌شود که کریستین دوست سابقش با فرانک که او هم دوستش بوده‌، ازدواج کرده است. او می‌خواهد با این مسائل کنار بیاید. پس سرش را در آخورش می‌کند و با سنگ بزرگی که به همراه آورده است، درصدد است سنگ قبر خوبی برای مسعود درست کند. هر چند مایک یا همان کاکا سیاه ‌که مسئول مراقبت از قبرهاست، با نصب این سنگ تازه مخالفت می‌کند چرا که با سنگ‌های دیگر همخوانی ندارد. همین مخالفت‌هاست که کار دست ممو می‌دهد و به تدریج او را به رویه‌ای خشونت آمیز سوق می‌دهد. سپس او بو می‌برد که کریستین در منجلابی افتاده‌ که بیرون آمدن از آن ناممکن است. کریستین در خانه‌های بدنام کار می‌کند و حتا به اصرار ممو برای خروج از آن وقعی نمی‌گذارد. این خود نیز بر خشونت درونی ممو می‌افزاید تا بعدها به تحریکات دوستش الکس در مواجهه با فرانک تجدید‌نظر کند چون به نوعی الکس هم بو برده که فرانک با نامزدش، پپسی سروسری دارد. ممو فرانک را می‌کشد. بعد وقتی در قبرستان‌ برای نصب سنگ گور رفته با مقاومت مایک روبرو می‌شود و او را هم از بین می‌برد. مقتول بعدی مادرش لاله است که برای بردن ممو و مایک به آنجا آمده است. ممو که در خیال خود با مسعود دیالوگ برقرار کرده و با کندن قبر پدرش و قتل مایک، مسعود را از گور بیرون می‌آورد و مایک را به جای او خاک می‌کند. او لاله را هم پس از قتل در کنار مایک می گذارد، تا با هم خاک شوند.
نویسنده بر آن است تا با متدی تلفیقی یک فضای پر‌تحرک و هولناک را بیافریند و در عین حال از شخصیت پردازی غافل نشود. بلکه شخصیت‌ها با پردازش دقیقی در خط روایتی جولان می‌دهند تا خودی نشان بداده‌ و خواننده را قلقلک بدهند که خیلی هم بی‌تفاوت نباشد بلکه خیلی ریزبینانه‌تر مسائل را کنکاش کند. بخشی از روایت به همان شیوه برشتی است که لاله و مسعود با آن که می‌دانیم مسعود در 60 سالگی فوت کرده‌، رو به تماشاگران درباره گذشته خود روایت‌گری می‌کنند. بعد نوبت به معرفی مایک و بیان رابطه او با لاله می‌رسد که این بار روایت مستقیم را از زبان این دو می‌شنویم. بعد بازگشت ممو به خانه‌اش را می‌بینیم که سعی شده تا در رودریی آدم‌ها همه چیز به شکل نمایشی و پردازش ریزبینانه شخصیت‌ها متجلی شود و در عین حال از بیان حسی روابط کاسته می‌شود تا شکلی منطقی و عمیق در صحنه آشکار شود. حتا در کشتن آدم‌ها نیز احساسات تحریک نمی‌شود هر چند به لحاظ منطقی درک این کشتارها خیلی هم راحت نیست. در عین حال باور آن‌ها سهل و راحت است چون ممو از جنگ می‌آید و ده سال چنین تجربه تلخی را پیش روی داشته‌. چنانچه تعبیر نویسنده از عنوان "داگ لند" نیز باید در چنین تجربه‌ای ریشه داشته باشد. گویی او در سرزمین سگ‌ها پا نهاده است که به پروپای هم می‌پیچند هر چند به ظاهر اینجا آلمان بخشی از دنیای آزاد و بدون خشونت است. ممو منطقی برای کشتن‌های خود ندارد. البته او ریشه‌اش خاورمیانه است. این به استناد خود متن است که اشاره به رابطه مسعود و لاله در 1970 در خاورمیانه می‌کند و اصلا نامی از ایران نمی برد که این نام‌ها بیشتر ایرانی می‌نمایند. شاید هم قصد و غرض نویسنده این بوده است که به تعصب و غیرت ایرانی توجه داشته است که خود به نوعی دامن گیر انسان آزاد اروپایی و به ظاهر متمدن شده است. البته ظرفیت قتل بیشتر در خود جنگ موجود است و این رفتارها می‌تواند از قوم‌گرایی نیز تاثیر گرفته باشد. زمانی ممو به جنگ رفته‌ که مسعود مرده است. او که وابستگی شدید به پدرش دارد نمی‌تواند مخالفت‌های مایک و دلدادگی بی‌مورد لاله را تاب بیاورد‌. حتا از فساد اخلاقی کریستین و بی‌غیرت بودن فرانک به ستوه می‌آید و سر آخر تک تک اینان را می کشد تا خود را از منجلاب فساد و گرداب عذاب بیرون بیاورد. 
در بخش عمده‌ای از کار با حضور فیزیکی مسعود در صحنه رئالیسم جادویی در "داگ لند" پر رنگ می‌شود. در صحنه پایانی نیز ممو با مسعود در ارتباط است و از او خط می‌گیرد تا ‌علیه رابطه مایک و لاله بشورد و آن‌ها را از بین ببرد. بنابراین فضا از پیکره ای تلفیقی بهره می‌برد و در عین حال از خطی مرتبط و قابل باور پیروی می کند تا همه چیز با القای مفاهیم به شکل در خور تاملی نزدیک شود.
نویسنده سعی بر آن دارد تا نظم موجود در روابط انسان‌ها را بر پایه برخی از رفتارهای خشونت‌آمیز از بین ببرد. تمدن با خلق و خوی نرم و ملایم معنا پیدا می‌کند وگرنه ظاهر شیک و باطن بر هم ریخته دلالت بر تمدن نمی‌کند. چنانچه آلمان نازی با آن که یکی از ارکان تمدن و پیشرفت صنعتی در قرن بیستم به شمار می‌آمد، خشونت آمیزترین رفتارها را در سطح جهان به نمایش گذاشت که دلالت بر بی فرهنگی و رفتار غیر متمدنانه آنان می‌کرد. امروز هم هر جایی خشونت متوجه انسان‌ها باشد از تمدن و فرهنگ حقیقی به دور است و این خود انسان‌ها را از اصالت انسانی خود دور می‌کند چون میانه‌ای بین انسان و خشونت نیست. ما از خشونت معادل با رفتار حیوانی یاد می‌کنیم. حالا فرق نمی‌کند که جغرافیای خشونت در کجای جهان حاکم باشد. هر انسان در زمان خشونت خلق و خوی حیوانی پیدا می کند و دیگر هم عرض با انسان به مفهوم حقیقی آن نیست. اولیای خدواند همیشه با ملایمت خدای گونه رفتار کرده‌اند و مشوق آدم‌ها به صلح و دوستی بوده‌اند. این مفاهیم در نمایشنامه "داگ لند" از جایگاه اعتباری و ارزشی تهی شده‌ تا همه چیز در لفافه ‌خشونت و جنایت‌های بی‌بدیل تبلور عینی بیابد. حتا عشق و روابط خانوادگی نیز آلوده به فساد و دروغ شده ‌تا بستر خشونت بر علت‌های روشن سوار شود و مخاطب به راحتی بداند چرا چنین می‌شود؛ هر چند درک آن راحت نیست. ما انسانیم و نمی‌توانیم به خود بقبولانیم که خوی حیوانی ما این چنین ویرانگر است. اما ممو نمونه یک انسان حیوان نماست که ناخواسته یا خود خواسته آلوده به جنایاتی ‌علیه هم نوعان خود می‌شود. البته مقتولان می‌توانند در گناه ممو شریک باشند ولی این خود دلیل بر جنایات نیستند چون برای انسان گذشت و مهربانی نیز جزو رفتارهای ممتاز تلقی شده است. نکاتی که در طول این نمایشنامه رنگ و بوی خود را از دست داده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 6:59 PM  توسط رضا آشفته  | 

