یک قربانی را به مسلخ خواهند بردناگهان هذا حبیب الله... با یک نگاه نوستالژیک برای علاقه مندان عباس نعلبندیان، در صحنه متجلی می شود. نمایش نامه ای شاعرانه و عارفانه که در فضایی سیال و به دور از قراردادهای رایج اجرا می شود. فضایی خالی که با حضوربازیگر، لباس هایی با رنگ مشکی و تیره، ماسک ها و جوراب های قرمز، چهارپایه های چوبی در یک مربع سپید پر می شود.
بازیگران با لباس های سیاه حضور دارند و شاید این برای باور درونی آنها به امام حسین و نزدیک شدن به عاشورای حسینی است. فقط فریدون است که با کت و شلوار رنگی و لباس سفید در صحنه آمد و شد می کند. حتا فاطمه هم با آن که پیراهن خاکستری به تن دارد، روسری اش مشکی است. اینان قرار است که مرتکب قتلی شوند، با توهم رسیدن به سرمایه ی بادآورده ای در صندوق فریدون. بنابراین لازم است که در یک پارچگی رنگ و رفتار به چنین موضوع مشترکی نزدیک تر شوند. حالا چندان هم برایشان فرق نمی کند که چرا باید در این بازی باشند؟ چنانچه هیچ یک به لحاظ عرف معمول استحقاق چنین اتفاقی را ندارند.
موسیقی نقش موثری در برقراری ضرباهنگ، فضاسازی، ارتباط ارگانیگ با متن و ایجاد رابطه بینامتنیت با آنچه در حال دیده شدن است، دارد. زمانی که شعری درباره یوسف خوانده می شود و این شعر و موسیقی اش حس موجود در صحنه را بالاتر می برد و در عین حال ذهن را به داستان یوسف و برادران توطئه گر و جفاگرش ارجاع می دهد و در این جا موسیقی کارکرد ارجاعی و بینامتنیت به خود می گیرد و بر دلالت های منطقی اجرا و معرفی شخصیت می افزاید. در بسیاری از موارد هم زیر پای بازیگران قرار می گیرد تا تمامی حرکات از حالت واقع گرایانه خارج شود و ما با یک جریانی حماسی رو به رو شویم که در پایان یک قربانی را به مسلخ خواهند برد.
بازیگران حس های گمشده ای دارند و این هم دلایل خود را دارد تا هیچ یک با منطق از این قتل نگریزد. همه با توهم پولدار شدن بر این توطئه دامن می زنند. فریدون از جایی می آید که با زندگی اینان متفاوت است. قرار هم نیست پیوندی عاطفی بین آنان برقرار شود، چناچه بین فریدون و فاطمه هیچ اتفاقی نمی افتد. فریدون پدرش را که چون مریدی می ستاید، از دست داده است و با کابوسی سرگردان از او، در بیابانی بزرگ و بی قاموس مرورش می کند. فریدون پدر را حامی و خاستگاه عاشقانه اش می داند.
مردی که چون درخت در بیابان ریشه گرفته و منادای عشق است. حالا اول فریدون در مدرسه بازیچه دست مدیر می شود، چون حاضر به ازدواج با دختر مدیر مدرسه نبوده است. دوم وارد به خانه ای می شود که هیچ یک زندگی برقراری ندارند؛ پس با سوتفاهمات آنان باید تن به قربانی شدن دهد. هر یک از بازیگران بریده ای از این اتفاق شده اند و هر یک واگویه ی خود را از این توهم و موقعیت بحرانی روایت می کند. بعد شرایط و اتفاقات زندگی فریدون بازی می شود و آنگاه همه دست در دست هم در این مسلخ و قربانگاه پا پیش می گذارند. در این بازی های گروهی لغزش هایی مشاهده می شود و همین خود گسست هایی را در اجرا ایجاد می کند؛ چنان چه با شدت گرفتن بازیگران در تکاپوی جمعی برای قتل این اخلال بیشتر نمود می یابد.
چون نشستن و روایت کردن های آن ها تکراری و یکنواخت شده است و باید گونه های دیگر نقل و روایت در بافت حرکتی و تصویری اجرا حضور داشته باشد. زمانی که بازیگران با سکه ها در مشت ضرب می گیرند هم، زنجیر زنی ظهر عاشورا را تداعی می کنند و هم شتاب آنان برای حضور در قربانگاه را خواهیم دید. این نوع حرکت ها هست که جانب یک اجرای پوینده و پر تحرک را دامن خواهد زد و وضعیت رو به راهی را ایجاد خواهد کرد.
رضا آشفته