برترین و مهمترین نمایشنامه های تاریخ نمایش جهان از آشیل تا آلبی :

آدم ، آدم است – برتولت برشت

آواز خوان تاس – اوژن یونسکو

آنکه گفت آری، آنکه گفت نه – برتولت برشت

آلبووین – باندلو

ادوارد دوم – کریستوفر مارلو

آگاممنون – آشیل

آندورا – ماکس فریش

ابرها – آریستوفان

اپرای دو پولی – برتولت برشت

اتاق – هارولد پینتر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 7:10 PM  توسط رضا آشفته  | 

یک نمایشنامه در سایت اثر

ش.اشيدن در بعدازظهر داغ
نمايشنامه تك پرده اي
رضا آشفته

Labels: ,

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 5:52 PM  توسط رضا آشفته  | 

نمايشنامه ي تك پرده اي روي خط سرخ

روي خط سرخ

نمايشنامه ي تك پرده اي

به قلم رضا آشفته


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 7:36 PM  توسط رضا آشفته  | 

سكوت در نوشگاه قهوه

سكوت در نوشگاه قهوه

  نمايشنامه ي تك پرده اي

 

     رضا آشفته


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 7:32 PM  توسط رضا آشفته  | 

نمايشنامه ماهيگيرهاي خندان پشت به غروب رودخانه

ماهيگيرهاي خندان پشت به غروب رودخانه

 

                                         نمايشنامه ي تك پرده اي

 

                                 نبشته ي رضا آشفته


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 6:40 PM  توسط رضا آشفته  |